چهارشنبه , ۹ فروردین ۱۳۹۶
جدیدترین شعرها و مطالب:
خانه » متفرقه » جشن مدرسه ی ما

جشن مدرسه ی ما

به مناسبت 12 اردیبهشت ماه و روز معلم توی مدرسه جشنی بر پا بود. همه ی بچه ها در سالن بزرگ مدرسه نشسته بودند. مجری برنامه ی جشن یکی از دانش آموزان کلاس سوم راهنمایی بود. بچه ها سرود خواندند، نمایش دادند و بعد نوبت معلم ها بود که از خاطرات دوران معلمی سخن بگویند. وقتی مجری برنامه گفت: حالا نوبت سرکار خانم طاهری است که از خاطراتشان برای ما سخن بگویند، بچه ها با خوشحالی دست زدند و هورا کشیدند. خانم طاهری دبیرادبیات، بین بچه ها محبوب بود و بیشتر بچه ها دوستش داشتد. او مسن ترین معلم مدرسه بود. همه ی ما می دانستیم که او سی امین سال خدمتش را طی می کند و سال تحصیلی آینده بازنشسته می شود. خانم طاهری پشت تریبون رفت. بچه ها باز هم دست زدند. خانم طاهری از بچه ها تشکر کرد، روز معلم را تبریک گفت، از مدیر مدرسه و تمام کسانی که برای برگزاری جشن روز معلم زحمت کشیده بودند، هم تشکر کرد و گفت: ((سی سال پیش وقتی فقط 21 سال داشتم، به استخدام آموزش و پرورش درآمدم. من و دوستانم در یک مدرسه راهنمایی پسرانه در یک روستا مشغول کار شدیم. آن روستا فقط یک مدرسه راهنمایی پسرانه داشت.

جشن مدرسه ی ما.نویسنده:مهری طهماسبی دهکردی

بیشتر دخترها فقط تا کلاس پنجم درس می خواندند. آنها که وضع مالیشان خوب بود نیز برای ادامه تحصیل به شهر می رفتند. اوایل کارم نمی دانستم چطور باید با بچه ها رفتار کنم. آنها همه نوجوان بودند. من هم که بسیار جوان و کم تجربه بودم گاهی دچار مشکلاتی می شدم. اما صفا و سادگی و مهربانی بچه های روستا باعث می شد که با عشق و علاقه کار کنم و از کارم لذت ببرم. یکی از دانش آموزان کلاس سوم پسری به نام علی بود که می گفتند مادرش سخت بیمار است و پدرش هم پیر و از کار افتاده است. با همکارانم صحبت کردم و قرار شد به عیادت مادر علی برویم. یک روز بعد از تعطیل شدن مدرسه به خانه ی علی رفتیم. پدرش خیلی پیر بود. مادر علی همسر دومش بود. زن اولش سالها پیش از دنیا رفته بود. زن دوم از او خیلی جوانتر بود. بچه های زن اولش همه ازدواج کرده بودند و فرزندانی داشتند، اما علی بزرگترین فرزند زن دوم بود. او یک خواهر و دو برادر خردسال داشت. خواهرش فروغ 5 ساله بود. او با دستهای کوچکش خمیر می کرد و ناخواهریش می آمد و برایشان نان می پخت. علی هم روزهای تعطیل در یک کوره پزخانه کار می کرد. پدر علی با عصا راه می رفت و اگر کمک فرزندانش نبود، نمی توانست خرجی خانه را بدهد.مادرش هم بیمار بود. روی گردنش چندین تومور کوچک  و بزرگ دیده می شد. دکتر گفته بود، این تومورها باید با عمل جراحی برداشته شوند، چون امکان دارم بدخیم باشند. بعد از عمل هم ممکن است به شیمی درمانی نیاز باشد. خانواده علی پولی برای درمان مادر نداشتند. همان وقت یکی از همکارانم گفت: (( باید از یکی از خیریه ها برای درمان او کمک بگیریم. من و همکارم به شهر آمدیم. آن روزها جهاد سازندگی تازه تشکیل شده بود و بخشی از آن کمیته بهداشت و درمان بود. از طریق آن کمیته بیماران فقیر و مستمند درمان می شدند. ما مادر علی را به آنها معرفی کردیم. خودمان ماشین گرفتیم و او را به شهر آوردیم و در بیمارستان بستری کردیم. او را به اتاق عمل بردند و عمل کردند. سه روز طول کشید تا مادر علی به هوش آمد. در این سه روز من و دوستم نگران بودیم و مرتب دعا می کردیم و از خدا می خواستیم که مادر علی باز به هوش بیاید و وقتی به هوش آمد از خوشحالی، روی پابند نبودیم. حال مادر علی خوب شد. او را شیمی درمانی کردند و از ابتلا به سرطان نجاتش دادند. سال بعد من به شهر دیگری منتقل شدم و دیگر خبری از آنها نداشتم. تا اینکه چند سال پیش وقتی در یک اداره کاری داشتم، خانم جوانی کارم را انجام داد و به من گفت: ((من فروغ خواهر علی هستم، همان پسری که شما به مادرش کمک کردید تا درمان شود.)) یک مرتبه خاطرات اولین سال خدمتم را به یاد  آوردم. علی و خواهر کوچولویش فروغ، پدر پیر و مادر بیمارش، برادران کوچکش و دست های کوچولوی فروغ که در تغار خمیرگیری آرد را خمیر می کرد، همه در نظرم مجسم شدند. زن جوان ادامه داد: «شما را از اسم و فامیلتان شناختم. من و برادرانم هرگز فداکاری شما و همکارتان را فراموش نمی کنیم. هر وقت دور هم جمع می شویم به یاد روزهایی می افتیم که مادرمان بیمار بود و پدرمان فقیر و درمانده. شما باعث شدید که مادرم درمان شود. از طرف کمیته امداد هم به ما کمک کردند. علی توانست درس بخواند. او مهندس کشاورزیست. هنوز هم در روستایمان زندگی می کند. دو برادر دیگرم نیز درس خواندند و دیپلم گرفتند و در روستا ماندند و کشاورزی می کنند. من هم درس خواندم و برای ادامه تحصیل به شهر آمدم. همین جا ازدواج کردم و ماندگار شدم و حالا کارمند هستم.» حال پدر و مادرش را پرسیدم. آهی کشید و گفت: ((هر دو از دنیا رفته اند. پدرم 15 سال پیش و مادرم سال گذشته از دنیا رفت.)) به او تسلیت گفتم. شماره تلفن و آدرسم را گرفت تا هر وقت علی به شهر آمد با هم به دیدنم بیایند. آنها یک بار به خانه ام آمدند و تمام خاطرات شیرین اولین سال خدمتم را برایم زنده کردند.حالا آخرین سال خدمت من است. امیدوارم باز هم فرصتی برای خدمت به شما دانش آموزان عزیز داشته باشم. بزرگی گفت: معلمی شغل نیست، عشق است و این موضوع در طول سالها خدمت به من ثابت شده است. من به کارم عشق می ورزم. بچه ها را دوست دارم و از حضور سرکلاس و درس دادن به آنها لذت می برم.»

حرفهای خانم طاهری که تمام شد، بچه ها باز هم دست زدند و هورا کشیدند. خانم مدیر هم به مناسبت سی امین سال خدمت خانم طاهری، هدیه ای به او داد. آن روز بعضی از دانش آموزان آرزو کردند که در آینده معلم شوند و بتوانند به شاگردانشان خدمت کنند. خدمتی از روی عشق و علاقه که هم مورد قبول خدا قرار گیرد و هم باعث شادمانی بندگان خدا شود.

جشن مدرسه ی ما.نویسنده:مهری طهماسبی دهکردی

درباره ی مهری طهماسبی دهکردی

به نام خداوند جان آفرین حکیم سخن در زبان آفرین دوستان خوبم سلام.به وب سایت ترانه های کودکان خوش آمدید. من مهری طهماسبی دهکردی،آموزگار بازنشسته ساکن اصفهان هستم.25 سال در آموزش و پرورش خدمت کردم.آخرین مدرک تحصیلی من کارشناسی علوم تربیتی با گرایش کودکان استثنایی است.از سال 1385 که بازنشسته شدم، برای کودکان و نوجوانان شعر و داستان نوشتم.ابتدا در وبلاگم به نشانی http://taranehaykoodakan.blogfa.com/ می نوشتم ولی چندسالی است که در این وب سایت به کارم ادامه می دهم.تمام شعرها و داستان ها سروده و نوشته های خودم هستند به جز آنهایی که نام شاعر یا نویسنده و منبع دیگری ذکر گردیده است.امیدوارم با نوشتن شعر و داستا ن و مطالب دیگر بتوانم خدمتی به کودکان و نوجوانان که آینده سازان کشورمان هستند،انجام بدهم.با آرزوی موفقیت برای هموطنان عزیز و تمام خوانندگان وب سایت ترانه های کودکان..مطالب این بلاگ دست نوشته های شخصی هستند. استفاده از آن ها بدون اطلاع نویسنده و بدون ذکر منبع، غیر اخلاقی است. *این سایت درستاد ساماندهی پایگاههای اینترنتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به ثبت رسیده است.* ایمیل: ***** info@tkoodakan.net ******************** mehri_t127@yahoo.com ******************** شماره همراه مدیر وبلاگ: 09380431611 ****************************** ارتباط با ما در تلگرام: 09362904006 کانال تلگرام ما:tkoodakan@ لینک جوین تلگرام ما: https://telegram.me/joinchat/CuvhZz4W5A9TG5rOneTEJA

همچنین ببینید

photo_2016-07-20_10-28-03

مشاغل2

پلیس پلیس مراقب ما  در هر شهر  و  دیار  است شب ها  راحت می خوابیم …

یک دیدگاه

  1. سلام.من اسحاق هستم عضو باشگاه گلستان. شناختی؟
    *************************************************
    سلام بله شناختم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *