سیب له شده

سیب له  شده

به نام خدا سیب له  شده محسن و علی در مهدکودک با هم دوست بودند. یک روز در حیاط مهدکودک با هم مسابقه ی دوگذاشتند، محسن از علی جلو زد و علی عقب افتاد. محسن با خوشحالی فریاد زد:«من برنده ...

متن کامل »

چیستان

چیستان

مثل یه ساعت می مونه صبحها بیدارت می کنه چون نمی خواد خواب بمونی واست یه آواز می خونه تاج سرخ روی سرش مثل شقایق می مونه حالا می خوام ببینم اسم اونو کی می دونه؟ [Translate]

متن کامل »

زباله

زباله

زباله زباله تو کوچه ها وقتی زیاد  بمونه بوی بدش  می کنه آدم ها را  دیوونه   زباله باید شبا گذاشته  شه تو کوچه ساعت یازده  شب اینو می دونی بچه؟   هیچ وقت  نباید آشغال توی کوچه بریزیم زباله ...

متن کامل »

کفشهای سوت سوتی رامین کوچولو

کفشهای سوت سوتی رامین کوچولو

کفشهای سوت سوتی رامین کوچولو نویسنده: مهری طهماسبی دهکردی  رامین خیلی کوچولو بود. تازه می توانست دستش را به دیوار بگیرد و چند قدم بردارد. کمی که می ایستاد، تعادلش را از دست می داد و به زمین می خورد. ...

متن کامل »

مشاغل۴

مشاغل۴

پستچی آقای پستچی هر روز نامه هارو میاره گاهی  همراه نامه بسته ای هم میاره >>>>>>>>>>>>> پستچی توی اداره ی پست پستچی مشغول  کاره نامه ها که می رسه واسه صاحبش میاره >>>>>>>>>>>>>> شاعر: مهری طهماسبی دهکردی تصویرگر: فهیمه حقیقی ...

متن کامل »

مشاغل۳

مشاغل۳

رفتگر با لباس نارنجی تو کوچه و خیابون سرگرم کار و کوشش رفتگر مهربون نمی ذاره آشغال ها توی کوچه بمونه اونها را  جمع می کنه  از جلوی هر خونه شعر دوم: رفتگر این آقای مهربون رفتگره  بچه ها پاک ...

متن کامل »

مشاغل۲

مشاغل۲

پلیس پلیس مراقب ما  در هر شهر  و  دیار  است شب ها  راحت می خوابیم  زیرا پلیس بیدار است  برای ما آورده  امنیت و آرامش  این  پلیس مهربان  با تلاش  و با کوشش شاعر: مهری طهماسبی دهکردی تصویرگر: فهیمه حقیقی ...

متن کامل »

مشاغل ۱

مشاغل ۱

راننده اتوبوس این ماشین چه  بزرگه! راننده اش را دیدم از آقای راننده سؤالی را  پرسیدم: -اسم ماشین  شما چیه آقای راننده؟ - «ماشینم اتوبوسه» جوابم داد با خنده <<<<<<<<<<<<<< اتوبوس واحد اتوبوس های واحد تو شهرما  زیاده سوار اونها ...

متن کامل »

چوپان کوچک داستان ششم: مهمان جدید

چوپان کوچک داستان ششم: مهمان جدید

مهمان جدید  نویسنده:محمدجواد  گوسفندها هرکدام در یک گوشه ی  اتا ق لم داده اند و خستگی سفر را از تنشا ن بیرون می کنند . دایی رضا و مادر ایوب د رآشپزخانه مشغول  آما ده  کردن غذا هستند که زنگ ...

متن کامل »

چوپان کوچک، داستان پنجم: سفر به شهر

چوپان کوچک، داستان پنجم: سفر به شهر

به نام خدا سفر به شهر  نویسنده: محمدجواد چند ماه است که ایوب و مادرش دایی رضا را ند یده اند  لذا تصمیم می گیرند به  شهر وبه خانه دایی رضا بروند .  صبح  ایوب و مادرش که شا ل ...

متن کامل »
رفتن به بالا

Optimized by SEO Ultimate