شنبه , ۲۹ مهر ۱۳۹۶
جدیدترین شعرها و مطالب:
خانه » داستان » آي قصه قصه قصه

آي قصه قصه قصه

به نام خدا

قصه ي پيشولي و ميولا

پیشولی گربه ی تنهایی بود و هیچ دوستی نداشت. آخه اون خیلی تنبل بود و همین که غذا می خورد و سیر می شد، می رفت یه گوشه روی پشت بام یا توی حیاط یک  خانه ی خلوت دراز می کشید و چرت می زد. یک روز وقتی ناهارش را خورد، راه افتاد و رفت تا به خانه ای رسید که صاحبش به مسافرت رفته بود. خانه خیلی ساکت و بی سرو صدا بود. پیشولی کنار باغچه توی آفتاب دراز کشید و کم کم خوابش برد. اما صدایی او را از خواب پراند: میومیو، من اینجام کمکم کنید. پیشولی سرش را بلند کرد، به دور و برش نگاه کرد، اما کسی را ندید. خواست دوباره بخوابد، اما صدا باز هم بلند شد: میومیو کمک کنید، میو میو من گیر افتادم میو میو.

پیشولی که خواب از سرش پریده بود، از جاش بلند شد و دور و برش را با دقت نگاه کرد. کنار دیوار حیاط یک بچه گربه ی سیاه و سفید با چشمهای براق ایستاده بود و مرتب میومیو می کرد. پیشولی به طرف او رفت و پرسید: ((چی شده؟چرا اینقدر سرو صدا می کنی؟ نگذاشتی بخوابم.)) بچه گربه جواب داد: ((من گم شدم. داشتم همراه مامانم از روی دیوار رد می شدم که یک سگ شروع کرد به واق واق کردن. من ترسیدم و افتادم پایین و دیگه نتونستم از دیوار بالا برم. مامانم هم فرار کرده و هنوز برنگشته. کمکم کن پیداش کنم.))

پیشولی خواست بگوید برو بابا حال داری، بذار من بخوابم، اما وقتی چشم های براق و خوشگل و پراز اشک بچه گربه را دید. دلش سوخت. به او یاد داد که از دیوار بالا برود و خودش را به پشت بام برساند. خودش هم دنبال او راه افتاد. آنها از پشت بام خانه ها گذشتند. پیشولی از بچه گربه پرسید: ((راستی اسمت چیه؟)) بچه گربه جواب داد: ((اسمم میولاست)). پیشولی توی راه به هر گربه ای می رسید از او می پرسید: ((تو مامان میولا را ندیدی؟)) میولا هم با ناراحتی میومیو می کرد. اما هیچ کس مادرش را ندیده بود. پیشولی فکر کرد بهتر است به همان خانه ای برگردند که میولا داخل حیاطش افتاده بود. به میولا گفت: (( بیا برگردیم به همون جایی که مادرت را گم کردی، شاید مادرت به اون جا بر گرده و ما بتونیم پیداش کنیم.))

آنها دوباره به همان خانه برگشتند. پیشولی یک موش شکار کرد و به میولا که  خیلی گرسنه بود داد. میولا موش را خورد و کنار حیاط دراز کشید و خوابش برد. پیشولی هم که خیلی خسته شده بود، کنار او دراز کشید و خوابید.

یک ساعت بعد، صدای میومیوی بلندی هر دوی آنها را از خواب بیدار کرد. میولا گوشهایش را تیز کرد و با خوشحالی فریاد زد: ((آخ جون، مامانم برگشته، این صدای مامان منه…)) و به طرف صدا دوید. مادرش روی دیوار ایستاده بود و او را صدا می زد. همین که میولا را دید، توی حیاط پرید و با خوشحالی گفت: ((خدا را شکر پیدات کردم.)) میولا ، پیشولی را به مادرش نشان داد و گفت: ((مامان من یک دوست پیدا کردم. او به من کمک کرد تا اینجا بمونم و شما بیایید و پیدایم کنید.))

مامان میولا به پیشولی سلام کرد و با او دوست شد. پیشولی که هیچ دوستی نداشت، خیلی خوشحال شد. از آن روز به بعد پیشولی دیگر تنها نبود. او با میولا و مادرش و تمام دوستان آنها دوست شد. هر روز با آنها به گردش می رفت و بازی می کرد و  دیگر تنبل و خواب آلود ،نبود.

 

http://dellone2one.com/wp-content/uploads/2009/11/Cat_pictures2.jpg

درباره ی مهری طهماسبی دهکردی

به نام خداوند جان آفرین حکیم سخن در زبان آفرین دوستان خوبم سلام.به وب سایت ترانه های کودکان خوش آمدید. من مهری طهماسبی دهکردی،آموزگار بازنشسته ساکن اصفهان هستم.25 سال در آموزش و پرورش خدمت کردم.آخرین مدرک تحصیلی من کارشناسی علوم تربیتی با گرایش کودکان استثنایی است.از سال 1385 که بازنشسته شدم، برای کودکان و نوجوانان شعر و داستان نوشتم.ابتدا در وبلاگم به نشانی http://taranehaykoodakan.blogfa.com/ می نوشتم ولی چندسالی است که در این وب سایت به کارم ادامه می دهم.تمام شعرها و داستان ها سروده و نوشته های خودم هستند به جز آنهایی که نام شاعر یا نویسنده و منبع دیگری ذکر گردیده است.امیدوارم با نوشتن شعر و داستا ن و مطالب دیگر بتوانم خدمتی به کودکان و نوجوانان که آینده سازان کشورمان هستند،انجام بدهم.با آرزوی موفقیت برای هموطنان عزیز و تمام خوانندگان وب سایت ترانه های کودکان..مطالب این بلاگ دست نوشته های شخصی هستند. استفاده از آن ها بدون اطلاع نویسنده و بدون ذکر منبع، غیر اخلاقی است. *این سایت درستاد ساماندهی پایگاههای اینترنتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به ثبت رسیده است.* ایمیل: ***** info@tkoodakan.net ******************** mehri_t127@yahoo.com ******************** شماره همراه مدیر وبلاگ: 09380431611 ****************************** ارتباط با ما در تلگرام: 09362904006 کانال تلگرام ما:tkoodakan@ لینک جوین تلگرام ما: https://telegram.me/joinchat/CuvhZz4W5A9TG5rOneTEJA

همچنین ببینید

چوپان کوچک(داستان سوم : عروسک)

داستان سوم : عروسک نویسنده: محمدجواد  ننه آسمان چادرسفیدش را ازسرش برداشته ودرحال پوشیدن چادرسیا …

۶ دیدگاه

  1. با سلام
    چند نکته درباره ی داستان به نظرم رسید که مایلم در جهت نقد آن متذکر شوم.
    1- محتوای داستان مناسب برای گروه سنی الف و ب است و انتخاب موضوع و سوژه درست به جذاب کردن داستان کمک می کند.
    2- شخصیت دادن به اشیا و جانوران یکی از موضوعاتی است که در علاقه مند کردن کودک به داستان مفید است و خیلی خوب از عهده کار برآمدید.
    3- نکته قابل توجه در داستان کودک این است که درگیر کردن قوه فکر وخلاقیت کودک به عنوان رکن مهم داستان به شمار می آید و اگر در داستان بالا این هدف طی می شد خواننده و مخاطب هدف علاوه بر لذت از داستان سود تفکر را هم به جیب می زد.
    4- نتیجه گیری در داستان کودک به شدت از جنبه هنری و ادبی آن می کاهد و سمت و سوی داستان را به فلسفه و روانشناسی می کشاند که مطلوب و جالب توجه نیست.
    با تشکر ایمان رجبی
    ومن الله توفیق

    • مهری طهماسبی دهکردی

      سلام از اين كه لطف كرديد و نكات مفيدي را عنوان نموديد از شما ممنونم. از نظرات شما براي نوشتن داستان هايم بهره مي گيرم.با آرزوي سلامتي و شادكامي براي شما.

  2. سلام سایت خوبی داری اگر با تبادل لینک موافقی سایت من را با نام :.رسانه ی فیلم وموزیک. لینک کن بعد از طریق قسمت نظرات یا ارتباط با مابه من اطلاع بده تا با نام در خواستی در سایت لینک بشی
    http://www.fastdl.gigfa.com/index.php

  3. سلام
    قصه های خیلی خوبی داری
    من هم خیلی دوست دارم صه بنویسم. یک وبلاگ درست کردم و قصه هامو توش می نویسم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *