پنج شنبه , ۵ مرداد ۱۳۹۶
جدیدترین شعرها و مطالب:
خانه » داستان نوجوان » تيرهاي شيطان

تيرهاي شيطان

به نام خدا

 در يك روز سرد زمستان ، شيطان با همسرش به زمين آمد تا انساني را بيابد و او را  گمراه کند. او و همسرش به دهكده اي رفتند كه مردمي ساده و زحمتكش داشت. آنها به يك كلبه ي متروك كه در وسط دهكده قرار داشت رفتند.

شيطان و همسرش كنار پنجره ايستادند و كلبه ي همسايه را زير نظر گرفتند. در آن كلبه زن جواني مشغول پخت و پز و خانه داري بود. در كنارش دختر كوچك زيبايي با موهاي مجعد طلايي  راه  مي رفت و بازي مي كرد. زن گاهي به كودك نگاهي مي انداخت و لبخندي مي زد. كودك هم مي خنديد و  از حركاتش معلوم بود كه شيرين زباني مي كند.

با ديدن اين منظره اخم هاي شيطان درهم رفت . رو به همسرش كرد و گفت : « من امروز با اين زن جوان كاري مي كنم كه محبتش به اين كودك ،  به كينه و نفرت تبديل شود.»

همسرش از كنار او دور شد و در گوشه اي نشست و با بي تفاوتي گفت :« هر كاري كه مي خواهي بكن ، اما فكر نمي كنم كه فريب دادن اين زن كار آساني باشد. او مادر است و كينه و نفرت نمي تواند در قلبهاي مادران راه پيدا كند.»

تیرهای شیطان.نویسنده: مهری طهماسبی دهکردی
تیرهای شیطان.نویسنده: مهری طهماسبی دهکردی

شيطان با خوشحالي دستهايش را به هم ماليد ، دمش را تكان داد ، سمهايش را به زمين كوبيد و گفت : « اما اين زن مادر نيست. او نامادري است . مادر اين كودك ، بعد از تولد او مرده و اين زن بچه را بزرگ كرده است.»زن شيطان دماغ سرخ شده از سرمايش را با ناخنهاي درازش خاراند ، شانه هايش را بالا انداخت و گفت : « اگر اين طور باشد ، شايد بتواني موفق شوي.»

شيطان چيزي نگفت اما زن همسايه و كودك را همچنان زير نظر داشت. زن جوان بعد از انجام كارهاي خانه ، كودك را روي زانويش نشاند و به او يك ليوان شير گرم داد. بعد هم اورا بغل كرد و بوسيد و در بسترش خواباند. خودش هم كنار بستر او نشست و به نوازش موهاي طلايي كودك پرداخت. كودك با چشمان خمار و لب هاي خندان به چهره ي زن مي نگريست. زن هم با نگاهي سرشار از محبت به كودك نگاه مي كرد و برايش لالايي مي خواند. شيطان صداي قلب زن را مي شنيد كه به آرامي در سينه اش مي تپيد و از آن نوايي مانند زمزمه ي فرشتگان به گوش مي رسيد:« خدايا ! از تو سپاسگزارم كه اين دختر زيبا و اين زندگي شيرين را نصيبم كردي.
خدايا ! نمي دانم چرا مادر اين كودك را از او گرفتي ، اما عشقي كه در قلب من نهادي باعث شد
كه بتوانم جاي مادرش را بگيرم . خدايا ! من چه خوشبختم كه مي توانم به او مهر بورزم و زندگيم رابا خنده هايش ، روشني بخشم. آه ! خداي من ! تو چه خوبي كه اين سعادت را نصيبم كردي! »

شيطان مي خواست تيرهاي كينه و حسد را به سوي زن بفرستد، اما صداي قلب زن مانع كارش مي شد. شيطان مي دانست تا وقتي كه زن به خدا و نعمتهايش مي انديشد ، او نمي تواندكاري بكند. پس منتظر ماند.

كودك كم كم به خواب رفت . زن پيشانيش را بوسيد ، لحاف را روي او كشيد و آهسته از جا برخاست و كنار پنجره ايستاد و به تماشاي مناظر زمستاني پرداخت.

شيطان  براي لحظه اي صداي قلب او را نشنيد. از فرصت استفاده كرد و تيري از حسد به سويش رها كرد. زن همان طور كه به درخت هاي پوشيده از برف  چشم دوخته بود ، احساس كرد اندوهي روي سينه اش سنگيني مي كند. نگاهي به اطرافش انداخت و با خود گفت : « من چقدر بيچاره ام كه بايد در اين روستاي كوچك و اين كلبه ي محقر ، عمرم را سپري كنم. اين بچه هم وبال گردنم شده ، كاش لااقل بچه ي خودم بود! اما افسوس كه من توانايي مادرشدن را ندارم ! »

بعد آه بلندي كشيد و ادامه داد : « اگر خدا مرا دوست داشت ، فرزندي به من مي داد تا مادر باشم نه نامادري . . . آه … آه …خدايا تو تمام آرزوهاي مرا به باد دادي . . .آه ! »

شيطان كه  از شادي در پوست نمي گنجيد ، تير ديگري رها كرد . زن با چشماني پر از نفرت به دور و برش مي نگريست و زير لب غرو لند  مي كرد و به بخت بد خود لعنت مي فرستاد.در همان حال ، شوهرش كه از سفر برمي گشت ، پشت در كلبه رسيد و در زد.صداي در، زن را به خود آورد. رفت و در را باز كرد.مرد جواني كه كلاه و پالتو و دستكش و چكمه پوشيده بود و كوله پشتي بزرگي بر پشت داشت ، در آستانه ي در ظاهر شد ، لبخندي زد و سلام كرد.

چهره ي خندان مرد ، دل سرد و غمزده ي زن را شاد كرد. بدبختي هايش را از ياد برد ، دست مرد را گرفت و با هم به درون كلبه رفتند. مرد كنار بخاري ايستاد. دستهايش را گرم كرد ، كوله پشتي را به زن داد و به سوي كودك رفت. كنار بسترش نشست و پيشانيش را بوسيد.

زن همان طور كه كوله پشتي را در دست داشت و به او نگاه مي كرد ، با خود گفت :« افسوس كه اين كودك فرزند من نيست ! اگر من مادرش بودم ، شوهرم بيشتر دوستم مي داشت.»

شيطان با شادماني تير ديگري به سوي او رها كرد.زن كوله پشتي را به گوشه اي انداخت و كنار بخاري چمباتمه زد. مرد كنارش نشست و گفت : « مي دانم كه كارهاي خانه و بچه داري
خسته ات مي كند. من از تو كه خانه را به اين خوبي اداره مي كني ، ممنونم. به خاطر زحمت هاي

توست كه من احساس خوشبختي مي كنم . اگر تو در اين خانه نبودي ، من نمي توانستم با خيال راحت كار كنم و براي گذران زندگي پول درآورم. تو زن خوب و مهربان مني . دوستت دارم.»

آخرين جمله كه از دهان مرد خارج شد ، قلب زن را لرزاند و لبخندي بر لبانش نشاند. برخاست و براي شوهرش يك فنجان چاي داغ آورد. مرد چاي را نوشيد و كوله پشتي را باز كرد. از درون آن يك شال پشمي به رنگ آبي آسماني بيرون آورد و روي شانه هاي زن انداخت و با لبخند نگاهش كرد. شال آبي رنگ خيلي به زن مي آمد. مرد گفت :« چقدر زيبا شده اي ! درست مثل فرشته ها ! بيا خودت را در اين آيينه ببين . . . »و از كوله پشتي يك آينه با قاب نقره اي بيرون آورد و به زن داد.

زن تصوير خودش را ديد و با خوشحالي خنديد. شيطان نجواي قلب او را شنيد:

« آه خداي من ! من خوشبخت ترين زن جهانم. مردي در كنار من است كه دوستم دارد و مرا مادر كودكش مي داند. خداوندا از تو سپاسگزارم.»

شيطان با خشم دمش را تكان داد و سمش را به زمين كوبيد. همسرش كه در گوشه اي دراز كشيده بود و چرت مي زد ، چشمانش را باز كرد و گفت :« چي شده ؟ نتوانستي به مقصودت برسي؟»

شيطان زوزه اي كشيد و با خشم گفت : «من تيرهاي كينه و حسادت را به سوي قلب اين زن فرستادم. براي دقايقي هم تيرهايم كارگر شدند ؛ اما عشق و اميد و محبت آنها را خنثي كردند. همين كه اين زن خدا و نعمتهايش را به ياد مي آورد ، تيرهاي من بي اثر مي شوند . اينجا جاي ما نيست. در اين روستاي سرد و يخزده ، دلهاي گرمي هست كه به من اجازه ي شيطنت نمي دهند. بيا از اينجا برويم.»

آنها دست هم را گرفتند و به سوي سرزمين هاي گرم رفتند. شيطان اميدوار بود كه در آن
سرزمين هاي گرم ، دلهايي سرد و يخزده بيابد و تيرهاي كينه و حسد را به سويشان رها كند.

پايان

 

 

* چون پرهيزكاران را از شيطان وسوسه و خيالي به دل رسد ، همان دم خدا را به ياد آورند و همان لحظه بصيرت و بينايي پيدا كنند.           

 « سوره ي اعراف آيه 201 »

 

درباره ی مهری طهماسبی دهکردی

به نام خداوند جان آفرین حکیم سخن در زبان آفرین دوستان خوبم سلام.به وب سایت ترانه های کودکان خوش آمدید. من مهری طهماسبی دهکردی،آموزگار بازنشسته ساکن اصفهان هستم.25 سال در آموزش و پرورش خدمت کردم.آخرین مدرک تحصیلی من کارشناسی علوم تربیتی با گرایش کودکان استثنایی است.از سال 1385 که بازنشسته شدم، برای کودکان و نوجوانان شعر و داستان نوشتم.ابتدا در وبلاگم به نشانی http://taranehaykoodakan.blogfa.com/ می نوشتم ولی چندسالی است که در این وب سایت به کارم ادامه می دهم.تمام شعرها و داستان ها سروده و نوشته های خودم هستند به جز آنهایی که نام شاعر یا نویسنده و منبع دیگری ذکر گردیده است.امیدوارم با نوشتن شعر و داستا ن و مطالب دیگر بتوانم خدمتی به کودکان و نوجوانان که آینده سازان کشورمان هستند،انجام بدهم.با آرزوی موفقیت برای هموطنان عزیز و تمام خوانندگان وب سایت ترانه های کودکان..مطالب این بلاگ دست نوشته های شخصی هستند. استفاده از آن ها بدون اطلاع نویسنده و بدون ذکر منبع، غیر اخلاقی است. *این سایت درستاد ساماندهی پایگاههای اینترنتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به ثبت رسیده است.* ایمیل: ***** info@tkoodakan.net ******************** mehri_t127@yahoo.com ******************** شماره همراه مدیر وبلاگ: 09380431611 ****************************** ارتباط با ما در تلگرام: 09362904006 کانال تلگرام ما:tkoodakan@ لینک جوین تلگرام ما: https://telegram.me/joinchat/CuvhZz4W5A9TG5rOneTEJA

همچنین ببینید

یک روز در چهلستون

به نام خدا یک روز در چهلستون روزنوزدهم شهریورماه بود که سیزده ساله شدم. پدرم …

۷ دیدگاه

  1. چقدر زیبا و اموزنده بود .. خیلی دلم میخاد داستان های شما رو برای حسن بخونم .. مجموعه داستان دارید که چاپ شده باشه و دسترسی م بهش راحت تر باشه ؟

  2. بهتر از این نمیشد! دستتون درد نکنه.

  3. داستان بسیار آموزنده و زیبایی بود از خواندن آن لذت بردم حسی بسیار خوبی از مطالعه آن گرفتم به امید داستانهای بعدی شما هستم

  4. Taking the ovveeriw, this post hits the spot

  5. داستان اموزنده اي بود ممنون

  6. من واقعا از ته قلب ازخانم طهماسبی متشکرم. داستانی زیباوپند آموز بود. ما 2روز دیگه میریم مسافرت و من دیگه نمیتونم داستان های زیبای این خانم رو بخونم.ممنونم از همه مخصوصا از خانم طهماسبی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *