چهارشنبه , ۲۶ مهر ۱۳۹۶
جدیدترین شعرها و مطالب:
خانه » داستان نوجوان » برق سکه ها

برق سکه ها

روزهای آخر اسفندماه برای مجتبی، رفتگر ساده و زحمتکش محله روزهای پرالتهابی بود.خیلی دلش می خواست برای همسر و بچه هایش کفش و لباس نو و شیک و قشنگ بخرد؛اما عیالوار و اجاره نشین بود و نمی توانست به تمام خواسته های اهل و عیال عمل نماید.

بعضی از مردم به او انعام می دادند و هر وقت او را در حال جمع کردن زباله ها
می دیدند،خداقوت و خسته نباشید،می گفتند؛ بعضی از آنها هم بی تفاوت از کنارش
می گذشتند،شاید کارش را انجام وظیفه می دانستند.مجتبی مردی نبود که برای گرفتن انعام به کسی رو بزند؛اما اگر کسی چیزی به او می داد،دستش را رد نمی کرد.

آن شب مجتبی همراه با همکارش مشغول جمع کردن آشغالها و انتقال آنها به ماشین مخصوص حمل زباله بود.همکارش زنگ بیشتر خانه ها را می زد وانعام می گرفت اما مجتبی حاضر نبود زنگی را بزند و انعامی بخواهد.می گفت:«شهرداری به من حقوق می دهد که برای پول به کسی رو نزنم حالا من بیایم زنگ خانه ها را بزنم و صاحب خانه را مجبور کنم که به من پول بدهد؟ نه این  کار به مذاق من سازگار نیست.»

هنوز سرشب بود و ماشین توی کوچه ها می گشت و مجتبی کیسه های زباله  را بلند می کرد و در ماشین می ریخت.چندتا از صاحبخانه ها به او هم پول دادند و گفتند که عیدی است و گرفتنش شگون دارد. مجتبی از اینکه می دید بعضی از مردم به او و کارش اهمیت می دهند و قدرشناس هستند،خوشحال می شد و خدا را شکر می کرد.

توی محله پیرزن تنهایی در خانه ای بزرگ و قدیمی زندگی می کرد که عادت نداشت
آشغال هایش را سروقت توی کوچه بگذارد.مجتبی این را می دانست و هرشب زنگ خانه ی پیرزن را می زد و از او می خواست زباله هایش را تحویل دهد. پیرزن هرگز به رفتگرها انعام نمی داد و در بین اهالی محل به خسّت و ناخن خشکی معروف بود.آن شب وقتی کیسه ی زباله را به مجتبی داد،دوتا سکه ی طلایی کف دستش گذاشت و گفت:«تو کارگر خوبی هستی،دستت دردنکند،هیچ وقت نگذاشتی آشغال های من توی خانه بمانند و بو بگیرند.بیا این دوتا سکه عیدی توست. بگیر خیرشان را ببینی.» و بدون آنکه منتظر جواب بماند به داخل خانه رفت و در را بست.

مجتبی حیران و خوشحال به سکه ها نگاه کرد. کوچه نیمه تاریک بود و سکه های طلایی درآن روشنایی ضعیف برق می زدند.

مجتبی از خوشحالی روی پا بند نبود.با فروش این سکه ها می توانست کم و کسری هایش را جبران کند.همان جا ایستاده بود و فکر می کرد که با این سکه ها چه کارها می تواند بکند،یادش رفته بود که برای چه کاری آنجا آمده است.ناگهان صدای همکارش او را به خود آورد:«آهای مجتبی چکار می کنی ؟زودباش بیا دیگه…»و مجتبی سکه ها را در جیب اونیفورم نارنجی رنگش مخفی کرد تا همکارانش از این ماجرا بویی نبرند.

آن شب برای مجتبی شب پرهیجانی بود.دلش می خواست زودتر شیفت کاریش به پایان برسد و بتواند به خانه برگردد و سکه ها را به زنش نشان دهد و به او بگوید:«ببین مردم چقدر خوبند!پیرزنی که مردم می گویند خسیس است چه دست و دلباز از آب درآمد!به من دوتا
سکه ی طلا بخشید. بیا با هم به بازار برویم و برای بچه ها لباس بخریم. راستی برای زری چی می خری؟بلوز و دامن یا پیراهن؟برای حمید حتما باید کفش ورزشی هم بخریم.واسه خودت هم یک جفت کفش پاشنه بلند و یک روسری گلدار قشنگ بخر. می خواهم ببینم وقتی کفش پاشنه بلند می پوشی،قدت چقدر بلند می شه؟روسری گلدار حتماً به تو می آید. عینک حسین دسته اش ترک خورده و دیگر به دردنمی خورد برای او هم یک عینک جدید می خریم….»

تمام شب فکر مجتبی مشغول بود. نزدیک صبح کارش تمام شد و به خانه برگشت،از شدت خستگی ،تنها توانست لباسش را عوض کند و بخوابد.وقتی بیدار شد، زنش داشت توی آَشپزخانه ناهار درست می کرد. مجتبی ماجرای سکه ها را به یاد آورد و خواست زنش را غافلگیر کند.به آشپزخانه رفت و به زن که داشت پیاز پوست می کند و اشک می ریخت گفت:«مریم جان،اگر گفتی من توی جیب لباس کارم چی دارم؟»

زن اشک ریزان گفت:«معلومه، دوتا سکه،من برشان داشتم.» مجتبی با خوشحالی گفت :« پس تو هم سکه ها را دیدی؟»زن گفت:«آره ، صبح که حمید و حسین می خواستند به مدرسه بروند بلیط اتوبوس نداشتند.من هم پول خرد نداشتم که به آنها بدهم. رفتم سر جیبت،دیدم دوتا بیست و پنج تومنی خوشگل و تازه  ضرب شده توی جیبهایت داری،برداشتم و دادم به بچه ها گفتم واسه خودشان بلیط بخرند. راستی از این سکه ها دیگر نداری؟می خواهم توی سفره ی هفت سین بگذارم.خیلی قشنگند!مثل سکه ی طلا برق می زنند!»

درباره ی مهری طهماسبی دهکردی

به نام خداوند جان آفرین حکیم سخن در زبان آفرین دوستان خوبم سلام.به وب سایت ترانه های کودکان خوش آمدید. من مهری طهماسبی دهکردی،آموزگار بازنشسته ساکن اصفهان هستم.25 سال در آموزش و پرورش خدمت کردم.آخرین مدرک تحصیلی من کارشناسی علوم تربیتی با گرایش کودکان استثنایی است.از سال 1385 که بازنشسته شدم، برای کودکان و نوجوانان شعر و داستان نوشتم.ابتدا در وبلاگم به نشانی http://taranehaykoodakan.blogfa.com/ می نوشتم ولی چندسالی است که در این وب سایت به کارم ادامه می دهم.تمام شعرها و داستان ها سروده و نوشته های خودم هستند به جز آنهایی که نام شاعر یا نویسنده و منبع دیگری ذکر گردیده است.امیدوارم با نوشتن شعر و داستا ن و مطالب دیگر بتوانم خدمتی به کودکان و نوجوانان که آینده سازان کشورمان هستند،انجام بدهم.با آرزوی موفقیت برای هموطنان عزیز و تمام خوانندگان وب سایت ترانه های کودکان..مطالب این بلاگ دست نوشته های شخصی هستند. استفاده از آن ها بدون اطلاع نویسنده و بدون ذکر منبع، غیر اخلاقی است. *این سایت درستاد ساماندهی پایگاههای اینترنتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به ثبت رسیده است.* ایمیل: ***** info@tkoodakan.net ******************** mehri_t127@yahoo.com ******************** شماره همراه مدیر وبلاگ: 09380431611 ****************************** ارتباط با ما در تلگرام: 09362904006 کانال تلگرام ما:tkoodakan@ لینک جوین تلگرام ما: https://telegram.me/joinchat/CuvhZz4W5A9TG5rOneTEJA

همچنین ببینید

هدیه‌ای برای پدر

به نام خدا هدیه‌ای برای پدر تقدیم به فرزندان شهدا بوی خوشی در خانه پیچیده …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *