دوشنبه , ۸ خرداد ۱۳۹۶
جدیدترین شعرها و مطالب:
خانه » داستان نوجوان » افسانه شمشادکوچولو

افسانه شمشادکوچولو

يكي بود يكي نبود غيراز خدا هيچكس نبود

در زمانهاي قديم در روستاي سرسبز و زيبايي زن و شوهر جواني زندگي مي كردند كه يك پسر كوچولوي بازيگوش و بامزه به اسم شمشاد داشتند. زن و مرد روزها در مزرعه كار مي كردند و شمشاد كوچولو هم نزديك آنها بازي ميكرد. او حيوانات را خيلي دوست داشت و هرگز آنها را  اذيت نمي كرد. به مرغ و خروس و جوجه ها دانه مي داد و تخم مرغها را جمع ميكرد.

آنها خانواده ي خوشبختي بودند و شمشاد از داشتن پدر و مادري مهربان احساس شادي و رضايت مي كرد.

 

يك روز پري جنگلي كوچكي كه در جنگل سرسبز نزديك روستاي آنها زندگي مي كرد، از كنار خانه ي آنها رد مي شد .او صداي خنده ي شمشاد را شنيد . به داخل خانه نگاه كرد و شمشاد را ديد كه در كنار پدر و مادرش نشسته و با خوشحالي حرف مي زند و پدر و مادرش هم با مهرباني به حرفهايش گوش مي دهند.

پري جنگلي كه موجودي حسود و بدجنس بود، از شادي آنها نارحت شد و تصميم گرفت شمشاد را آزار دهد. او يك دستبند طلاي جادويي درست كرد و خودش را  به شكل فروشنده ي دوره گردي درآورد و به نزد مادر شمشاد رفت و به او گفت اگر كمي غذا به من بدهي اين دستبند را به تو ميدهم. مادر كه از دستبند خوشش آمده بود ، كمي غذا به او داد و دستبند را گرفت و به دستش بست. از آن لحظه به بعد اخلاقش عوض شد. همين كه شمشاد مي خواست حرف بزند يا بازي كند، با همان دستي كه دستبند را به آن بسته بود، كتكش مي زد و به او اجازه نمي داد بازي كند يا حرف بزند و شعر بخواند. مادرش مي گفت: « تو بزرگ شده اي و بايد مثل آدم بزرگها رفتار كني ، بچگي ديگر بس است.»

يك روز شمشاد از دست مادرش كتك مفصلي خورد .از دست اوفراركر د. با چشم گريان به طرف لانه ي مرغ و خروس رفت و به جوجه ها گفت:« مادرم خيلي بداخلاق شده، ديگر دوستم ندارد، برايم قصه نمي گويد ، نوازشم نمي كند و اجازه نمي دهد بازي كنم. خوش به حال شما كه مادرتان دوستتان دارد و شما را زير بال و پرش مي گيرد. پدرتان هم برايتان آواز مي خواند و مراقب شماست. كاش من هم مثل شما يك جوجه كوچولو مي شدم.»

ناگهان اتفاق عجيبي افتاد؛ شمشاد به يك جوجه كوچولو تبديل شد و جيك جيك كنان به داخل لانه رفت و در كنار بقيه ي جوجه ها شروع كرد به دانه برچيدن!

پدر و مادر شمشاد هرچه او را صدا زدند و دنبالش گشتند، پيدايش نكردند.شب شد و شمشاد به خانه نيامد. مادرش گريه مي كرد و پدرش به همه جا سر مي زد و سراغ شمشاد را مي گرفت، اما كسي اورا نديده بود.

آن شب براي پدر و مادر شمشاد شب وحشتناكي بود. همين كه سپيده سرزد، مادرش هراسان و نالان به سوي جنگل رفت تا شايد نشاني از پسرش بيابد. در راه پيرمردي سفيد موي را ديد كه عصازنان به طرف روستاي آنها مي آمد. از او پرسيد:« پدرجان، توسر راهت  يك پسر كوچولوي قشنگ و بامزه را نديدي؟ او پسر من است و ازديروزتا حالا گم شده، تورا به خدا اگر او را ديده اي به من بگو.»

پيرمرد نگاهي به دستبند طلاي او كرد و گفت:« اگر دستبندت را به من بدهي به تو خواهم گفت كه او كجاست.»

مادر گفت:« اما اين دستبند براي من خيلي عزيز است، چيز ديگري از من بخواه.» پيرمرد سرش را تكان داد و گفت:« نه نمي شود. من فقط دستبند تورا مي خواهم.»

مادر با  بي ميلي دستبند را بازكرد و آن را به پيرمرد داد. پيرمرد با عصايش به روستا اشاره كرد و گفت:« به خانه ات برگرد ، پسرت را آنجا مي بيني.»  مادر گفت:« از كجا بدانم راست مي گويي؟» اما پيرمرد ناپديد شده بود.

مادر با شتاب به خانه برگشت و شمشاد را ديد كه در كنار لانه ي مرغ و خروس بازي مي كند. او را در آغوش گرفت و بوسيد و پرسيد:« كجا بودي عزيزم؟» شمشاد گفت من به شكل جوجه درآمده بودم، اما وقتي تو دستبند را به پيرمرد دادي به شكل اولم برگشتم.» مادر با تعجب گفت:« تو از كجا فهميدي كه من دستبند را به پيرمرد دادم؟» شمشاد جواب داد:« مرغ و خروس مي گفتند كه اگر تو دستبند طلايي را به پيرمردي كه سر راهت  مي بيني بدهي، من به شكل اولم برمي گردم و تو هم دوباره مهربان مي شوي. آن دستبند يك دستبند جادويي بود كه تو را بداخلاق و تندخو مي كرد. آن پيرمرد فرشته ي مهرباني بود كه براي كمك به من سر راه تو قرار گرفت.»

مادر خدا را شكر كرد كه همه چيز به خير گذشته است. شمشاد را بغل كرد و به خانه برد و به شوهرش كه از همه جا بي خبر مي خواست به دنبال شمشا د بگردد گفت:« نمي خواهد جايي بروي، شمشاد همين جا در كنار ماست . ما بازهم خانواده ي خوشبختي خواهيم بود.»

از آن روز به بعد شمشاد و پدر و مادرش بازهم با مهرباني در كنار يكديگر زندگي كردند و به كسي اجازه ندادند كه آرامش آنها را به هم بزند. اميدوارم همه ي بچه ها در كنار پدر و مادرهايشان به خوبي و خوشي زندگي كنند و هميشه شاد و بانشاط باشند.

 

درباره ی مهری طهماسبی دهکردی

به نام خداوند جان آفرین حکیم سخن در زبان آفرین دوستان خوبم سلام.به وب سایت ترانه های کودکان خوش آمدید. من مهری طهماسبی دهکردی،آموزگار بازنشسته ساکن اصفهان هستم.25 سال در آموزش و پرورش خدمت کردم.آخرین مدرک تحصیلی من کارشناسی علوم تربیتی با گرایش کودکان استثنایی است.از سال 1385 که بازنشسته شدم، برای کودکان و نوجوانان شعر و داستان نوشتم.ابتدا در وبلاگم به نشانی http://taranehaykoodakan.blogfa.com/ می نوشتم ولی چندسالی است که در این وب سایت به کارم ادامه می دهم.تمام شعرها و داستان ها سروده و نوشته های خودم هستند به جز آنهایی که نام شاعر یا نویسنده و منبع دیگری ذکر گردیده است.امیدوارم با نوشتن شعر و داستا ن و مطالب دیگر بتوانم خدمتی به کودکان و نوجوانان که آینده سازان کشورمان هستند،انجام بدهم.با آرزوی موفقیت برای هموطنان عزیز و تمام خوانندگان وب سایت ترانه های کودکان..مطالب این بلاگ دست نوشته های شخصی هستند. استفاده از آن ها بدون اطلاع نویسنده و بدون ذکر منبع، غیر اخلاقی است. *این سایت درستاد ساماندهی پایگاههای اینترنتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به ثبت رسیده است.* ایمیل: ***** info@tkoodakan.net ******************** mehri_t127@yahoo.com ******************** شماره همراه مدیر وبلاگ: 09380431611 ****************************** ارتباط با ما در تلگرام: 09362904006 کانال تلگرام ما:tkoodakan@ لینک جوین تلگرام ما: https://telegram.me/joinchat/CuvhZz4W5A9TG5rOneTEJA

همچنین ببینید

جادوگرشیمان، نوشته ی مهری طهماسبی دهکردی

جادوگر پشيمان

يكي بود يكي نبود در زمانهاي خيلي دور، در سرزمين ديوها ،جادوگرجواني زندگي مي كرد …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *