چهارشنبه , ۴ اسفند ۱۳۹۵
جدیدترین شعرها و مطالب:
خانه » داستان نوجوان » جادوگر پشيمان
جادوگرشیمان، نوشته ی مهری طهماسبی دهکردی
جادوگر

جادوگر پشيمان

يكي بود يكي نبود

در زمانهاي خيلي دور، در سرزمين ديوها ،جادوگرجواني زندگي مي كرد كه  در جادوگري  استاد بود وقدرت زيادي داشت. ديوها از او راضي بودند، چون تمام كارهاي آنها را با سحر و جادو، خيلي سريع انجام مي داد وكاري نبود كه جادوگر نتوانسته باشدآنرا انجام دهد. ديوها موجوداتي زشت و وحشتناك بودند و با دزدي و چپاول از آدمهاي ضعيف و بيچاره ، راحت زندگي مي كردند.جادوگرقصه ي ما، با بچه ها دشمن بود وآنها را دوست نداشت و هميشه به آزاردادن آنها فكر مي كرد. يك روز رييس ديوها از جادوگر خواست كه براي سرگرم كردن بچه ديوها فكري بكند. جادوگر كه به بچه هاي آدمها حسودي مي كرد وآرزوداشت هرطور شده بچه ها را بترساند و آزارشان دهد، فكري كرد و جادوي خطرناكي به كار برد. او خودش را به شكل هنرپيشه ي دوره گردي در آورد و به شهري رفت كه مردمي شاد و ثروتمند داشت. بيشتر مردم اين شهر بازرگان بودند و با مردم شهرهاي مختلف دنيا داد و ستد داشتند.آنها با صيد مرواريد و استخراج معادن ، توانسته بودند ثروتمند شوند؛ براي همين زندگي خوبي داشتند. فرزندانشان هم در ناز و نعمت به سر مي بردند؛ آنها بهترين اسباب بازيها را داشتند وبهترين غذاها را مي خوردند و شاد و سرحال و زيبا بودند.جادوگر در ميدان بزرگ شهر ايستاد و سازدهني زد. صداي سازخوش آهنگش به گوش مردم شهر رسيد. آنها فهميدند كه بازيگري آمده و مي خواهد نمايش بدهد. همه در ميدان جمع شدند و جادوگر با نمايشهاي جذاب خود آنها را سرگرم كرد. او حيوانات مختلفي را در برابر چشم مردم ظاهر مي كرد و آنها را وادار به انجام حركات شيرين و بامزه مي نمود تا مردم بخندند و لذت ببرند. جادوگر چندروزي به اين كار ادامه داد و توانست بين مردم شهر طرفداران زيادي پيدا كند ، به طوري كه بسياري از مردم از او خواستند شيرين كاريهايش را به آنها هم ياد بدهد .اما جادوگر گفت كه اين كارها را فقط به بچه ها ياد مي دهد ، به شرطي كه بزرگترها در كارهاي او دخالت نكنند و بچه هايشان را به او بسپارند تا او آنها را آموزش بدهد. بسياري از مردم پذيرفتند و ساختماني را با عنوان مدرسه ي بازيگري در اختيارش قرار دادند تا با خيال راحت به تعليم بچه ها بپردازد. پدر و مادرها آنقدر به جادوگر اعتماد كردند كه اجازه دادند فرزندانشان شبانه روزدر مدرسه و تحت سرپرستي جادوگر باشند. جادوگر وقتي تعداد زيادي از بچه ها را دور خودش جمع كرد ، به آنها شكلاتي جادويي داد تا بعد از خوردنش به شكل عروسك درآيند. عروسكهايي با چهره هاي زيبا كه مي توانستند بخندند وگريه كنند. جادوگر تمام عروسكها را در كيسه اي ريخت و در يك چشم به همزدن ناپديد شد. يكي از روزها وقتي پدر و مادرها آمدند تا نمايش بچه هايشان را ببينند، اثري از بچه ها و جادوگر نديدند و هرچه تلاش كردند نتوانستند آنها را پيداكنند. شهر در عزا و ماتم فرورفت و شادي از خانه ها پركشيد و غم و اندوه جاي آن را گرفت. تنها چند كودك كه آنها هم به علت بيماري و ناتواني نتوانسته بودند در كلاس جادوگر حاضر شوند باقي ماندند و ديگر صداي خنده و شادي كودكان در شهر نپيچيد .

از آن طرف جادوگر با بچه هاي طلسم شده به سرزمين ديوها رفت .ديوها با اينكه زشت و نفرت انگيز بودند اما دوست داشتند كه همه ي چيزهاي خوب دنيا مال آنها باشد. جادوگر در ميان همين ديوها بزرگ شده بود و جادوگري را از آنها آموخته بود. بچه ديوها از عروسكهاي قشنگي كه جادوگر برايشان آورده بود خوششان آمد و با آنها بازي كردند. عروسكها نمي توانستند حرف بزنند و فقط وقتي صاحبان آنها خوشحال بودند، مي خنديدند و زماني كه صاحبانشان ناراحت و عصباني مي شدند، آنها هم گريه مي كردند و هيچ اراده و اختياري از خود نداشتند.

چند روز گذشت. جادوگر كه هميشه در پي آزار دادن بچه ها بود، تصميم گرفت عروسكها را به شكل اولشان درآورد و همانجا ميان ديوها رهايشان سازد. اما وردي را كه براي تغيير شكل دادن بچه ها لازم بود، فراموش كرد و هرچه فكر كرد يادش نيامد.او به سراغ استادش كه بسيار پير و ناتوان بود رفت و از او راهنمايي خواست. ديو پير و بيمار كه آخرين روزهاي عمرش را مي گذراند به او گفت: من نمي توانم درسهايي را كه سالها پيش به تو داده ام به خاطر بياورم و الان به تو بگويم كه چه وردي مي تواند اين بچه ها را به شكل اولشان درآورد اما اگر تو بتواني خودت را تغيير دهي ، مي تواني اين بچه ها راهم تغيير دهي و به هرشكلي كه بخواهي درآوري.

ديو پير پس از گفتن اين حرفها ، به خواب عميقي فرو رفت و جادوگر نتوانست سؤال ديگري از او بپرسد. جادوگر خيلي فكركرد كه چگونه بايد در خودش تغيير ايجاد كند. او به بدي و شيطنت و كارهاي غيرعادي و فريب دادن مردم عادت كرده بود و نمي خواست جور ديگري باشد. او جادوگري را دوست داشت و مهمتر از همه اينكه از آزار دادن كودكان هم لذت مي برد و حاضر نبود اين لذت را با لذت ديگري در دنيا عوض كند. اما اگر بچه ها براي هميشه عروسك باقي مي ماندند، او نمي توانست جور ديگري اذيتشان كند؛ پس به دنبال راهي گشت تا موفق به يادآوري ورد فراموش شده بشود.

ابتدا  خودش را به شكل پزشك پير و مهرباني درآورد و به ميان مردمي رفت كه بچه هايشان را دزديده بود . شهر در اندوه و ماتم فرورفته بود و مردم حال و حوصله نداشتند.چشمان مادران اشكبار و دلهايشان از اندوه لبريز بود و چهره هاي پدران ، نشان از اندوهي عميق داشت. كسي نمي خنديد و همه سياه پوش و ماتمزده بودند. جادوگر مي خواست به بهانه ي معالجه ي بيماران  به مردم نزديك شود اما كسي به او اعتنا نكرد.

جادوگر چند روزي در آن شهر پرسه زد اما انگار كسي او را نمي ديد و صدايش را نمي شنيد. او از اين وضع راضي بود و از اينكه مي ديد شادي و لبخند در ميان مردم نيست ، خوشحال بود اما به زودي حوصله اش از اين وضع سر رفت و به يادش آمد كه روزهايي كه براي مردم نمايش مي داد، چه شور و نشاطي در بين آنها مشاهده مي كرد . ناگهان به ياد كودكي خودش افتاد و با خود گفت: راستي پدر ومادر من كجا هستند؟ چرا ديوها مرا بزرگ كرده اند؟ چرا من از مهرباني بيزارم و به بدي خو گرفته ام؟…..

 او سعي مي كرد براي سؤالهايش پاسخي بيابد اما چيزي يادش نيامد. بازهم به سراغ استاد پير و بيمارش رفت و از او پرسيد: من چه كسي هستم؟ پدر و مادرم كجا هستند؟ چرا من در دامان مادرم، بزرگ نشده ام؟  ديو بازهم جواب داد: اگر مي خواهي بداني ، بايد تغيير كني و آدم ديگري بشوي. ديو پير پس از اين پاسخ به شكل تكه اي يخ درآمد و بعد هم آب شد ودر زمين فرورفت و ديگر از او اثري برجاي نماند.جادوگر كه مرگ استادش را به چشم ديده بود، با خشم و اندوه به شهر ماتمزده بازگشت وبا نگراني شروع كرد به فكركردن و قدم زدن در خيابانها. در حال قدم زدن به معبدي رسيد. مادران و پدران در معبد جمع شده بودند و دعا مي كردند كه فرزندانشان پيدا شوند. ديدن اين منظره دل سنگ جادوگر را تكان داد. او صداي گريه ها و التماسهاي مردمي را شنيد كه از خدا مي خواستند فرزندانشان را به آنها برگرداند. حاكم شهر به نمايندگي ازسوي مردم مي گفت: خدايا اگر بچه هاي ما پيدا شوند، ديگر گناه نمي كنيم ؛ به هر تازه واردي كه به شهرمان بيايد و بخواهد سرگرممان كند و به سوي لذتهاي زودگذر هدايتمان نمايد، اعتماد نمي كنيم . ما را ببخش و بچه ها را به ما برگردان…….جادوگر درآن لحظات حال عجيبي داشت. ديگر از مشاهده ي رنج مردم لذت نمي برد. دلش مي خواست او هم از خدا چيزي بخواهد ، اما به او ياد نداده بودند كه با خدا حرف بزند و دعا كند. صداي گريه ي مادران و ناله هاي پدران ، دلش را لرزاند. جلوي معبد زانو زد و دستهايش را به سوي آسمان بلند كرد و فرياد زد: خدايا چرا كسي در انتظار من نيست؟ چرا پدر و مادري ندارم كه براي بازگشتم به خانه، دعا كنند؟ چرا من اينقدر پليد و بدذات هستم ؟ چگونه توانستم بچه هايي را از آغوش پرمهر خانواده ها جدا كنم و به دست ديوهاي پليد بسپارم؟ چرا ؟ چرا؟ چرا من اينقدربد هستم؟چرا هرگز نتوانسته ام بچه ها را دوست داشته باشم؟………..

 صداي گريه و شيون جادوگر توجه مردم را به خود جلب كرد. آنها خيال مي كردند اوهم يكي از پدراني است كه فرزندش را گم كرده و دارد گريه مي كند. اما جادوگر ديگر آن آدم قبلي نبود. او مي خواست بچه ها بازهم شاد و راحت باشند. ناگهان وردي را كه فراموش كرده بود، به خاطر آورد . با شتاب برخاست و در يك چشم بر هم زدن به شهر ديوها رسيد. با جادو ، بچه ديوها را خواب كرد و عروسكهايشان را در كيسه اي ريخت و بلافاصله به شهر برگشت. مردم هنوز در معبد دعا مي كردند. جادوگر بچه ها را به شكل اولشان درآورد. بچه ها با خوشحالي به معبد رفتند و پدران و مادرانشان آنها را در آغوش كشيدند و همه با هم اشك شوق ريختند.

در ميان مردمي كه در معبد جمع شده بودند، پيرمرد و پيرزني ديده مي شدند كه بيش از ديگران اشك مي ريختند ولي هيچ بچه اي به سراغ آنها نرفت. جادوگر كنجكاو شد و از آنها پرسيد: پس بچه هاي شما كجا هستند؟ پيرمرد گفت كه سالها پيش تنها فرزندشان كه پسركي يك ساله و بسيار شيرين و دوست داشتني بوده ، توسط ديوي ربوده شده و آنها هرگز نتوانسته اند پيدايش كنند. پيرزن ادامه داد: پسر ما يك خال درشت روي بازوي چپش داشت ، ديوها معتقدند هر پسري كه چنين خالي داشته باشد مي تواند در جادوگري استاد شود. براي همين از بين تمام بچه ها او را ربودند و مارا به غم هجرانش مبتلا كردند.جادوگر آستينش را بالا زد و به پيرزن و پيرمرد گفت:« بازوي چپ مرا ببينيد. »آنها  به بازوي جادوگر نگاه كردند و خال درشتي را  روي بازويش ديدند. پيرزن فريادي كشيد و بيهوش شد و پيرمرد مات و مبهوت روي زمين نشست. مردم كه حالا كمي آرام شده بودند، دور آنها جمع شدند. هيچكس جاوگر را نشناخت چون چهره اش تغيير كرده و به صورت جواني زيبا درآمده بود. زنها پيرزن را از زمين بلند كردند و شانه هايش را ماليدند تا به هوش آمد و فرزند گم شده اش را شناخت. جادوگر در مقابل مردم ايستاد و گفت:« من همان جادوگري هستم كه شما را فريب داد وبچه هايتان را دزديد و به عروسك تبديل كرد و به دست بچه ديوها داد تا با آنها بازي كنند و خوش باشند. من تا ساعتي پيش جادوگري حسود بودم و دوست نداشتم بچه ها در كنار والدينشان باشند ، شايد چون خودم خانواده اي نداشتم و ميان ديوها بزرگ شده بودم ، اين احساس را داشتم. اما امروز گريه ها و ناله هاي شما دلم را لرزاند و از من انسان ديگري ساخت.من هم مثل شما از خدا چيزي خواستم ، با اين تفاوت كه شما فرزندانتان را مي خواستيد و من والدينم را مي خواستم . خدا هم دعاي همه ي مارا قبول كرد، من والدينم را يافتم و شما فرزندانتان را. من از همه ي شما كه ناراحت و دلتنگتان كردم پوزش مي خواهم . مرا در بين خود بپذيريد و گناهم را نديده بگيريد. قول مي دهم كه همشهري خوبي برايتان باشم.»

جادوگر حرفهايش را زد و سرش را زير انداخت و منتظر پاسخ مردم شد. حاكم ازمردم پرسيد: آيا اين مرد  را مي بخشيد؟ و مردم يك صدا گفتند: آري. آن روز به بعد جادوگر تمام جادوها را فراموش كرد و در كنار پدر و مادر مهربانش كه تمام عمر منتظرش مانده بودند، زندگي تازه اي را آغاز نمود.ا و هميشه به كودكان محبت مي كرد و دلش مي خواست تمام بچه هاي دنيا شادمان و آسوده باشند و كانون خانواده هايشان گرم و پر از مهر و محبت باشد.

 نویسنده: مهری طهماسبی دهکردی

درباره ی مهری طهماسبی دهکردی

به نام خداوند جان آفرین حکیم سخن در زبان آفرین دوستان خوبم سلام.به وب سایت ترانه های کودکان خوش آمدید. من مهری طهماسبی دهکردی،آموزگار بازنشسته ساکن اصفهان هستم.25 سال در آموزش و پرورش خدمت کردم.آخرین مدرک تحصیلی من کارشناسی علوم تربیتی با گرایش کودکان استثنایی است.از سال 1385 که بازنشسته شدم، برای کودکان و نوجوانان شعر و داستان نوشتم.ابتدا در وبلاگم به نشانی http://taranehaykoodakan.blogfa.com/ می نوشتم ولی چندسالی است که در این وب سایت به کارم ادامه می دهم.تمام شعرها و داستان ها سروده و نوشته های خودم هستند به جز آنهایی که نام شاعر یا نویسنده و منبع دیگری ذکر گردیده است.امیدوارم با نوشتن شعر و داستا ن و مطالب دیگر بتوانم خدمتی به کودکان و نوجوانان که آینده سازان کشورمان هستند،انجام بدهم.با آرزوی موفقیت برای هموطنان عزیز و تمام خوانندگان وب سایت ترانه های کودکان..مطالب این بلاگ دست نوشته های شخصی هستند. استفاده از آن ها بدون اطلاع نویسنده و بدون ذکر منبع، غیر اخلاقی است. *این سایت درستاد ساماندهی پایگاههای اینترنتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به ثبت رسیده است.* ایمیل: ***** info@tkoodakan.net ******************** mehri_t127@yahoo.com ******************** شماره همراه مدیر وبلاگ: 09380431611 ****************************** ارتباط با ما در تلگرام: 09362904006 کانال تلگرام ما:tkoodakan@ لینک جوین تلگرام ما: https://telegram.me/joinchat/CuvhZz4W5A9TG5rOneTEJA

همچنین ببینید

آجیل مشکل گشا

به نام خدا یک روز پنجشنبه مادرم از من خواست تا همراه او به خانه …

یک دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *