چهارشنبه , ۴ اسفند ۱۳۹۵
جدیدترین شعرها و مطالب:
خانه » داستان نوجوان » آجیل مشکل گشا

آجیل مشکل گشا

به نام خدا

یک روز پنجشنبه مادرم از من خواست تا همراه او به خانه مادربزرگم بروم. گفت که مادربزرگ می خواهد آجیل مشگل گشا پخش کند. پرسیدم برای چی این کار را می کند؟ مادرم جواب داد: وقتی مشکلی برای یکی از افراد خانواده پیش می آید، مادربزرگ نذر می کند که اگر مشکل برطرف شد، او آجیل مشگل گشا بخرد و بین مردم تقسیم کند. امروز هم نذری دارد. وقتی با مادرم به خانه مادربزرگ رفتیم، او داشت آجیل ها را در کیسه های کوچک نایلونی بسته بندی می کرد. آجیل ها مخلوطی بودند از پسته، فندق، بادام، نخودچی، کشمش، خرما و توت خشکه. پرسیدم چرا هفت نوع آجیل خریدید؟ مادربزرگ جواب داد: این آجیل اسمش آجیل مشگل گشاست و برای خودش داستانی دارد. بگذار قصه اش را برایت تعریف کنم و شروع به تعریف این قصه کرد:

آجیل مشکل گشا.نویسنده:مهری طهماسبی دهکردی
آجیل مشکل گشا.نویسنده:مهری طهماسبی دهکردی

یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. در زمان های قدیم مرد خارکنی بود که از مال دنیا هیچ چیز نداشت و خیلی فقیر بود. یک روز رفت صحرا تا خار بکند. توی راه مرد اسب سواری را دید. مرد اسب سوار به خارکن گفت: اسب مرا نگه دار تا من جایی بروم و زود برگردم. خارکن افسار اسب را گرفت و منتظر سوار شد. چند دقیقه بعد سوار برگشت در حالی که مقداری از ریگ های بیابان توی مشتش بود. ریگها را به مرد خارکن داد و گفت: این ها را بگیر جای مزدت. بعد هم اسبش را سوار شد و رفت. غروب خارکن به خانه برگشت. ریگها را ریخت کنار صندوق خانه و به زنش گفت: این ریگها همین جا باشند تا بچه ها با آنها بازی کنند. بعدش هم رفت و خوابید. نصفه شب زنش از خواب بیدار شد تا به بچه ی کوچکش شیر بدهد. دید صندوقخانه روشن است. شوهرش را بیدار کرد و گفت: ببین این چیه که صندوقخانه را روشن کرده. دیدند همان ریگهایی که مرد اسب سوار داده مثل چراغ می درخشند. فهمیدند که این ها سنگهای قیمتی هستند. صبح که شد خارکن چند تا از سنگها را به بازار برد و فروخت و با پولش هر چی که لازم داشت خرید و کارو بارش خوب شد. آنقدر خوب که تاجر شد و پول برداشت و رفت تجارت. قبل از رفتن به زنش سفارش کرد که من می روم مسافرت. تو ماهی صد دینار آجیل بخر و بین فقرا تقسیم کن. آخه همان مرد اسب سوار به او گفته بود هر وقت پولدار شدی باید آجیل مشگل گشا بخری و پخش کنی.

زن خارکن با زن پادشاه دوست شده بودند و با هم به حمام و گردش می رفتند. چند ماه بعد از رفتن خارکن، زنش فراموش کرد آجیل بخرد و پخش کند. یک بار که با زن شاه به حمام رفته بود، گردن بند زن شاه گم شد و هرچی دنبالش گشتند پیدا نکردند. به زن خارکن تهمت زدند که او گردن بند را دزدیده است. بعد هم گرفتند و انداختندش زندان و دار و ندارش را هم جمع کردند و آوردند به خانه ی پادشاه. خارکن که حالا تاجرباشی بود، وقتی از سفر برگشت دید خانه اش خراب شده و زن و بچه اش هم نیستند. خبر رسید به شاه که تاجر باشی از سفر برگشته، او را هم گرفتند و انداختند زندان. تاجرباشی توی زندان از شدت خستگی و ناراحتی خوابش برده بود که همان اسب سوار به خوابش آمد و گفت: ای مرد مگر من نگفتم ماهی صد دینار آجیل مشگل گشا بگیر؟ صد دینار زیر سرت هست، بردار آجیل مشگل گشا بگیر. سوار این را گفت و غیب شد. تاجر باشی هم از خواب پرید و صد دینار را پیدا کرد. رفت پشت پنجره ی زندان ایستاد، مرد جوانی از آنجا می گذشت. تاجرباشی یا همان خارکن به او گفت: این صد دینار را برایم آجیل مشگل گشا بخر. جوان گفت: من وقت ندارم، عروسی دارم. تاجر باشی گفت: برو که الهی عروسیت عزا شود.

بعد جوان دیگری را دید. او را صدا زد و گفت این صد دینار را برایم آجیل مشگل گشا بگیر. او گفت: من یک مریض دم مرگ دارم، می روم سدر و کافور بخرم. خارکن گفت: الهی مریضت خوب بشود. جوان رفت و برایش آجیل مشگل گشا خرید. خارکن آجیل را بین فقرا پخش کرد. از آن طرف هم زن شاه می خواست برود توی حوض آب تنی کند، لباسش را گذاشت کنار حوض و رفت و توی آب که یک دفعه کلاغی آمد و گردن بند او به منقارش بود. کلاغ گردن بند را روی لباس زن شاه انداخت. زن پادشاه گفت: ای داد بیداد! این چه کاری بود که من کردم؟ اینها را بیخودی حبس کردم.گردن بندم که دست این کلاغه بود!… زن و بچه و مرد خارکن را از زندان آزاد کرد و اسباب و اثاثیه و پولهایشان را پس داد. آنها رفتند پی کار خودشان و وضعشان دوباره خوب شد. آن دو تا جوان که از دم زندان رد شده بودند، اولی وقتی به خانه برگشت دید عروس مرده و عروسیش عزا شده، اما دومی رفت دید مریضش خوب شده و اینها به خاطر نفرین و دعای مرد خارکن بود. انشااله خدا همان طور که گره از مشکل آنها باز کرد، گره از کار همه باز کند.

مادربزرگ قصه را تعریف کرد و بعد بسته های آجیل را در یک سینی گذاشت و گفت: این ها را ببر و به همسایه ها بده. آجیل ها را بردم و زنگ همسایه ها را زدم و آجیل ها را به آنها دادم. همه ی آنها بعد از گرفتن آجیل می گفتند: خدا قبول کند. خدا گره از مشکلتان باز کند.

اما من همه اش توی این فکر بودم آن مرد اسب سوار کی بود؟ چرا به خارکن کمک کرد؟ فایده این آجیل ها چیه که باعث شدند مرد خارکن و زنش از زندان نجات پیدا کنند؟ آخرش هم طاقت نیاوردم و از مادربزرگم در مورد آنها سوال کردم. مادر بزرگ جواب داد: مرد اسب سوار که حتماً حضرت علی بوده که مشکل گشاست.

گفتم: حضرت علی وسط بیابان چه کار می کرده؟ چرا جلوی مرد خارکن ظاهر شده؟ چرا از او خواسته آجیل مشگل گشا بین مردم پخش کنند؟ مگر آجیل چه خاصیتی دارد؟

مادربزرگ عصبانی شد و گفت: وای! چقدر سوال می کنی؟ من چه می دانم ؟ از قدیم به ما گفتند برای رفع مشکلات و گرفتاریها آجیل مشگل گشا نذر کنید. ما هم می کردیم.

گفتم: مادربزرگ، یعنی همه ی مشکلات با تقسیم آجیل بین همسایه ها برطرف می شود؟

جواب داد: بله، انشالله بر طرف می شود.

گفتم: من در درس ریاضی خیلی ضعیفم، اگر آجیل مشگل گشا نذر کنم، ریاضیم خوب می شه؟

گفت: حتماً میشه.

گفتم: حتی اگر درس نخوانم ریاضیم خوب می شه؟

مادرم که خنده اش گرفته بود به مادربزرگ گفت: مادرجان، یک وقت از دست نیلوفر ناراحت نشوید. او کنجکاو است و درباره ی همه چیز فکر می کند و می خواهد علت هر چیزی را بداند. مطئنم که او نمی تواند مشگل گشا بودن آجیل ها را همین طوری قبول کند. من هم اعتقادی به این کار ندارم. اما به احترام شما هیچ وقت حرفی نزدم و هر بار که شما آجیل خریدید کمک کردم تا بین مردم تقسیمش کنید. حالا اگر آجیل ها باعث شوند مشکل حل شود که خیلی خوب است و در غیر این صورت با دادن آنها به مردم، باعث شیرین شدن کامشان شده و شاید خوشحالشان کرده باشید.

مادربزرگم کمی فکر کرد و او هم خنده اش گرفت. کمی آجیل مشگل گشا در بشقابی ریخت و جلوی ما گذاشت و گفت: یادم رفت به نیلوفرجان آجیل تعارف کنم. بخورید. اما قبل از خوردن هفت تا صلوات بر محمد و آل محمد بفرستید. امیدوارم خدا نذرم را قبول کند. ما هم آمین گفتیم و تمام آجیل ها را خوردیم. راستی بچه ها، شما چی فکر می کنید؟ آیا مادربزرگ من کار درستی میکند؟ چطوری باید به جنگ مشکلات رفت و آنها را از میان برداشت؟باهمت و تلاش یا نذر و نیاز؟

درباره ی مهری طهماسبی دهکردی

به نام خداوند جان آفرین حکیم سخن در زبان آفرین دوستان خوبم سلام.به وب سایت ترانه های کودکان خوش آمدید. من مهری طهماسبی دهکردی،آموزگار بازنشسته ساکن اصفهان هستم.25 سال در آموزش و پرورش خدمت کردم.آخرین مدرک تحصیلی من کارشناسی علوم تربیتی با گرایش کودکان استثنایی است.از سال 1385 که بازنشسته شدم، برای کودکان و نوجوانان شعر و داستان نوشتم.ابتدا در وبلاگم به نشانی http://taranehaykoodakan.blogfa.com/ می نوشتم ولی چندسالی است که در این وب سایت به کارم ادامه می دهم.تمام شعرها و داستان ها سروده و نوشته های خودم هستند به جز آنهایی که نام شاعر یا نویسنده و منبع دیگری ذکر گردیده است.امیدوارم با نوشتن شعر و داستا ن و مطالب دیگر بتوانم خدمتی به کودکان و نوجوانان که آینده سازان کشورمان هستند،انجام بدهم.با آرزوی موفقیت برای هموطنان عزیز و تمام خوانندگان وب سایت ترانه های کودکان..مطالب این بلاگ دست نوشته های شخصی هستند. استفاده از آن ها بدون اطلاع نویسنده و بدون ذکر منبع، غیر اخلاقی است. *این سایت درستاد ساماندهی پایگاههای اینترنتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به ثبت رسیده است.* ایمیل: ***** info@tkoodakan.net ******************** mehri_t127@yahoo.com ******************** شماره همراه مدیر وبلاگ: 09380431611 ****************************** ارتباط با ما در تلگرام: 09362904006 کانال تلگرام ما:tkoodakan@ لینک جوین تلگرام ما: https://telegram.me/joinchat/CuvhZz4W5A9TG5rOneTEJA

همچنین ببینید

هدیه ی روزپدر

به نام خدا هدیه ی روزپدر دو روز به سیزده رجب مانده،مادر به سپیده گفت:«دخترم،دو …

۶ دیدگاه

  1. ماجرای جالبی بود اما منم به این مشگل گشا اعتقادی ندارم خدا خودش راه حل کردن مشکل رو به ما نشون میده کافیه درکش کنیم
    راستی عکس اجیلا اونقد خوشگله که ادم دلش میخواد بخورتش

  2. با عرض سلام و خسته نباشید خدمت شما استاد بزرگوار
    خیلی خوشحال شدم از حضورتون
    من هم برای شما ارزوی موفقیت و سربلندی دارم
    شاد باشید

  3. داستان مادر بزرگ من خیلی زیباتر ومشابه با داستان میباشد و به نظر من شما داستان را تحریف کرده اید
    ……………………………………………………………………………….
    پاسخ:

    ازاین داستان روایت های مختلفی هست.من این داستان را در یک داستان دیگرگنجانده ام اما آن را عوض نکرده ام.چندسال پیش این قصه را در کتاب نیرنگستان خوانده بودم.هدفم از نقل این افسانه،قبول کردن خرافات و انتظار معجزه داشتن از کارها و باورهایی است که در نادانی و سادگی و بیخبری ماانسان ها ریشه دارد.

  4. همیشه همت بلند آدمها وتوکل اونها به خداست که راه رو باز میکنه .ولی نذر کردن ونیاز بردن به درگاه او نیز باعث قرص ومحکم شدن دل آدم وبه فکر دیگران بودنه .البته تا جایی که به خرافات تبدیل نشه.

  5. دوستان عزیز من فکر میکنم فلسفه این آجیل اینه که همه قبل خوردنش باید 7تا صلوات بدن که البته صلوات باعث اجابت دعاست و ما با پخش کردنش دنیایی از صلوات رو برای اجابت خواستمون بدست میاریم. دوم اینکه ما وقتی دچار گیر و گرفتاری در زندگیمون میشیم میخواییم تا جای ممکن هرکاری به ذهنمون میرسه برای حل مشکلمون انجام بدیم و از همه دعا و کمک بخواهیم این هم یه روش آرام کردن خود و امید بستن به فضل خداست.در حین جمع آوری وبستن آجیل هم میتونیم با آرامش به این فکر کنیم که آیا حل شدن این مشکل حقیقتا در آینده به نفع ما خواهد بود یا شری در آن است و ما ندانسته اصرار میورزیم.

  6. من ک خوشم آمد.ممنونم از خانم طهماسبی :)یک سوال داشتم خانم طهماسبی چرا جایی برای عضویت درسایتتون نگذاشتین اگه بذارین بهترینسایت دنیا میشه هرکی موافقه لایک کنه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *