دوشنبه , ۷ فروردین ۱۳۹۶
جدیدترین شعرها و مطالب:
خانه » داستان » اسکندر شاخ دارد،شاخ دارد،شاخ دارد

اسکندر شاخ دارد،شاخ دارد،شاخ دارد

به نام خدا

اسکندر شاخ دارد،شاخ دارد،شاخ دارد

 عصرروز پنجشنبه بود.مادرم می خواست برای شرکت در مراسم ختم یکی از همسایه ها به مسجد برود.مرا صدا زد و گفت:«مهساجان ،مواظب ناهید باش تا من برگردم.الان خوابیده ،وقتی بیدار شد،مبادا به او بگویی که من کجا رفته ام چون او هم بهانه می گیرد و می خواهد به مسجد بیاید و مسجد هم جای بچه ها نیست.اگر بیدار شد به او بگو مامان رفته دکتر آمپول بزنه و این جور حرف ها و سرش را گرم کن.من زود برمی گردم.»

گفتم:«باشه مامان،من دهنم قرصه، چیزی بهش نمی گم.»

مامان با لبخند پرمعنایی ،به من نگاه کرد و گفت:«ببینیم و تعریف کنیم.تو که در راز داری دست همه را از پشت بسته ای!حکایت تو حکایت مردیه که نتوانست راز را در دلش نگه دارد و با گفتن اسکندر شاخ دارد،شاخ دارد؛راز را برای همه  برملا کرد.»

خواستم داستان را برایم بگوید اما مادر عجله داشت و رفت.می دانستم مامان از من ناراضی است.آخر چند روز پیش وقتی جواب آزمایش ها و عکس های مادربزرگ  را گرفت و با چشم گریان به خانه آمد و به پدرم گفت که مادربزرگ بیماری خطرناکی دارد و زیاد زنده نمی ماند،من شنیدم.او از من خواست در این مورد به هیچ کس چیزی نگویم.چون اگر مادربزرگ می فهمید که به سرطان مبتلا شده ممکن بود خودش را ببازد و غصه بخورد.اما من با این که قول داده بودم که حرفی به کسی نزنم،همین که دخترخاله ام گلنار را در خانه ی مادربزرگ دیدم ،بدون اینکه به حرفهای مامان فکر کنم به گلنار گفتم:«می دونی چی شده؟مامان بزرگ  سرطان داره!»گلنار هم از جا پرید و فریادزد :«چی ؟ سرطان داره؟یعنی دیگه خوب نمی شه؟…»و زد زیرگریه.مامان بزرگ تمام حرفهای ما را شنیده بود.

وقتی مادر فهمید که نتوانسته ام خبر بیماری مامان بزرگ را در دلم نگه دارم، سرزنشم کرد و گفت باید رازداری را یاد بگیرم.جای شکرش باقی بود که مامان بزرگ روحیه ی خوبی داشت و از شنیدن خبر بیماریش،خودش را نباخت و فقط گفت:«راضیم به رضای خدا.هرچه خدا بخواهد همان می شود.»

آن روز از خواهرکوچولویم به خوبی نگهداری کردم . سرش را گرم کردم و نگذاشتم بهانه بگیرد تا مادر آمد.آن وقت از او خواستم حکایت اسکندر را برایم  تعریف کند.مادر گفت:«در افسانه ها آمده است که شاهی به نام اسکندر دو تا شاخ روی سرش داشت؛شاید هم دوتا گوش بلند مثل گوش الاغ و او از این موضوع رنج می برد و همیشه کلاهی بلند بر سر می گذاشت تا عیبش را بپوشاند.اما چون احتیاج به سلمانی داشت تا موهایش را کوتاه کند،به سلمانی گفته بود که اگر بشنوم در جایی از گوشهای بلند من یا شاید هم شاخ هایش، حرفی بزنی سرت را می برم و نابودت می کنم.مرد سلمانی هم از ترس جانش به هیچ کس حرفی نمیزد.او مردی کم طاقت بود و عادت نداشت هیچ رازی را در دل نگه دارد.از بس دلش می خواست به کسی بگوید که اسکندر گوش دراز یا شاخ دارد ولی می ترسید،بیمارشد و پیش پزشک رفت.پزشک گفت:«از احوالت معلوم است که رازی در دل داری و از افشای آن می ترسی.برای همین توصیه می کنم از شهر بیرون بروی و جایی که هیچ کس نباشد تا صدایت را بشنود،فریاد بزنی و راز را بگویی  تا در دلت نماند و خیالت راحت شود و از بیماری و رنج رها شوی.»مرد به توصیه ی پزشک  عمل کرد.رفت و رفت تا به نیزاری رسید که هیچ کس اطراف آن دیده نمی شد.چاه خشکی کنار نیزاردیده می شد.مرد کنار نیزار نشست وسرش را در چاه فرو کردو فریاد زد:اسکندر شاخ دارد،شاخ دارد،شاخ دارد.آن وقت احساس کرد حالش بهتر شده.احساس سبکی می کرد.از آن روز به بعد دیگر بیمار نبود.مدتی گذشت.روزی چوپانی به کنار نیزار آمد.چندتا از نی های کنار چاه را برید تا با آنها برای گوسفندانش نی بزند.اولین نی را درست کرد و برلب گذاشت و خواست آهنگی بزند اما با تعجب تنها این صدا از نی بیرون آمد:اسکندر شاخ دارد،شاخ دارد،شاخ دارد… چوپان  ترسید و نی را کنار گذاشت و نی دیگری برید و بر لب گذاشت و در آن دمید؛اما تمام نی ها همین جمله را تکرار می کردند.چوپان این موضوع را به دوستانش گفت و کم کم همه فهمیدند که اسکندر شاخ دارد.البته این یک افسانه است و واقعیت  ندارد اما به شوخی  به کسی که مدتی رازی را در دل نگه دارد اما طاقت نگهداری آن را نداشته باشد می گویند:اسکندر شاخ دارد،شاخ دارد،شاخ دارد.»

داستان را که شنیدم،به فکر فرو رفتم و با خودم گفتم رازداری هنر است.آدم باید خیلی قوی و پرطاقت  باشد که بتواند رازی را دردل نگه دارد و به دیگران نگوید.بعداً فهمیدم شاعر بزرگ کشورمان،حکیم سنایی هم این  داستان را به شعر درآورده است.بدنیست شما هم این شعر را بخوانید:

بود مردی علیل را ورمی

وز ورم برنیامدیش دمی

رفت روزی به نزد دانایی

زیرکی پرخرد توانایی

گفت بنگر که از چه معلولم

کز خور و خواب جمله  معزولم

مَجَسَّش چون گرفت مرد حکیم

گفت ایمن  نشین زِ اندُه و بیم

نیست در باطن تو هیچ خلل

می نبینم ز هیچ نوع علل

مرد گفتا که بازگویم حال

کز چه افتاد بر من این اهوال

رازدار ملوک  و پادشهم

با مزاج ملوَّن و تَبَهم

شه سکندر دهد همه کامم

که من او را گزیده حجّامم

لیک رازیست  در دلم پیوست

روز و شب جان نهاده بر کف دست

نتوانم گشود راز نهان

که از آن بیم سر بود به زمان

سال و مه مستمند و غمگینم

بیش ازین نیست راه و آیینم

گفت مرد حکیم رو تنها

بی خلایق نهان سوی صحرا

چاه ساری ببین خراب شده

گشته مطموس و خشک آب شده

اندر آن چاه گوی راز دلت

تا بیاساید این سرشته گِلت

مرد پند حکیم چون بشنید

همچنان کرد زانکه چاره ندید

شد به صحرا روان ندانامرد

از پی دفع رنج و راحتِ درد

دید چاهی سراب و خالی جای

درد خود را چنان شناخت دوای

سر فرو چاه کرد و گفت ای چاه

راز ما را نگاهدار نگاه

شه سکندر دو  گوش همچو خران

دارد،اینست راز،دار نهان

بازگفت این سخن سه بار و برفت

بنگر او را که چون گرفت آکَفت

زان کهن چاه نی بُنی بَررُست

شد قوی نِی بُن و برآمد چُست

دید مردی شبان در آن چَه نی

ببرید آن نی و شمردش فِی

کرد نائی از آن نی تازه

راز دل را که داند اندازه

نای چون دردمید کرد آواز

با خلایق که فاش گویم راز

شه سکندر دو گوش خر دارد

خلق ازین راز کی خبر دارد؟

منبع شعر سنائی:امثال و حکم دهخدا،جلد اول

 

معنی چند لغت:

علیل:بیمار

مَجَس: نبض

اهوال:جمع هول به معنی ترس

حَجّام:حجامت کننده،خونگیر

مطموس:گم شده،ناپدیدشده

آگفت(آکفت):رنج،آزار،بلا

سراب:خشک

http://mehdimehraban.webphoto.ir/photos/me962659.jpg

درباره ی مهری طهماسبی دهکردی

به نام خداوند جان آفرین حکیم سخن در زبان آفرین دوستان خوبم سلام.به وب سایت ترانه های کودکان خوش آمدید. من مهری طهماسبی دهکردی،آموزگار بازنشسته ساکن اصفهان هستم.25 سال در آموزش و پرورش خدمت کردم.آخرین مدرک تحصیلی من کارشناسی علوم تربیتی با گرایش کودکان استثنایی است.از سال 1385 که بازنشسته شدم، برای کودکان و نوجوانان شعر و داستان نوشتم.ابتدا در وبلاگم به نشانی http://taranehaykoodakan.blogfa.com/ می نوشتم ولی چندسالی است که در این وب سایت به کارم ادامه می دهم.تمام شعرها و داستان ها سروده و نوشته های خودم هستند به جز آنهایی که نام شاعر یا نویسنده و منبع دیگری ذکر گردیده است.امیدوارم با نوشتن شعر و داستا ن و مطالب دیگر بتوانم خدمتی به کودکان و نوجوانان که آینده سازان کشورمان هستند،انجام بدهم.با آرزوی موفقیت برای هموطنان عزیز و تمام خوانندگان وب سایت ترانه های کودکان..مطالب این بلاگ دست نوشته های شخصی هستند. استفاده از آن ها بدون اطلاع نویسنده و بدون ذکر منبع، غیر اخلاقی است. *این سایت درستاد ساماندهی پایگاههای اینترنتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به ثبت رسیده است.* ایمیل: ***** info@tkoodakan.net ******************** mehri_t127@yahoo.com ******************** شماره همراه مدیر وبلاگ: 09380431611 ****************************** ارتباط با ما در تلگرام: 09362904006 کانال تلگرام ما:tkoodakan@ لینک جوین تلگرام ما: https://telegram.me/joinchat/CuvhZz4W5A9TG5rOneTEJA

همچنین ببینید

11350985_1143045632378976_419195605_n

چوپان کوچک(2)داستان دوم : دایی رضا

چوپان کوچک(2)داستان دوم : دایی رضا نویسنده: محمدجواد گوسفندها در علف زار مشغول چرا هستند …

۲ دیدگاه

  1. سلام مهری جون
    وب خیلی خوبی داری
    امیدوارم هر وقت آپ کردی بهم بگی
    راستی لینکتون کردم آخه شعرای کودکانه رو خیلی دوست دارم

  2. That’s a sensible aneswr to a challenging question

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *