چهارشنبه , ۲۶ مهر ۱۳۹۶
جدیدترین شعرها و مطالب:
خانه » داستان نوجوان » افسانه شمشادکوچولو

افسانه شمشادکوچولو

یکی بود یکی نبود غیراز خدا هیچکس نبود

در زمانهای قدیم در روستای سرسبز و زیبایی زن و شوهر جوانی زندگی می کردند که یک پسر کوچولوی بازیگوش و بامزه به اسم شمشاد داشتند. زن و مرد روزها در مزرعه کار می کردند و شمشاد کوچولو هم نزدیک آنها بازی میکرد. او حیوانات را خیلی دوست داشت و هرگز آنها را  اذیت نمی کرد. به مرغ و خروس و جوجه ها دانه می داد و تخم مرغها را جمع میکرد.

آنها خانواده ی خوشبختی بودند و شمشاد از داشتن پدر و مادری مهربان احساس شادی و رضایت می کرد.

 

یک روز پری جنگلی کوچکی که در جنگل سرسبز نزدیک روستای آنها زندگی می کرد، از کنار خانه ی آنها رد می شد .او صدای خنده ی شمشاد را شنید . به داخل خانه نگاه کرد و شمشاد را دید که در کنار پدر و مادرش نشسته و با خوشحالی حرف می زند و پدر و مادرش هم با مهربانی به حرفهایش گوش می دهند.

پری جنگلی که موجودی حسود و بدجنس بود، از شادی آنها نارحت شد و تصمیم گرفت شمشاد را آزار دهد. او یک دستبند طلای جادویی درست کرد و خودش را  به شکل فروشنده ی دوره گردی درآورد و به نزد مادر شمشاد رفت و به او گفت اگر کمی غذا به من بدهی این دستبند را به تو میدهم. مادر که از دستبند خوشش آمده بود ، کمی غذا به او داد و دستبند را گرفت و به دستش بست. از آن لحظه به بعد اخلاقش عوض شد. همین که شمشاد می خواست حرف بزند یا بازی کند، با همان دستی که دستبند را به آن بسته بود، کتکش می زد و به او اجازه نمی داد بازی کند یا حرف بزند و شعر بخواند. مادرش می گفت: « تو بزرگ شده ای و باید مثل آدم بزرگها رفتار کنی ، بچگی دیگر بس است.»

یک روز شمشاد از دست مادرش کتک مفصلی خورد .از دست اوفرارکر د. با چشم گریان به طرف لانه ی مرغ و خروس رفت و به جوجه ها گفت:« مادرم خیلی بداخلاق شده، دیگر دوستم ندارد، برایم قصه نمی گوید ، نوازشم نمی کند و اجازه نمی دهد بازی کنم. خوش به حال شما که مادرتان دوستتان دارد و شما را زیر بال و پرش می گیرد. پدرتان هم برایتان آواز می خواند و مراقب شماست. کاش من هم مثل شما یک جوجه کوچولو می شدم.»

ناگهان اتفاق عجیبی افتاد؛ شمشاد به یک جوجه کوچولو تبدیل شد و جیک جیک کنان به داخل لانه رفت و در کنار بقیه ی جوجه ها شروع کرد به دانه برچیدن!

پدر و مادر شمشاد هرچه او را صدا زدند و دنبالش گشتند، پیدایش نکردند.شب شد و شمشاد به خانه نیامد. مادرش گریه می کرد و پدرش به همه جا سر می زد و سراغ شمشاد را می گرفت، اما کسی اورا ندیده بود.

آن شب برای پدر و مادر شمشاد شب وحشتناکی بود. همین که سپیده سرزد، مادرش هراسان و نالان به سوی جنگل رفت تا شاید نشانی از پسرش بیابد. در راه پیرمردی سفید موی را دید که عصازنان به طرف روستای آنها می آمد. از او پرسید:« پدرجان، توسر راهت  یک پسر کوچولوی قشنگ و بامزه را ندیدی؟ او پسر من است و ازدیروزتا حالا گم شده، تورا به خدا اگر او را دیده ای به من بگو.»

پیرمرد نگاهی به دستبند طلای او کرد و گفت:« اگر دستبندت را به من بدهی به تو خواهم گفت که او کجاست.»

مادر گفت:« اما این دستبند برای من خیلی عزیز است، چیز دیگری از من بخواه.» پیرمرد سرش را تکان داد و گفت:« نه نمی شود. من فقط دستبند تورا می خواهم.»

مادر با  بی میلی دستبند را بازکرد و آن را به پیرمرد داد. پیرمرد با عصایش به روستا اشاره کرد و گفت:« به خانه ات برگرد ، پسرت را آنجا می بینی.»  مادر گفت:« از کجا بدانم راست می گویی؟» اما پیرمرد ناپدید شده بود.

مادر با شتاب به خانه برگشت و شمشاد را دید که در کنار لانه ی مرغ و خروس بازی می کند. او را در آغوش گرفت و بوسید و پرسید:« کجا بودی عزیزم؟» شمشاد گفت من به شکل جوجه درآمده بودم، اما وقتی تو دستبند را به پیرمرد دادی به شکل اولم برگشتم.» مادر با تعجب گفت:« تو از کجا فهمیدی که من دستبند را به پیرمرد دادم؟» شمشاد جواب داد:« مرغ و خروس می گفتند که اگر تو دستبند طلایی را به پیرمردی که سر راهت  می بینی بدهی، من به شکل اولم برمی گردم و تو هم دوباره مهربان می شوی. آن دستبند یک دستبند جادویی بود که تو را بداخلاق و تندخو می کرد. آن پیرمرد فرشته ی مهربانی بود که برای کمک به من سر راه تو قرار گرفت.»

مادر خدا را شکر کرد که همه چیز به خیر گذشته است. شمشاد را بغل کرد و به خانه برد و به شوهرش که از همه جا بی خبر می خواست به دنبال شمشا د بگردد گفت:« نمی خواهد جایی بروی، شمشاد همین جا در کنار ماست . ما بازهم خانواده ی خوشبختی خواهیم بود.»

از آن روز به بعد شمشاد و پدر و مادرش بازهم با مهربانی در کنار یکدیگر زندگی کردند و به کسی اجازه ندادند که آرامش آنها را به هم بزند. امیدوارم همه ی بچه ها در کنار پدر و مادرهایشان به خوبی و خوشی زندگی کنند و همیشه شاد و بانشاط باشند.

 

نویسنده: مهری طهماسبی دهکردی

درباره ی مهری طهماسبی دهکردی

به نام خداوند جان آفرین حکیم سخن در زبان آفرین دوستان خوبم سلام.به وب سایت ترانه های کودکان خوش آمدید. من مهری طهماسبی دهکردی،آموزگار بازنشسته ساکن اصفهان هستم.25 سال در آموزش و پرورش خدمت کردم.آخرین مدرک تحصیلی من کارشناسی علوم تربیتی با گرایش کودکان استثنایی است.از سال 1385 که بازنشسته شدم، برای کودکان و نوجوانان شعر و داستان نوشتم.ابتدا در وبلاگم به نشانی http://taranehaykoodakan.blogfa.com/ می نوشتم ولی چندسالی است که در این وب سایت به کارم ادامه می دهم.تمام شعرها و داستان ها سروده و نوشته های خودم هستند به جز آنهایی که نام شاعر یا نویسنده و منبع دیگری ذکر گردیده است.امیدوارم با نوشتن شعر و داستا ن و مطالب دیگر بتوانم خدمتی به کودکان و نوجوانان که آینده سازان کشورمان هستند،انجام بدهم.با آرزوی موفقیت برای هموطنان عزیز و تمام خوانندگان وب سایت ترانه های کودکان..مطالب این بلاگ دست نوشته های شخصی هستند. استفاده از آن ها بدون اطلاع نویسنده و بدون ذکر منبع، غیر اخلاقی است. *این سایت درستاد ساماندهی پایگاههای اینترنتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به ثبت رسیده است.* ایمیل: ***** info@tkoodakan.net ******************** mehri_t127@yahoo.com ******************** شماره همراه مدیر وبلاگ: 09380431611 ****************************** ارتباط با ما در تلگرام: 09362904006 کانال تلگرام ما:tkoodakan@ لینک جوین تلگرام ما: https://telegram.me/joinchat/CuvhZz4W5A9TG5rOneTEJA

همچنین ببینید

هدیه‌ای برای پدر

به نام خدا هدیه‌ای برای پدر تقدیم به فرزندان شهدا بوی خوشی در خانه پیچیده …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *