نوشته شده بوسیله :
مهری طهماسبی دهکردی در ساعت ۱۰:۳۰ ق.ظ | تاریخ : ۳ اسفند ۱۳۹۰
بابا و مامان نازی کوچولو کارمند بودند.آنهاهر روز نازی را به مهد کودک می بردند و خودشان سر کار می رفتند. مامان نازی همیشه خوراکیهای خوشمزه توی کیفش می گذاشت تا توی مهد بخورد و با دوستانش بازی کند. یک روز بابای نازی کوچولو یک کیف خوشگل برای او خرید، یک کیف که روی آن یک جوجه اردک بامزه دوخته شده بود. یک جوجه اردک با چشمهای آبی، نوک نارنجی و بالهای زرد و پاهای قرمز . جوجه اردک می خندید و خوشحال بود و چشمهایش برق می زدند. نازی کوچولو از آن کیف خیلی خوشش آمد. بابا را بوسید و از او تشکر کرد. فردای آن روز مامان نازی ، یک بسته بیسکویت ، دوتا سیب و دوتا شکلات و یک ظرف غذا توی کیف نازی گذاشت . نازی کیف جوجه اردکیش را برداشت و به مهد کودک رفت. توی مهد ، نازی جوجه اردک را به دوستش شادی نشان داد. شادی وقتی کیف نازی را دیدگفت: « چه جوجه ی قشنگی! دارهمی خنده.» نازی گفت:« آره همیشه می خنده ، آخه می دونه که من خیلی دوستش دارم.»
آن روز بچه ها توی مهد کودک با هم بازی می کردند . نازی خیلی زود گرسنه اش شد.او شکلاتهایش را خورد و کاغذهایش را داخل کیف انداخت. بعد چند تا بیسکویت خورد و بسته ی آنرا داخل کیفش گذاشت. سیبها را هم گاز زد و آشغالهایشان را توی کیف ریخت و رفت و با بچه ها بازی کرد. خوب که خسته شد به سراغ کیفش آمد تا غذایش را بردارد و ببرد و بخورد. دید اردک روی کیفش اخم کرده و ناراحت است و نمی خندد. نگران شد ، خاله مژگان را صدا کرد. خاله مژگان مربی او بود؛ پرسید:« چی شده نازی جون؟ چکارم داشتی ؟» نازی گفت:« خاله مژگان، صبح که آمدم ، جوجه اردکم خوشحال بود و می خندید ، اما حالا اخم کرده ونمی خنده..» خاله مژگان کیف را برداشت ، جوجه اردک را نگاه کرد و گفت:« چه جوجه ی قشنگی! اما راست میگی ، انگار ناراحته . باید ببینیم از چی ناراحته.» داخل کیف را نگاه کرد. آشغالهای خوراکیها ، کیف نو و تمیز را کثیف کرده بودند. خاله آشغالها را بیرون ریخت. ظرف غذا را هم در آورد و به نازی گفت:« عزیزم چرا آشغال خوراکیها را توی کیف ریختی؟ کیفت کثیف و به هم ریخته شده و جوجه اردکت را ناراحت کرده ، چرا صبر نکردی تا خودم بیام و سیبها را برات پوست بکنم و بیسکویتت را بازکنم ؟ چرا کاغذ شکلاتها را توش انداختی؟ تازه به من نگفتی که غذا آوردی تا برات داخل یخچال بذارمش که خراب نشه . تمام اینها کیف خوشگلت را کثیف کرده و جوجه کوچولو را ناراحت کرده. واسه همین دیگه نمی خنده.» نازی گریه اش گرفته بود ؛ نزدیک بود بزند زیر گریه که خاله مژگان گفت:« غصه نخور عزیزم الان کاری می کنم تا جوجه ات بخنده.» بعد کیف نازی کوچولو را خالی کرد ، آنرا تکاند و تمیزش کرد وبه جوجه اردک گفت:« جوجه کوچولو اخماتو واکن، نازی جون دیگه کیفش را کثیف نمی کنه، دیگه آشغال توی کیفش نمی ریزه ، قول میده که از تو خوب مواظبت کنه. تو را خدا بخند تا نازی جون هم خوشحال بشه.» حرفهای خاله که تمام شد ، جوجه اردک دوباره خندید و چشمهای آبی رنگش برق زدند. نازی خیلی خوشحال شد . جوجه اردکش را بوسید و گفت:« من دیگه آشغالها را توی سطل آشغال می ریزم . دیگه کیفم را کثیف نمی کنم تا تو ناراحت نشی و همیشه واسم بخندی. » خاله مژگان هم نازی کوچولو را بوسید و به او که قول داده بود همیشه تمیز و مرتب باشد،آفرین گفت
نوشته شده بوسیله :
مهری طهماسبی دهکردی در ساعت ۶:۲۳ ب.ظ | تاریخ : ۲ اسفند ۱۳۹۰
چشمان خورشید
از آسمان ها
یک روز افتاد
برآب دریا
تا آب را دید
با ناز خندید
دریای آبی
از شوق لرزید
لبخند خورشید
گرمست و زیبا
دریای آبی
پرشور و غوغا

نوشته شده بوسیله :
مهری طهماسبی دهکردی در ساعت ۵:۳۵ ب.ظ | تاریخ : ۱ اسفند ۱۳۹۰
به نام خدا
گردنبند گل گلی
خانم خرسه و آقاخرسه با دختر کوچولوی تپل مپلشان خرس گل گلی ،توی یک خانه ی بزرگ زندگی می کردند.آنها خانواده ی شاد و مهربانی بودند.روزها همراه دخترشان خرس گل گلی به جنگل می رفتند و میوه های جنگلی جمع می کردند و به خانه می آوردند و برای زمستانشان انبار می کردند.

نوشته شده بوسیله :
مهری طهماسبی دهکردی در ساعت ۲:۱۴ ب.ظ | تاریخ : ۳۰ بهمن ۱۳۹۰
اتل متل خروسه
چقده ناز و ملوسه
بال و پرش قشنگه
خوشگل و رنگارنگه
صبح ِ سحر می خونه
تا کسی خواب نمونه
اگه یه روز نخونه
رفیقش خواب می مونه

نوشته شده بوسیله :
مهری طهماسبی دهکردی در ساعت ۴:۳۸ ب.ظ | تاریخ : ۲۹ بهمن ۱۳۹۰
مهرداد سر سفره نشست تا صبحانه بخورد و به مدرسه برود.همین که بسم ا…الرحمن الرحیم گفت و لقمه ی اول را در دهان گذاشت، صدایی از توی کوچه توجهش را جلب کرد: شِرت شِرت ،خش خش، خوب گوش داد؛ صدای جاروی رفتگر بود که داشت کوچه را جارو می کرد.مهرداد برخاست و کنار پنجره رفت و کوچه را نگاه کرد.

نوشته شده بوسیله :
مهری طهماسبی دهکردی در ساعت ۵:۱۶ ق.ظ | تاریخ : ۲۹ بهمن ۱۳۹۰
من می دونم که هرسال
چهارتافصل داره
اول اون چهارتا
فصل خوب بهاره
بهار میاد با شادی
سبزه و گل میاره
رو شاخه ی درختا
برگ تازه میذاره
بعد از بهار،تابستون
هوای گرمی داره
تعطیلات تابستون
حال و هوایی داره
بعد از تابستون،پاییز
میاد با رنگای شاد
برگ درخت می ریزه
وقتی که میوزه باد
اما زمستون سرد
بعد از فصل پاییزه
آسمون ابری میشه
گوله گوله برف می ریزه
چهارتا فصل خدا
جالب و رنگارنگه
هر کدومش یه جوری 
خوشگله و قشنگه
نوشته شده بوسیله :
مهری طهماسبی دهکردی در ساعت ۱۰:۱۴ ق.ظ | تاریخ : ۲۸ بهمن ۱۳۹۰
به نام خدا
شوخی خطرناک
یکی بود یکی نبود
در جنگل بزرگی گروهی از میمونها در کنار هم روی درختان جنگلی زندگی می کردند.
بچه های میمونها در مدرسه ی جنگل درس می خواندند. مدرسه ی آنها روی درخت ساخته شده بود. بچه میمونها یک روز در میان به مدرسه می رفتند. معلم آنها میمون پیر و دانایی بود که همه او را آقا مانکی صدا می زدند. آقا مانکی یک روز به بچه ها درس می داد و یک روز هم آنها را آزاد می گذاشت تا در جنگل بگردند و در باره ی چیزهایی که آموخته اند ، تحقیق کنند. بچه ها به همین خاطر آقامانکی را خیلی دوست داشتند و در جنگل به دنبال کشف چیزهای تازه راه می افتادند و هرچه پیدا می کردند، به کلاس می آوردند و به بقیه هم نشان می دادند و به این ترتیب اطلاعات زیادی درباره ی گیاهان و جانوران و آب و هوای محل زندگیشان به دست می آوردند.
یک روز آقا مانکی از بچه ها خواست که به سراغ درختان نارگیل بروند تا هم نارگیل جمع کنند و هم با شکل درخت و اندازه ی آن آشنا شوند و ببینند بعد ازخوردن نارگیل ، با پوست میوه ی آن چه چیزهایی می توان درست کرد.

نوشته شده بوسیله :
مهری طهماسبی دهکردی در ساعت ۶:۱۱ ب.ظ | تاریخ : ۲۷ بهمن ۱۳۹۰

من غنچه ها را دوست دارم
پروانه ها را دوست دارم
گنجشک کوچک را که دارد شوق پرواز
با آن نگاه مهربانش دوست دارم
من ماه و خورشید درخشان
بر پهنه ی این آسمان را دوست دارم
من هر گل زیبای خوشبو
روییده در دشت و دمن را دوست دارم
من کهکشان را دوست دارم
رنگین کمان را دوست دارم
دریا و رقص موج جوشان
بر ساحل و بر ماسه ها را دوست دارم
من هر شهاب و هر ستاره
آن ابرهای پاره پاره
رقصان میان آسمان را دوست دارم
دنیای ما زیباست زیبا
من خالق دنیای زیبا
پروردگار مهربان را دوست دارم
نوشته شده بوسیله :
مهری طهماسبی دهکردی در ساعت ۵:۵۳ ق.ظ | تاریخ : ۲۷ بهمن ۱۳۹۰
به نام خدا
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود
روزی روزگاری در زمان های قدیم ،در یک شب سرد زمستان،خانواده ای در خانه ی کوچک و گرمشان، در کنار بخاری نشسته بودند و شام می خوردند.پدر و مادری با دو پسرشان در این خانه زندگی می کردند.همه ی آنها روزها کار می کردند و شب ها دور هم جمع می شدند و شام می خوردند و از هر دری سخن می گفتند.

ادامه مطلب را بخوانید : »
نوشته شده بوسیله :
مهری طهماسبی دهکردی در ساعت ۱:۰۱ ب.ظ | تاریخ : ۲۶ بهمن ۱۳۹۰
میون باغ رو گل ها
یه زنبورک خوابیده
آفتاب زرد پاییز
روی تنش تابیده
زنبورک طلایی رنگ
ناقلای زبر و زرنگ
میون باغ و بیشه
پر می زنه همیشه
وقتی که وز وز می کنه
منو خیلی می ترسونه
می ترسم از نیش او
درمیرم از پیش او
