اختراع(۲)

نوشته شده بوسیله : مهری طهماسبی دهکردی در ساعت ۴:۲۰ ق.ظ | تاریخ : ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۱

در این قسمت هم چند اختراع دیگر را به شما معرفی می کنم.

این روزها تعداد افراد عینکی کم نیست. بسیاری از مردم به علت هایی مثل دوربینی ،نزدیک بینی،آستیگمات،پیرچشمی از عینک طبی استفاده می کنند.عده ای هم برای محافظت از چشمانشان در برابر اشعه ی خورشید عینک های آفتابی می زنند.عینک هایی هم هست که موقع جوشکاری یا شنا یا کار در معدن و کارگاه و کارخانه از آنها استفاده می شود. آیا تاکنون فکر کرده اید که اولین عینک چطور ساخته شد و چه کسی از آن استفاده نمود؟

مردم در زمان های گذشته از بلوروسنگ های قیمتی به عنوان ذره بین استفاده می کردند.اولین عینک های طبی در قرن سیزدهم.م. و در کشور ایتالیا ساخته شدند.شیشه گران در هنگام کار بر روی شیشه های منحنی با ضخامت های متفاوت،دریافتند که این شیشه ها اشیاء را نزدیکتر نشان می دهند.این فکر موجب شد آنان اشیاء را به عدسی تبدیل کنند و با استفاده از سیم،دو عدسی را به یکدیگر متصل نمایند.قدیمی ترین ذره بین که متعلق به ۷۰۰ سال پیش از میلاد مسیح است،در خرابه های کشور آشور پیدا شد. احتمالاً آشوریان  باستان از این ذره بین کریستال شفاف برای جذب نور خورشید و روشن کردن آتش استفاده می کردند.

 یک فیزیکدان ایتالیایی نیز در قرن هیجدهم اولین عینک دسته دار را اختراع کرد.

 

انواع عینک

عینک

عینک فلزی:این عینک  بدون دسته دارای فنری بود که بر روی بینی قرار می گرفت.

عینک دسته  بلند:این عینک یک دسته  ی بلند داشت که بر روی آن نقوش مختلفی طراحی  گردیده بود.

عینک دسته دار:اولین عینک دسته دار که دسته های آن  در پشت گوش قرار می گرفتند،در قرن هیجدهم و در انگلستان ساخته شد.

ادامه مطلب را بخوانید : »



تحت دسته : مطالب علمي

اختراع(۱)

نوشته شده بوسیله : مهری طهماسبی دهکردی در ساعت ۴:۱۷ ق.ظ | تاریخ : ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۱

انسان ها با استفاده از نیروی فکر و ابتکارشان می توانند به طرح ها و کشف های جدیدی دست یابند و مشکلاتشان را حل کنند.به این طرح ها و کشفیات،اختراع یا نوآوری می گوییم.گاهی اوقات ،تعدادی از آدمها دسته جمعی وسیله ی جدیدی می سازند و گاهی وقتها هم یک نفر به تنهایی روش جدیدی را پایه گذاری می کند و دیگران آن  را تکمیل می کنند.بیشتر وقتها نیاز انسان به چیزهای جدید موجب اختراعات تازه
می گردد؛ بعضی وقتها هم یک نفر به طور اتفاقی وسیله ی تازه ای را اختراع می نماید. حالا سرگذشت دو اختراع را با هم می خوانیم.

زیپ

زیپ را که همه ی شما خوب می شناسید. بیشتر لباسها و همچنین کیفها ی مدرسه تان زیپ دارند. تا سال ۱۸۹۳ میلادی ، مردم کفشها و لباسهایشان را با دکمه یا بندهای مخصوص می بستند.در آن سال یک امریکایی به نام ال.جادسون،وسیله ای به نام سگک را که از تعدای قزن قفلی ساخته شده بوداختراع کرد.اما این وسیله کارایی چندانی نداشت.پس از او در سال ۱۹۱۳ میلادی، یک مهندس سوئدی به نام گایدن ساندیک اختراع جادسون را تکمیل نمود و با قفل کردن دندانه های فلزی در یکدیگر،اولین زیپ را اختراع کرد.

پس از اختراع زیپ،ارتش امریکا و نیروی دریایی این کشور،در جنگ جهانی اول از این وسیله ی جدید در یونیفرم های نظامی استفاده کردند.از آن پس نیز به دلیل ارزان بودن این وسیله،زیپ در کلیه ی لباسهای نیروی دریایی و خدمه ی پرواز مورد استفاده قرار گرفت.

شاید بخواهید بدانید که چرا اسم این اختراع  را زیپ گذاشتند.پس از اختراع زیپ ،فروشندگان در پی یافتن نامی برآمدند که بیانگر کاربرد این وسیله باشد.به همین دلیل،کلمه ی زیپ را که در زبان لاتین  به معنای بستن  است ، انتخاب کردند.

 

 زیپ

  ادامه مطلب را بخوانید : »



تحت دسته : مطالب علمي

معرفی کتاب:هیچ کس

نوشته شده بوسیله : مهری طهماسبی دهکردی در ساعت ۴:۱۳ ق.ظ | تاریخ : ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۱

نام کتاب:هیچ کس (The Nobody)

(از مجموعه رمان های برتر جهان برای نوجوانان)

نویسنده:هان نولن HanNolan))

مترجم:محمود مزینانی

ناشر: موسسه فرهنگی منادی تربیت

زیر نظر :چیستا یثربی

 

بخش یکم کتاب اینگونه آغاز می شود:

نام من هیچ کس است، تو که هستی؟ ( امیلی دیکنسون)

 

فصل اول کتاب با این جملات آغاز می شود:

گی گی می گفت شک ندارد که موقع به دنیا آمدن من ، فرشته ی نگهبانم همه ی حواسش به من بوده است. شاید حق با او باشد، اما کاش این فرشته ، بیشتر از آن که به فکر من باشد، به فکر مامان بود.هرچه بود، اصلاً دوست نداشتم بشنوم که چه جوری پا با این دنیا گذاشته ام.طبیعی به نظر نمی رسید که یک  بچه ی زنده، از شکم یک زن مرده  بیرون بیاید.گی گی  می گفت این بزرگترین معجزه ای بوده که در عمرش دیده است.

ده سالم که بود ، بعد از این که اول تا آخر ماجرا را دوباره خوب یادآوری کرد، برای ده هزارمین بار گفت:« به همین خاطر بود که اسمت را میراکل گذاشتیم.»

 

این کتاب ، برنده ی کتاب ملی سال ۱۹۹۷ ،

 بهترین کتاب ALA  برای نوجوانان،

 بهترین کتاب سال اسکول لایبرری جورنال،

یکی از برگزیدگان بوک لیست ادیتورز ، می باشد.

 

 



تحت دسته : معرفی کتاب

لاک پشت

نوشته شده بوسیله : مهری طهماسبی دهکردی در ساعت ۲:۱۷ ب.ظ | تاریخ : ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۱

رفتم کنار دریا

رو ساحل و ماسه ها

یک لاک پشت دیدم

رو لاکش دست کشیدم

لاک پشته خیلی ترسید

فوری تو لاکش خزید

رفت زیر اون لاک تنگ

شد مثل  یک تکّه سنگ



تحت دسته : شعرهای مهدکودک

جشن تکلیف

نوشته شده بوسیله : مهری طهماسبی دهکردی در ساعت ۴:۳۶ ق.ظ | تاریخ : ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۱

اونروز که جشن تکلیف

تو مدرسه به پا شد

در دل کوچک من

شور و شری به پا شد

 

گفتم با یاد خدا

انس می گیرم همیشه

دلم با یاد خدا

راحت و آروم میشه

 

وقتی که بانگ اذان

می پیچه تو شهرما

من به نماز می ایستم

حرف می زنم با خدا

 

 با اون خدا که مهربون و پاکه

خالق این زمین و آب و خاکه

با اون خدا که همتایی نداره

ابر سیاه به لطف اون، می باره

 



تحت دسته : مناسبت ها

بهرام گور و لنبک آبکش

نوشته شده بوسیله : مهری طهماسبی دهکردی در ساعت ۴:۰۰ ق.ظ | تاریخ : ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۱

به نام خدا

در یکی از روزهای خدا، بهرام گور با گروهی از پهلوانان و دلاوران سپاه، به شکار رفت. در راه به  پیرمردی عصا به دست برخوردند و با او به گفتگو پرداختند. پیرمرد گفت:« ای پادشاه، در شهر ما دو مرد زندگی می کنند که  یکی از آنها  فقیر و تهیدست  و دیگری مالدار و ثروتمند است. مرد فقیر سقائی جوانمرد است به نام لنبک آبکش که  روزها در بازار آب می فروشد و درآمد حاصل از آن را خرج مهمانان از راه رسیده می کند و به فکر پس انداز برای فردایش نیست اما مرد ثروتمند براهام نام دارد و جهود خسیس وپست و بدجنسی است که با وجود ثروت بی حد و حسابش، دیناری خرج نمی کند و خیرش به هیچ کس  نمی رسد.»

بهرام گور حرف های پیرمرد راشنید؛ فکری کرد و دستور داد تا جارچی جار بزند که کسی حق خریدن آب از لنبک آبکش را ندارد. همین که هوا تاریک شد، سوار بر اسب به در خانه ی لنبک رفت و در زد. لنبک در را بازکرد.شاه گفت:« ای جوانمرد، من یکی از افراد سپاه ایرانم. از آنها دور شده و راهم را گم کرده ام. اگر اجازه  بدهی می خواهم امشب را در خانه ی تو بمانم.»

لنبک که همیشه از حضور مهمان در خانه اش شاد می شد، لبخندی زد و با خوشحالی گفت:« قدم  شما روی چشم من جادارد. اگر همه ی افراد سپاه هم با تو بودند، اجازه می دادم که به خانه ام بیایید و مهمان من باشید.»

بهرام از اسب پیاده شد و اسب را به لنبک سپرد. لنبک اسب را در اصطبل بست و پیش شاه آمد و برای آنکه حوصله ی شاه  سر نرود، یک دست شطرنج  جلوی او گذاشت و خودش رفت و غذا و نوشیدنی فراهم کرد و از شاه خواست  تا سر سفره بنشیند و غذا بخورد. شاه از طرز برخورد و پذیرایی او شگفت زده شد. لنبک  با وجود تهیدستی با روی باز و سخاوت از او پذیرایی می کرد و چهره ی خندانش نشان می داد که از حضور شاه در خانه اش واقعاً خوشحال است. پس از خوردن شام ، شاه و لنبک خوابیدند. فردای آن روز شاه می خواست  برود اما لنبک از او خواست که یک روز دیگر هم مهمانش باشد. بهرام قبول  کرد و آن روز را در خانه ی لنبک ماند. لنبک مشک  خود را از  آب  پرکرد و به  بازار رفت اما هیچ کس از او آب نخرید. لنبک  هم  پیراهنش را از تن درآورد و فروخت و پارچه ای را که زیر مشک می گذاشت به جای پیراهن دور بدنش بست تا برهنه نباشد. آنگاه  مقداری خوراکی خرید  و به خانه بازگشت  و با مهربانی از بهرام پذیرایی کرد. روز سوم نیز از شاه خواست که در خانه اش بماند. شاه قبول کرد. لنبک به بازار رفت و چون کسی از او آب نمی خرید، مشک آبش را نزد پیرمردی گرو گذاشت  و کمی پول گرفت و غذایی خرید و به خانه بازگشت و از بهرام گور پذیرایی کرد. روز چهارم  لنبک به بهرام گفت:« می دانم که در این کلبه ی محقر آسایش نداری، اما اگر از شاه ایران نمی ترسی، دو هفته در این کلبه ی فقیرانه بمان و مهمان من باش.»

ادامه مطلب را بخوانید : »



تحت دسته : داستان نوجوان

روز مادر مبارک باد

نوشته شده بوسیله : مهری طهماسبی دهکردی در ساعت ۵:۰۲ ق.ظ | تاریخ : ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۱
مادر
سلام سلام مادرم
مادر مهربونم
دلم میخواد همیشه
کنار تو بمونم
تو پاک و بیریایی
عشق و امید مایی
دلت پر از محبت
تو خوب و باصفایی
بهشت به  زیر پاته
فرشته ی خدایی
دوستت دارم مادرم
قد تموم دنیا
عزیزترین عزیزی
برای ما بچه ها
توی نگات همیشه
محبتو می بینم
از باغ مهربونی
واست یه گل می چینم


تحت دسته : مناسبت ها

جشن الفبا

نوشته شده بوسیله : مهری طهماسبی دهکردی در ساعت ۶:۰۵ ب.ظ | تاریخ : ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۱

معلم خوب ما
          یادم دادی الفبا
                  گفتی که باش دانا
                         دانا و هم توانا
                             امروز شاد شادم
                                   زیرا که باسوادم
                                       آموخته ام الفبا
                                             سی و دو حرف زیبا
                                                   امروز می توانم
                                                          کتاب ها را بخوانم
                                                                کودک دانا منم
                                                                       خوب و توانا منم
                                                                              به لطف آموزگار
                                                                                  هشیار و بینا منم
                                                                                          روز جشن الفبا
                                                                                           مبارک است برما

 

 

 



تحت دسته : مناسبت ها

اشاره به:ضرب المثلهای از خجالت آب شدن و درس را فوت آب بودن

نوشته شده بوسیله : مهری طهماسبی دهکردی در ساعت ۴:۳۲ ق.ظ | تاریخ : ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۱

به نام خدا

 

اشاره به:

ضرب المثلهای از خجالت آب شدن و درس را فوت آب بودن

خواب می دیدم تو مدرسه

حساب داریم با هندسه

من پای تخته بودم

درس را بلد نبودم

عددها را رو تخته

با گچ نوشته بودم

تو حاصل ضربشون

بدجوری مونده بودم

معلمم گفت چرا

بچه توگیج و خوابی؟

گمون می کردم که تو

درست رو فوت آبی

من از خجالت شدم

یهو یه قطره ی اب

توی زمین  نرفتم

اما پریدم از خواب



تحت دسته : ضرب المثل

فرق دانا و نادان

نوشته شده بوسیله : مهری طهماسبی دهکردی در ساعت ۶:۳۷ ب.ظ | تاریخ : ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۱

به نام خدا

روزی حضرت عیسی(ع) با گروهی از یارانش سخن می گفت. یکی از یارانش به او گفت:« ای پیامبر بزرگوار، شما به اذن خدای متعال قادرید مردگان را زنده کنید و بیماران را شفا دهید و کورها را بینا سازید. شما افرادی را شفا داده اید که به  بیماریهای لاعلاجی مثل جذام مبتلا بوده اند.افراد فلج و زمینگیر را شفا داده اید به  طوری که از بستر بیماری برخاسته اند و توانسته اند روی پای خود بایستند و راه  بروند. آیا مرضی هم هست که نتوانسته باشید شفا دهید؟

 

 

ادامه مطلب را بخوانید : »



تحت دسته : متفرقه