شنبه , ۲ بهمن ۱۳۹۵
جدیدترین شعرها و مطالب:
خانه » بزرگان ادب ایران و جهان » حافظ شیرین سخن
index

حافظ شیرین سخن

به نام خدا

20مهرماه هر سال روز بزرگداشت خواجه حافظ شیرازی است.خواجه شمس‌الدین محمد شیرازی متخلص به “حافظ”، غزلسرای بزرگ و از خداوندان شعر و ادب پارسی است. وی حدود سال ۷۲۶ هجری قمری در شیراز متولد شد. علوم و فنون را در محفل درس استادان زمان فراگرفت و در علوم ادبی عصر پایه‌ای رفیع یافت. خاصه در علوم فقهی و الهی تأمل بسیار کرد و قرآن را با چهارده روایت مختلف از بر داشت. “گوته” دانشمند بزرگ و شاعر و سخنور مشهور آلمانی دیوان شرقی خود را به نام او و با کسب الهام از افکار وی تدوین کرد. دیوان اشعار او شامل غزلیات، چند قصیده، چند مثنوی، قطعات و رباعیات است. وی به سال ۷۹۲ هجری قمری در شیراز درگذشت. آرامگاه او در حافظیهٔ شیراز زیارتگاه صاحبنظران و عاشقان شعر و ادب پارسی است. چند سال پیش  از کتاب حافظ شیرین سخن، تألیف زنده  یاد استاد محمد معین، خلاصه ای نوشتم که در  این جا عرضه می دارم.

حافظ شيرين سخن

مرحوم دكتر محمد معين به حافظ بسيار علاقه داشت، بطوريكه از وقتي خواندن و نوشتن را آموخت، ديوان حافظ مونسش بود. اشعارش را مي خواند و حفظ مي كرد و براي ديگران تعريف مي نمود. به همين دليل او را حافظ پرست ناميدند. مرحوم معين به اين امر مباهات مي كرد و مي گفت:

* فتاد از بهره ي روز الستم                           يكي جام جم از حافظ به دستم

معين ار مست و مخمورم شب و روز              مكن منعم كه من حافظ پرستم

ايشان اين مقالات را درباره ي حافظ نوشته اند:

1-    حافظ شيرين سخن

2-    زيارتگه رندان

3-    جام جهان نما

4-    يادداشتهايي درباره ي اشعار حافظ

5-    حافظ و غني

6-    آيينه ي اسكندر

كتاب حافظ شيرين سخن سالها پس از درگذشت استاد معين ، به همت فرزندش خانم مهدخت معين به چاپ رسيد. خانم مهدخت معين با جمع آوري يادداشتهاي فراواني كه از پدرشان باقي مانده بود، با كمك و تشويق چندتن از اساتيد محترم توانستند اين كتاب را به چاپ برسانند. اين كتاب اطلاعات جامعي درباره ي حافظ به خوانندگان عرضه مي دارد.

در اين كتاب ،درباره ي هويت حافظ چنين مي خوانيم: شهرت وي خواجه حافظ  و گاهي خواجه(تنها) است. كلمه ي خواجه از زمان سامانيان به وزرا و عيون اطلاق مي شده وچون بزرگان علم و ادب در عصر حافظ بدين كلمه مشهور بودند، وي را نيز كه از عيون ادب و حكمت بودند، بدين نام خواندند. خودگويد:

* دي ميشد و گفتم صنما عهد بجاي آر             گفتا غلطي خواجه دراين عهد وفا نيست

لقب اصلي او شمس الدين بوده است، چنانچه از بيت زيرين نيز كه قطعه اي در تاريخ وفات اوست برمي آيد:

به سوي جنت اعلي روان شد          فريد عهد شمس الدين محمد

حافظ در غزليات خود، صفات و نامهايي را كه حقاً شايسته ي آنهاست به خود نسبت داده كه درضمن القاب او به شمار مي رود؛ مانند: شيرين سخن، خوش لهجه، غزلخوان، خوش آواز، خوشگوي، خوش كلام،
پشمينه پوش، خلوت نشين، شب خيز ، سحرخيز.

* سرود مجلست اكنون  به رقص آرد                     كه شعر حافظ شيرين سخن ترانه ي تست

* خوش چمني است عارضت، خاصه كه  در بهار حسن           حافظ خوش كلام شد مرغ سخن سراي تو

*حافظ خلوت نشين ، دوش به ميخانه شد              از سر پيمان گذشت، بر سر پيمانه شد

* به خدا كه جرعه اي ده تو به حافظ سحرخيز        كه دعاي صبحگاهي اثري دهد شما را

*دلم از پرده بشد حافظ خوشگوي كجاست            تا به قول  و غزلش ساز نوايي بكنيم

همه ي تذكره نويسان نام او را محمد نوشته اند و تخلص وي حافظ بوده است. حافظ لقب بسياري از بزرگان بود. از قديم اين كلمه به كساني كه قرآن را از بر داشتند، اطلاق ميشد. حافظ نيز قرآن را با روايات مختلف از بر داشت  و بدين نام متخلص شد. خودش دراين باره فرموده است:

* عشقت رسد به فرياد ، گر خود بسان حافظ               قرآن زِ بر بخواني با چارده روايت

*نديدم خوشتر از شعر تو حافظ                 به قرآني كه اندر سينه داري

اغلب شاعران ايران به همان تخلص خود مشهور شده اند و حتي اسم و لقب بعضي از آنها متروك مانده است.مانند: رودكي، فردوسي ، انوري،خاقاني و سعدي كه به همين نامها مشهورند. حافظ نيز بدين نام بيشتر ناميده مي شود تا به اسم و القاب  خود.

در مورد تاريخ تولد حافظ اختلاف نظرهايي هست، اما آنچه مسلم است در اوايل قرن هشتم هجري(چهاردهم ميلادي) به دنيا آمده و به روايتي 46 سال  و به روايتي هم 65 سال عمر كرده است. مرحوم دكتر غني تاريخ تولد او را سال 717 ه.ق مي داند. حافظ در اشعارش به چهل سال تحصيل علم و قيل و قال مدرسه اشاره كرده و مي فرمايد:

* علم و فضلي كه به چل سال دلم جمع آورد              ترسم آن نرگس مستانه  به يغما ببرد

*طاق و رواق مدرسه و قيل و قال علم                    در راه جام و ساقي مهرو نهاده ايم

وي در نتيجه ي تحصيل  در اين مدت طولاني با علوم و ادبيات به خوبي آشنا شد. قرآن را حفظ كرد  و حتي علت تخلص حافظ نيز همين عامل بود. چنانكه فرموده است:

* عشقت رسد به فرياد ، گر خود بسان حافظ               قرآن زِ بر بخواني با چارده روايت

در قديم علم قرائت را از علوم مهم  شرعي مي دانستند و منظور از چارده روايت آنست كه هفت تن از قاريان قرآن  كه  شهرت بسزا داشتند و به قراءِ سبعه مشهور بودند، قرائتشان مدرك و مستند مسلمين اوايل بود و قراآت ديگر را شاذ مي دانستند. هر يك از اين قاريان دو راوي داشت كه روايات آنها مجموعاً چهارده
مي شد. حافظ علاقه ي فراواني به قرآن داشته و بزرگترين سوگند او قرآن است:

* گفتمش زلف به خون كه شكستي گفتا                   حافظ اين قصه دراز است  به قرآن كه مپرس

* حافظ به حق قرآن كز شيد و زرق بازآي               باشد كه گوي عيشي در اين جهان توان زد

وي هرچه دارد ، مديون قرآن مي داند:

* صبح خيزي و سلامت طلبي چون حافظ              هرچه كردم همه از دولت قرآن كردم

حافظ به تدرس قرآن مشغول بود:

* حافظا در كنج فقر و خلوت شبهاي تار                 تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور

حافظ در تفسير قرآن نيز دست داشت و در كشاف زمخشري كه از كتب مهم تفسير است، بحث و تدقيق
مي كرد. خود به مباحثه ي آن اشاره مي كند:

* بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گير            چه وقت مدرسه و بحث كشف  كشاف است

از اين بيت مي توان دريافت كه از علم تفسير به خوبي آگاه بوده است:

*ز حافظان جهان كس چو بنده نكرد            لطايف حكمي با نكات قرآني

خواجه در حكمت مطالعات و در الهيات دست داشت.جامع ديوان او و نويسنده ي مقدمه ي آن گويد كه وي به ‹‹مطالعه ي مطالع›› مي پرداخت.كتب بسياري به نام مطالع و شرح مطالع و طوالع و شرح طوالع در حكمت و منطق و كلام وغيره نوشته شده است. حافظ در اشعارخود اصطلاحات حكمي و كتاب مشهور ابوعلي سينا را ذكر كرده است:

* ساقيا در گردش ساغر تعلل تا به چند           دور چون با عاشقان افتد تسلسل بايدش

دور تسلسل (كه در اثبات وجود واجب مورد فرض است) نزد حكما و متكلمين باطل است.

* بيا كه توبه زلعل نگار و خنده ي جام             تصوريست كه عقلش نمي كند تصديق

تصور و تصديق در مبحث از مباحث مقدماتي منطق است و منطق بخشي از علوم حكمت به شمار مي رود.

*دي گفت طبيب از سرحسرت چو مرا ديد:                  هيهات كه درد تو ز قانون شفا رفت

قانون كتاب مشهور بوعلي سينا در طب است و شفا تصنيف مهم اوست در حكمت.

حافظ در زبان و ادبيات عرب استاد بود و دانستن عربي را هنر خود مي دانست:

*اگرچه عرض هنر پيش يار بي ادبيست         زبان خموش و ليكن دهان پر از عربيست

ملمعات او كه داراي ابيات و مصراعهاي عربيست، بسيار زيبا و فصيح مي باشد.

حافظ از علوم بسياري آگاهي داشت مانند فقه ، عرفان و نجوم.از روي اشعارش مي توان به معلومات او پي برد؛ مانند اين ابيات كه از آگاهي او بر نجوم حكايت دارد:

*  به آهوان نظر ، شير آفتاب بگير               به ابروان دوتا قوس مشتري بشكن

(منظور از شير آفتاب،برج اسد است.)

* بگير طرّه ي مه چهره اي و قصه مخوان          كه سعد و نحس ز تأثير زهره و زحلست

خواجه تنها به شعر و ادب اشتغال نمي ورزيد بلكه از ‹‹اهل دانش و فضل ››به شمار مي رفت .او به اين نكته اشارت دارد:

* فلك به مردم نادان دهد زمام مراد                   تو اهل فضلي و دانش همين گناهت بس

* رتبت دانش حافظ به فلك برشده بود                كرد غمخواري شمشاد بلندت  پستم

با دقت در اشعار حافظ درمي يابيم كه او در موسيقي تبحر داشته و خواننده اي خوش آواز بوده است:

* فكند زمزمه ي عشق در حجاز و عراق             نواي بانگ غزلهاي حافظ شيراز

* سحر به طرف چمن مي شنيدم از بلبل              نواي حافظ خوش لهجه ي غزلخوانش

* اين مطرب از كجاست كه ساز عراق ساخت               و آهنگ بازگشت به راه حجاز كرد

* زچنگ زهره شنيدم كه صبحدم مي گفت:                   غلام حافظ خوش لهجه ي خوش آوازم

* سخنداني و خوشخواني نمي ورزند در شيراز               بيا حافظ كه تا خود را به ملك ديگر اندازيم

به استناد ابيات زير حافظ را در نردبازي مطلع و بصير مي دانند:

* اي برده نرد حسن ز خوبان روزگار             قدت به راستي چو سهي سرو جويبار

منصوبه ي هواي تو حافظ كنون چو باخت         در ششدر غمت دلش افتاده مهره وار

حافظ در ابيات زير اصطلاحات شطرنج را نيز به كار برده است:

* تا چه بازي رخ نمايد بيدقي خواهيم راند                  عرصه ي شطرنج رندان را مجال شاه نيست

* نزدي شاه رخ و فوت شد امكان حافظ                     چه كنم بازي ايام مرا غافل كرد

حافظ به شيراز بسيار علاقه داشت. شيراز بسيار زيبا و باصفا بود و حافظ در اشعارش به زيباييهاي آن اشاره كرده است:

* شيراز و آب ركني و اين باد خوش نسيم                  عيبش مكن كه خال لب هفت كشور است

آب ركني(ركن آباد) قناتي بود كه به دستور ركن الدوله حسن پدر عضدالوله ديلمي در سال 338 ه.ق  احداث شده و خاك مصلي را مشروب مي سازد. منبع ركناباد به مسافت يك فرسخ تقريباً ميان دو كوه و ممرش از جايي است كه آن را تنگ الله اكبر گويند:

* فرق است از آب خضر كه ظلمات جاي اوست          تا آب ما كه منبعش الله اكبر است

خاك مصلي از نزهتگاههاي شيراز است كه از آب ركناباد مشروب مي شد  و امروز مدفن خواجه شيراز در آنست. حافظ آن را گلگشت خوانده و بر بهشت ترجيح داده است:

*بده ساقي مي باقي كه در جنت نخواهي يافت              كنار آب ركناباد و گلگشت مصلي را

حافظ شيراز را بر اصفهان‹‹نصف جهان›› ترجيح مي دهد:

* اگرچه  زنده رود آب حياتست              ولي شيراز ما از اصفهان به……….

علاقه ي شديد او به شيراز باعث مي شد كه به سفر نرود:

*نمي دهند اجازت مرا به سير و سفر           نسيم باد مصلي و آب ركناباد

اما عاقبت رقبا، حافظ را طوري كسل ساختند كه گفت:

* ما آزموده ايم در اين شهر بخت خويش       بيرون كشيد بايد از اين ورطه رخت خويش

* ره نبرديم به مقصود خود اندر شيراز          خرم آن روز كه حافظ ره بغداد كند

اين زمان ظاهراً پس از قتل شاه شيخ ابواسحاق و دوره ي حكومت مظفريان ( امير مبارز، شاه شجاع) بوده و غمازيهاي همشهريان در تشويق او به سفر مؤثر بوده است:

*  نماز شام غريبان چو گريه آغازم                به مويه هاي غريبانه قصه پردازم

* سرشكم آمد و عيبم بگفت موي به مو             شكايت از كه كنم خانگيست غمازم

در نتيجه سفري به يزد كرد ولي به زودي پشيمان شد و گفت:

* چرا نه درپي عزم ديار خود باشم            چرا نه خاك كوي سر يار خود باشم

* غم غريبي و غربت چو برنمي تابم         به شهر خود روم و شهريار خود باشم

حافظ يزد را زندان سكندر و شيراز را ملك سليمان خوانده و مي گويد:

* دلم از وحشت زندان سكندر بگرفت            رخت بربندم و تا ملك سليمان بروم

در اينجا اشاره مي كند كه نگراني از شيراز بجا نبوده، از اين پس سپاسگزار خواهد بود:

* آشنايان ره عشق گرم خون بخورند               ناكسم گر به شكايت سوي بيگانه روم

سفري ديگر بنا به دعوت محمودشاه، پادشاه دكن به منظور رفتن به هندوستان پيش گرفت، ولي بين راه باز پشيمان شد و برگشت و غزل ذيل را براي شاه فرستاد:

* دمي با غم به سر بردن،جهان يكسر نمي ارزد         به مي بفروش دلق ما، كزين بهتر نمي ارزد

* چه آسان مي نمود اول غم دريا به بوي سود            غلط كردم كه اين طوفان به صد گوهر نمي ارزد

*چو حافظ در قناعت كوش و از دنياي دون بگذر        كه يك جو منت دونان به صد من زر نمي ارزد

و عاقبت نزد خود قضيه ي مسافرت را چنين حل مي كند كه فقط به سير در انفس بپردازد و به به شيراز اكتفا كند:

* دگر ز منزل جانان سفر مكن درويش               كه سير معنوي  و كنج خانقاهت بس

نويسندگان احوال حافظ ،به سفرهاي او اشاره كرده اند؛ سفر به هرمز  و يزد، اصفهان و مشهد، همچنين حجاز و آذربايجان.

حافظ از تعصب دردين بركنار بود و مي فرمود:

* جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه            چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند

با توجه به بعضي از ابيات مي توان گفت سنّي  و با توجه به بعضي ديگر مي  توان استدلال كرد كه شيعه مذهب بوده است.مثلاً اين بيت:

* من همان دم كه وضو ساختم از چشمه ي عشق          چار تكبير زدم يكسره بر هرچه كه هست

در مذهب شيعه در نماز ميت پنج تكبير مي گويند اما اهل تسنن چهار تكبير. درابيات ذيل حافظ ، بهاءالدين ،امام اهل تسنن را مقرب درگاه الهي مي داند:

*بهاءالحق والدين طاب مثواه                            امام سنت و شيخ  جماعت

* چومي رفت از جهان اين بيت مي خواند            بر اهل فضل و ارباب براعت

* به طاعت قرب ايزد مي توان يافت                   قدم درنه گرت هست استطاعت

اما ابياتي كه نشان مي دهد وي شيعه بوده است:

* حافظ اگر قدم زني در ره خاندان به صدق           بدرقه ي رهت شود همت شحنة النجف

منظور از شحنة النجف علي(ع) و منظور از خاندان،اهل بيت پيامبر(ص) مي باشند. همچنين اين ابيات:

*امروز زنده ام به ولاي تو ياعلي         فردا  به روح پاك امامان گواه باش

*قبر امام هشتم سلطان دين رضا          از جان ببوس و بر در آن بارگاه باش

در هر صورت حافظ شخصي آزادانديش بود، از تعصب دوري مي جست و سعي مي كرد از زندگي لذت ببرد. او ساعات گرانبهاي عمر را غنيمت مي شمرد و مي گفت:

* بنوش باده كه ايام غم نخواهد ماند              چنان نماند و چنين نيز هم نخواهد ماند

* سرود مجلس جمشيد گفته اند اين بود          كه جام باده بياور كه جم نخواهد  ماند

  * بيا تا گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم      فلك را سقف بشكافيم و طرحي نو دراندازيم

  *غم دنياي دني چند خوري؟ باده بخور          حيف باشد دل دانا كه مشوش باشد

 * جايي كه تخت مسند جم مي رود به باد         گرغم خوريم خوش نبود، به كه باده خوريم

  البته نبايد تصور شود كه حافظ در تمام عمر شب و روز، ساعات گرانبهاي عمر خودر را سرگرم عشرت و كامراني يا نغمه و سرود و باده مي كرد، زيرا اولاً تكرار لذات الم انگيز است و خواجه نيز بدين امر پي برده  ومي فرمود:

*عروسي بس خوشي اي دختر رز       ولي گه گه سزاوار طلاقي

ثانياً آرزوي عيش مدام غير از وصال آنست و حافظ در كشور تخيل به كامراني مي پرداخت. ثالثاً كسي را در اين عالم،لذت مدام دست ندهد. بنابراين او فرصتها را غنيمت مي شمرد و مي فرمود:

* وقت را غنيمت دان آن قدر كه بتواني        حاصل از حيات اي جان يك دم است تا داني

و معتقد بود كه عيش امروز را نبايد به فردا فكند:

* حافظا تكيه برايام چو سهوست و خطا           من چرا عشرت امروز به فردا فكنم

و عمر را گرامي مي داشت:

* بگذشتن فرصت اي برادر                 در گرم چو روي ميغ باشد

* درياب كه عمر بس عزيز است          گر  فوت شود  دريغ  باشد

و از گذشت زمان عبرت مي گرفت:

* بنشين بر لب جوي و گذر عمر ببين       كاين اشارت ز جهان گذران ما را بس

در اشعار حافظ به واژه ي‹‹ رند›› بسيار برمي خوريم. او به رندي اقرار و افتخار ميكند و رندي را هنر مي داند:

* عاشق و رند و نظربازم و مي گويم فاش        تا بداني كه به چندين هنر آراسته ام

در فرهنگ رشيدي آمده است: رند به كسي مي گويند كه لاقيد باشد.

مؤلف برهان قاطع نوشته ست: رند به كسر اول، مردم محيل و زيرك و بي باك و منكر و لاابالي و بي قيد باشد و ايشان را از اين جهت رند خوانند كه منكر اهل قيد و صلاحند و شخصي كه ظاهر خود را ملامت دارد و باطنش سلامت باشد.

* بر در ميكده رندان قلندر باشند        كه ستانند و دهند افسر شاهنشاهي

* خشت زير سر و بر تارك هفت اختر پاي          دست قدرت نگر و منصب صاحب جاهي

حافظ از قيد علايق آزاد بود و مي فرمود:

* غلام همت آنم كه زير چرخ كبود      ز هرچه رنگ تعلق پذيرد آزاد است

او نه تنها در اين جهان كه خود را در دو جهان آزاد مي داند:

*فاش مي گويم و از گفته ي خود دلشادم        بنده ي عشقم و از هر دو جهان آزادم

و از اين رو به دنيا و عقبي سر فرود نمي آورد:

* سرم به دنيي و عقبي فرو نمي آيد       تبارك الله از اين فتنه ها كه در سر  ماست

اما گنج آزادگي با زور و زر به دست نمي آيد:

*ملك آزادگي و كنج قناعت گنجي است      كه به شمشير ميسر نشود سلطان را

حافظ به دوستان علاقه مند است:

* يار مفروش به دنيا كه بسي سود نكرد      آنكه يوسف به  زر ناسره بفروخته بود

و در نتيجه ي اين علاقه ، شرط دوستي  يعني وفاداري را به جاي مي آورد:

* هر آن كه جانب اهل وفا نگه دارد         خداش در همه حال از بلا نگه دارد

* هركه در مزرع دل تخم وفا سبز نكرد           زردرويي كشد از حاصل خود وقت درو

خواجه حافظ چون حقيقت و شخصيت خود را از محيط عصر بسيار برتر و والاتر مي ديد، از خودستايي خودداري نفرمود. مي گويد:

* حافظ چو آب لطف ز نظم تو مي چكد       حاسد چگونه نكته تواند بر آن گرفت

*حسد چه مي بري اي سست نظم بر حافظ؟        قبول خاطر و لطف سخن  خدادادست

او اشعارش را چون قند و شكر و آب روان و دُرّ و مرواريد و آب حيات و بيت الغزل معرفت و خودش را صدرالشعرا مي داند.

* شفا زگفته ي شكرفشان حافظ جوي         كه حاجتت به علاج گلاب  و قند مباد

*سخن اندر دهان دوست شكر                 و ليكن گفته ي حافظ از آن به

*حجاب ظلمت از آن بست آب خضر كه گشت        ز شعر حافظ و آن طبع همچو آب خجل

* ما را بضاعت اينست گر در مذاقت افتد             دُرهاي شعر حافظ، بنويس در جريده

* آب حيات حافظا گشته خجل ز نظم تو              كس به هواي عشق اوشعر نگفت زين نمط

*شعر حافظ همه  بيت الغزل معرفتست               آفرين بر نفس دلكش و لطف سخنش

*گر به ديوان غزل صدرنشينم چه عجب؟           سالها پيروي صاحب ديوان كردم

البته نبايد تصور شود كه حافظ مردي مغرور و خودخواه بود، بلكه  واقعيت را در مورد اشعارش متذكر شده است.او آنقدر فروتن است كه  با صراحت  حتي به گناهان خويش اعتراف مي كند و خود را ذره اي بيش نمي داند:

* ذره ي خاكم و در كوي توام جاي خوش است          ترسم اي دوست كه بادي ببرد ناگاهم

* در بحر مايي  ومني افتاده ام ، بيار                    مي ، تا خلاص بخشدم از مايي و مني

* فكر خود و رأي خود در عالم رندي نيست            كفر است در اين مذهب خودبيني و خودرأيي

او در آن عصر پرآَشوب ، به مدد نظر بلند و همت عالي خويش به همه چيز خوشبين و در نتيجه ي خوشبيني اميدوار است:

* مزرع سبز فلك ديدم و داس مه نو               يادم از كشته ي خويش آمد و هنگام درو

* گفتم اي بخت بخفتيدي  و خورشيد دميد         گفت با اين همه از سابقه نوميد مشو

* رسيد مژده كه ايام غم نخواهد ماند            چنان نماند و چنين نيز هم نخواهدماند

او به عاقبت خير اميد دارد:

*اي دل صبور باش كه عاقبت           اين شام صبح گردد و اين شب سحر شود

* صبح اميد كه شد معتكف پرده ي غيب      گو برون آي كه كار شب تار آخرشد

حافظ در همه ي امور صريح اللهجه بود و امرا را با كمال صراحت نصيحت مي كرد:

*نبود مهتري چو دست دهد            روز و شب را شراب نوشيدن

از زاهدان سالوس انتقاد مي نمود:

*عيب رندان مكن اي زاهد پاكيزه سرشت           كه گناه دگري بر تو نخواهند نوشت

* زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نيست          در حق ما هرچه گويد جاي هيچ اكراه نيست

عشق در نظر حافظ:

 

لطيفه ايست نهاني كه عشق از آن خيزد

كه نام نه لب لعل و خط زنگاريست

 

و روي معشوق آيينه ي لطف الهي است:

 

روي تو مگر آينه ي لطف الهي است

حقا كه چنين است و درين روي و ريا نيست

 

عشق شنيدني نيست ،ديدني است، قال نيست،حال است:

 

سخن عشق نه آنست كه آيد به زبان

ساقيا مي ده و كوتاه كن اين گفت و شنيد

 

عشق دريايي لايتناهي است:

 

بحريست بحر عشق كه هيچش كناره نيست

آنجا جز آن كه جان بسپارند چاره نيست

 

عشق باديه اي بي پايان است:

خداي را مددي اي دليل راه حرم

كه نيست باديه ي عشق را كرانه پديد

عشق خلل ناپذير است:

 

خلل پذير بود هر بنا كه مي بيني

مگر بناي محبت كه خالي از خلل است

 

 

همه  طفيل عشقند:

 

طفيل هستي عشقند آدمي و پري

ارادتي بنما تا سعادتي ببري

 

عشق سرّ مگوست:

 

قلم را آن زبان نبود كه سرّ عشق گويد باز

وراي حدّ تقرير است شرح آرزومندي

 

عشق قيدپذير نيست:

 

من همان دم كه وضو ساختم از چشمه ي عشق

چار تكبير زدم يكسره بر هرچه كه هست

 

بايد كوشيد و عشق ورزيد تا به مراد رسيد:

صحبت عافيتت گرچه خوش افتاد اي دل

جانب عشق عزيز است، فرو مگذارش

 

همگان  را از عشق آگاهي نيست:

 

هر دلي را اطلاعي نيست بر اسرار عشق

محرم اين سرّ معني دار، علوي جان ماست

 

عشق خودپرستي نيست:

 

هركه از خود شد مجرد در طريق عاشقي

از غم و دردش چه آگاهي  و با درمان چه كار

سماع از آداب صوفيان است و نزد آنان از وسايل تلطيف ذوق و تهذيب باطن است و بدين جهت در شمار رسوم بسيار مهم خانقاه بوده و آداب دقيق داشته است و مشايخ بدان اهتمام مي ورزيده اند و سماع سخن موزون را به آواز خوش مباح شمرده اند.( سماع در قرن هشتم ميان  صوفيه متداول بود و حتي شاه نعمت الله ولي ، معاصر حافظ ، سماع مي كرد.)

حافظ با آواز خوشي كه داشت و غزليات دلكشي كه مي سرود، به سماع متمايل بود:

ز زهد حافظ و طامات او ملول شدم

بساز رود و غزل گوي با سماع و سرود

و در اثناي سماع دست افشان و پايكوب مي شد:

چو در دست است رودي خوش ، بگو مطرب سرودي خوش

كه دست افشان غزل خوانيم و پاكوبان سر اندازيم

و از حالت خود خبر دهد:

گر از اين دست زند مطرب مجلس ره عشق

شعر حافظ ببرد وقت سماع از هوشم

 

طالبان را به سماع دعوت مي كند:

در سماع آي  و زسر خرقه برانداز و برقص

ورنه با گوشه رو و خرقه ي ما در سر گير

در بيت فوق از خرق خرقه كه معمول مشايخ بود سخن رانده است و در بيت ذيل از محبوب خود هنگام سماع ياد آورد:

يار ما چون سازد آغاز سماع

قدسيان بر عرش دست افشان كنند

و نيز فرمايد:

سرو بالاي من آنگه كه درآيد به سماع

چه محل جامه ي جان را كه قبا نتوان كرد؟

ولي در آنجا به نظر پاك بايد حاضر بود:

نظر پاك تواند رخ جانان ديدن

كه در آيينه نظر جز به صفا نتوان كرد

و از حالت تكلف صوفيان عصر ( به نام خود)در اين بيت انتقاد نهاني ميكند:

چون صوفيان  به حالت و رقصند مقتدا

ما نيز هم به شعبده دستي برآوريم

از آنجا كه سماع  صوفيان بدون غزل هاي شورانگيز گرم نمي شد، حافظ مي فرمايد:

در آسمان نه عجب گر به گفته ي حافظ

سماع زهره به رقص آورد مسيحا را

عرفا را در اثناي مجاهدت و رياضت، حالت مكاشفت دست دهد و آن نيز يا به دقت سماع صورت گيرد و يا در غير آن، در اين هنگام بعضي از بارقه ي حقيقت نعره اي كشيده، مدهوش افتند و هوئي زده بيهوش گردند. حافظ را در سحرگاهي فرخنده ، پس از زحمات بسيار مكاشفه دست داد:

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

وندر آن ظلمت  شب آب حياتم دادند

بيخود از شعشعه ي پرتو ذاتم كردند

باده از جام تجلّي صفاتم دادند

و چقدر آن شب مكاشفه در نظر حافظ عزيز است:

چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي!

آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند

چون مجاهدت كرد، پاداشش همين بود:

من اگر كامروا گشتم و خوشدل چه عجب؟

مستحق بودم و اين ها به زكاتم دادند

چون قدم  صبرش بخشيده بودند، دانسته بود كه  به مقصود خواهد رسيد:

هاتف آن  روز به من مژده  ي اين دولت داد

كه بر آن جور و جفا صبر و ثباتم دادند

بعد از اين روي من و آينه  ي وصف جمال

كه در آنجا خبر از جلوه ي ذاتم دادند

حافظ پيش از اين مكاشفه در بوته ي عشق گداخته شده و مس وجودش چون زر خالص گشته بود. آنگاه پاي از عشق مجازي فراتر نهاده و عشق حقيقي او را به آستان قدس رهبري كرده بود كه فرمود:

اين همه شهد و شكر كز سخنم مي ريزد

اجر صبريست كزآن شاخه نباتم دادند

 شكرِ شُكر به شُكرانه بيفشان حافظ

كه نگاري خوش و شيرين حركاتم دادند

او بعد از اين مكاشفه به ديدار خدا نائل ميشود:

در خرابات مغان نور خدا مي بينم

اين عجب بين كه چه نوري زكجا مي بينم

جلوه بر من مفروش اي ملك الحاج كه تو

خانه مي بيني و من خانه خدا مي بينم

و نيز:

هر دو عالم يك فروغ روي اوست

گفتمت پيدا و پنهان نيز هم

و:

اين همه عكس مي  و نقش مخالف كه نمود

يك فروغ رخ ساقي است كه در جام افتاد

جلوه اي كرد رخش روز ازل زير نقاب

عكسي از پرتو آن بر رخ افهام افتاد

و:

ما در پياله عكس رخ يار ديده ايم

اي بي خبر ز لذت شرب مدام ما

حافظ در بيت زير، تعميم لطف ربّاني  را گنجانده است. سروش اين پيام را به گوش حافظ نيز رسانده بود:

بيا كه دوش به مستي ، سروش عالم غيب

نويد داد كه عامست فيض رحمت او

از آنجا عفو خدا را با جرم خويش سنجيده است:

عفو خدا بيشتر از جرم ماست

نكته ي سربسته چه گويي؟ خموش

و چون كفّه ي عفو را سنگين تر مي يابد، به حضرت حق چنين خطاب مي كند:

زانجا كه پرده پوشي لطف عميم توست

بر نقد مابپوش كه قلبي است كم عيار

و در نتيجه به عاقبت خويش مطمئن است:

 

از نامه  ي سياه نترسم كه روز حشر

با فيض لطف او صد از اين نامه طي كنم

و:

هست اميدم كه عليرغم عدو روز جزا

فيض عفوش ننهد بارگنه بر دوشم

 

حافظ ،حقيقت عالم وجود را در غزل ذيل به نغزترين بياني تشريح نموده است:

عكس روي تو چو در آينه ي جام افتاد

صوفي از پرتو مي در طمع خام افتاد

حسن روي تو به يك جلوه كه در آينه كرد

اين همه نقش در آيينه ي اوهام افتاد

جلوه اي كرد رخت روز ازل زير نقاب

عكسي از پرتو آن بر رخ افهام افتاد

اين همه عكس مي و نقش مخالف كه نمود

يك فروغ رخ ساقي است كه در جام افتاد

و علت ايجاد عالم و آدم را نيز چنين بيان مي كند:

در ازل پرتو حسنت ز تجلي دم زد

عشق پيدا  شد و آتش به همه عالم زد

جلوه اي كرد رخش ديد ملك عشق نداشت

عين آتش شد ازين غيرت و بر آدم زد

نظري كرد كه بيند به جهان صورت خويش

خيمه در آب و گل مزرعه ي آدم زد

 

در اشعار حافظ به واژه ي «همت» برمي خوريم. عرفا همت را به قوتي اطلاق مي كنند كه به كاملان دست مي دهد و به وسيله ي آن مي توانند در امور طبيعت تصرف نمايند.حافظ نيز اين قوت را در خود ايجاد كرده بود. او از همت، توشه برمي داشت:

چو باد از خرمن دونان ، ربودن خوشه اي تا چند؟

زهمت توشه اي بردار و خود تخمي بكار آخر

همت او در حسن معشوق نيز اثر مي مي كند:

گلبن حسنت نه خود شد دلفروز

ما دم همت برو بگماشتيم

خواجه پس از مرگ نيز روان خود را منبع فيض و همت زائران  مي داند:

بر سر تربت ما چون گذري همت خواه

كه زيارتگه رندان جهان خواهد شد

حافظ از مريدي و مرادي(ريائي) بيزار بود و به همين جهت نام مراد خود و سلسله ي طريقت خويش را مخفي نگه داشته و گرد خانقاه و مريدبازي نگشته و خود نيز علناً به تربيت مريدان، با وجود وصول به مقام «مجذوب سالك» كه به قول سهروردي تنها كسي است كه شايسته ي مقام شيخي و مرادي است ، اقدام ننمود و فرمود:

رطل گرانم ده اي مريد خرابات

شادي شيخي كه خانقاه ندارد

 

ولي ارشاد حقيقي جز اين نيست كه طالبان را به حقايق عالم خلقت و اسرار الوهيت آشنا سازند و حافظ اين كار را به حدّ كمال انجام داده است. غزليات او بهترين دليل اين مدعاست.

او از عرفاي دروغين بيزار بود ، زيرا متصوفان در لباس اهل تصوف و عارف نمايان صومعه دار ،نام نيك آن طايفه را از لوث وجود خويشتن ننگين مي ساختند. حافظ آنان را تكذيب مي كند و نمي خواهد خود در عداد ايشان به شمار رود:

 

آتش زرق و ريا خرمن دين خواهد سوخت

حافظ اين خرقه ي پشمينه بينداز و برو

 

و چون همه ي صوفيان صاف  و بي غش نيستند،مي فرمايد:

نقد صوفي نه همه صافي بي غش باشد

اي بسا خرقه كه مستوجب آتش باشد

 

بوي يكرنگي ازين قوم نيايد برخيز

دلق آلوده ي صوفي به مي ناب بشوي

و آرزو مي كند روزي محك تجربه آبروي اين فرقه را بر باد دهد:

نقدها را بود آيا كه عياري گيرند؟

تا همه صومعه داران پي كاري گيرند

او به كنه ذات آنان پي برده و حقيقتي نديده است:

 

درين صوفي وشان دردي نديدم

كه صافي باد عيش دردنوشان

بيا و زرق اين سالوسيان بين

صراحي خوندل و بربط خروشان

ولي با اين همه انتقاد، نبايد تصور شود كه حافظ ،خود عارف بحق  و صوفي مطلق نبود. بلكه او با اشعار گذشته مي خواست ميزاني براي تميز حق از باطل  و عارف از گمراه به دست دهد و سره را از ناسره بشناساند. اينك ستايش عرفاي بحق  و عرفان واقعي را از زبان خواجه لسان الغيب بشنويد.

او عارف را داناي اسرار مي داند:

عارف از پرتو مي راز نهاني دانست

گوهر هركس ازاين  لعل تواني دانست

و سعادت و خرسندي با آنهاست:

درين بازار اگر سوديست، با درويش خرسند است

خدايا منعمم گردان به درويشي  وخرسندي

 

در غزلي با مطلع:

روضه ي خلد برين خلوت  درويشان است

مايه ي محتشمي خدمت درويشان است

اوصاف درويشان را به كمال شرح مي دهد. او خود را از زمره ي صوفيان مي داند:

صوفيان جمله حريفند و نظرباز ولي

زان ميان حافظ دلسوخته بدنام افتاد

و حركات و رفتار خود را صوفيانه محسوب مي كند:

عجب م يداشتم ديشب ز حافظ  جام و پيمانه

ولي منعش نمي كردم كه صوفي وار مي آورد

 

حافظ به كوي ميكده دايم به صدق دل

چون صوفيان به صفه ي دارالصفا رود

و خود را صوفي مي خواند:

 

صوفي صومعه ي عالم قدسم، ليكن

حاليا دير مغان است حوالتگاهم

پند خود را صوفيانه معرفي مي كند:

يك حرف صوفيانه بگويمت اجازتست؟

اي نورديده صلح به از جنگ و داوري

حافظ درويش است  و درويشي  و درويشان را مي ستايد  و در ابيات زير به تصريح خود را درويش مي خواند:

مست بگذشت و نظر بر من درويش انداخت

گفت كاي چشم و چراغ همه شيرين سخنان

 

گويي برفت حافظ از ياد شاه يحيي

 يارب به يادش آور درويش پروريدن

و در اينجا به زبان انتقاد از خويش، درويشان نادرويش را انتقاد مي كند:

اعتقادي بنما و بگذر بهر خدا

تا درين خرقه نداني كه چه نادرويشم

در دايرة المعارف بزرگ فرانسه آمده:« حافظ خود را به فقير بودن و فقير ماندن مفتخر مي دانست و به لقب درويش خرسند بود.»

اگرت سلطنت فقر ببخشند اي دل

كمترين ملك تو از ماه بود تا ماهي

فقر از نظر حافظ آن فقري است كه رسول خدا (ص) مي فرمود:« الفقرُ فخري» .چنين فقري عين بي نيازي است. حافظ جامه ي فقر مي پوشيد:

روزگاريست كه در ميخانه خدمت مي كنم

در لباس فقر كار اهل دولت مي كنم

و خود را در زمره ي گدايان و اهل فقر معرفي ميكرد:

 

گرچه گردآلود فقرم ، شرم باد از همتم

گر به آب چشمه ي خورشيد دامن تر كنم

 

او عارفان  را نيز مي ستايد و  معتقد است كه عارف زبان همه  را مي فهمد:

عارفي كو كه كند فهم زبان سوسن

تا بپرسد كه چرا رفت و چرا باز آمد؟

راز مي را بايد از عارف پرسيد:

عارف از پرتو مي راز نهاني دانست

گوهر هركس از اين لعل تواني دانست

عارف مافوق حوادث جهان قرار دارد:

گر موج  حادثه سر بر فلك زند

عارف به آب تر نكند رخت پخت خويش

و سرّ خدا نزد اوست:

سرّ خدا كه عارف سالك به كس نگفت

در حيرتم كه باده فروش از كجا شنيد

و خود را عارف عصر خويش مي داند:

من اگر باده خورم ورنه چه كارم با كس

حافظ راز خود و عارف وقت خويشم

حكمت حافظ

خواجه حافظ ،حكمت را نزد مولانا قوام الدين عبدالله آموخته و اصطلاحات حكمي بسيار در اشعار خويش آورده و نيز كلمات حكيم و حكمت را در آنها به كار برده است. ارسطو مي گويد:« حكمت يا فلسفه عبارت است از شناختن اشياء كماهي.»

پس حكيم كسي است كه حقايق مذكور را مي شناسد و يا درصدد آنست كه بشناسد.حكيم تمام علوم عصر و حواس خود را به كار مي گيرد تا به اين حقايق پي ببرد.البته بين حكما اختلاف نظرهايي هست. گروهي از حكما مي گويند مي توان به حقايق اشيا  پي برد و گروهي مي گويند نمي توان به حقايق اشياء پي برد. حافظ از دسته ي دوم است و معتقد است كه حقيقت را نمي توان دريافت:

در كارخانه اي كه ره عقل و فضل نيست

وهم ضعيف رأي فضولي چرا كند؟

و اسرار غيب را كسي نمي داند:

ز سرّ غيب كس آگاه نيست، قصه مخوان

كدام محرم ِ دل ره درين حرم دارد؟

پس حكما و علما بيهوده ترفند مي بافند:

يكي از عقل مي لافد،يكي طامات مي بافد

بيا كاين داوريها را به پيش داور اندازيم

و زهّاد نيز ، همچنين:

برو اي زاهد خودبين كه زچشم من و تو

 راز اين پرده نهانست و نهان خواهد بود

بنابراين پرسش اسرارالهي از مردم بيهوده است:

 

حافظ اسرار الهي كس نمي داند ،خموش

از كه مي پرسي كه دور روزگاران را چه شد؟

هستي ما نيز گرهي ناگشودني است:

وجود ما معمايي است حافظ

كه تحقيقش فسون است و فسانه

شايان ذكر است كه حافظ بعدها به حقيقت واصل گشت ، وجهه ي افكارش در اين موضوع دگرگون شد و دانست كه هركس به اندازه ي استعدا خويش ،حقايق را ادراك مي نمايد. او بر حسب دگرگوني احوال و تغيير دوران و زمان ،در مورد جبر و اختيار عقايد متضاد پيدا كرد و فرمود:

قومي به جدّ و جهد نهادند وصل دوست

قومي دگر حواله به تقدير مي كنند

في الجمله اعتماد مكن  بر ثبات دهر

كاين كارخانه ايست كه تغيير مي كند

و خودش هم جانب اختيار را انتخاب كرد. آنگاه كه  شوري در سر داشت و به زور بازو و فكر متين خويش اعتماد مي ورزيد، تصور مي كرد عالم در قبضه ي قدرت اوست:

چرخ برهم زنم ار غير مرادم گردد

من نه آنم كه زبوني كشم از چرخ فلك

و اگر فلك مي خواست او را زبون كند، تخريبش مي كرد:

بيا تا گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم

فلك را سقف بشكافيم و طرحي نو دراندازيم

كوشش را مفيد مي دانست:

مكن ز غصه شكايت كه در طريق طلب

به راحتي نرسيد آن كه زحمتي نكشيد

 

و از طلب دست برنمي داشت تا به معشوق برسد:

دست از طلب ندارم تا كام من برآيد

يا تن رسد به جانان يا جان ز تن  برآيد

 

و مي گفت بايد ارادت ورزيد تا به مقصود رسيد:

طفيل هستي عشقند آدمي و  پري

ارادتي بنما تا سعادتي ببري

به طور كلي حافظ به هنگام  سرخوشي طرفدار اختيار بود  و مي گفت:

سرّ خدا كه در تتق غيب منزويست                 (تُتُق : پرده)

مستانه اش نقاب ز رخسار بركشيم

كو جلوه اي ز ابروي او  تا چو ماه نو

گوي سپر در خم چوگان زر كشيم

فردا اگر نه روضه  ي رضوان به ما دهند

غلمان ز روضه ، حور ز جنت به دركشيم

بيرون جهيم سرخوش و از بزم صوفيان

غارت كنيم باده و شاهد به بركشيم

عشرت كنيم ورنه به حسرت كشندمان

روزي كه رخت جان به  سراي دگر كشيم

ولي فوراً گفتار خود را پس مي گيرد و به اساس اعتقاد خود كه جبر است تسليم مي شود:

حافظ نه حدّ ماست چنين لاف زدن ها

 پاي از گليم خويش چرا بيشتر كشيم؟

به عقيده ي حافظ جبر مسلم است. يعني انسان در بسياري از امور،حتي در اراده اش هيچ اختياري از خود ندارد  و به ناچار تسليم جبر مي شود. با در نظر گرفتن فتنه ها و آشوبها و نابسامانيهاي عصر حافظ ، اين اعتقاد امري طبيعي است.

 

طبق نظر جبري حافظ،اگر بدنام هستيم تقصير از ما نيست:

در كوي نيكنامي ما را گذر ندادند

گر تو نمي پسندي تغيير كن قضا را

اختيار وجود ندارد:

رضا  به داده  بده وز جبين گره  بگشاي

كه بر من و تو در اختيار نگشادست

گناه من نيز به خواست اوست:

 

مكن  به چشم حقارت نگاه در من مست

كه نيست معصيت و زهد بي مشيت او

بنابراين مسئوليت گناهان نيز با ما نيست ولي محض ادب بايد گفت كه مقصر مائيم:

گناه اگرچه  نبود اختيار ما حافظ

تو در طريق ادب كوش و گو گناه منست

من پرورده ي ديگري هستم:

مكن در اين چمنم سرزنش به خودرويي

چنانكه پرورشم مي دهند مي رويم

و:

من اگر خارم اگر گل چمن آرايي هست

كه بدان دست كه مي پروردم مي رويم

روزي نامقسوم  را نتوان به دست آورد:

بشنو اين نكته كه خود را زغم آزاده كني

خون خوري گر طلب روزي ننهاده كني

 

خوشبختي مقدّر است نه مكتسب:

 

خيال حلقه ي زلفش فريبت مي دهد حافظ

نگر تا حلقه ي اقبال ناممكن نجنباني

ما كاري مي كنيم،ولي از نتيجه ي آن ما را چه خبر؟

 

صالح و طالح متاع خويش نمودند

تا كه قبول افتد و كه در نظر آيد

جدّ و جهد اثري ندارد، حوالت با خدا بايد كرد:

به جدّ و جهد چوكاري نمي رود از پيش

 به كردگار رها كرده  به مصالح خويش

با اين وجود بايد كوشيد:

گرچه وصالش نه  به كوشش دهند

هر قدر اي دل كه تواني بكوش

 

تقدیر

 

اعتقاد به جبر،مستلزم ایمان  به تقدیر  و قضاست. حافظ جداً به  قضا و قدر معتقد است.

تقدیر ما را از روز ازل نوشته اند:

در خرابات  مغان ما نیز همدستان شویم

کاین چنین رفته است در روز ازل تقدیر ما

************************

بر عمل تکیه مکن خواجه که در روز ازل

 تو چه دانی قلم صنع به نامت چه نوشت؟

 

تقدیر را نمی توان برگرداند:

 

ساقیا می ده که با حکم ازل تدبیر نیست

قابل تغییر نبود آنچه تعیین کرده اند

**********************

به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد

گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه

و حتی بر قسمت خود نمی توان افزود:

مرا روز ازل کاری به جز رندی نفرمودند

هر آن قسمت که آنجا رفت از آن افزون نخواهدشد

بنابراین جای گله نیست:

چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند

اگر اندکی نه بر وفق رضاست خرده مگیر

 

تدبیر با تقدیر پهلو نزند:

نیست امید صلاحی ز فساد حافظ

چونکه تقدیر چنین است  چه تدبیر کنم

و حافظ این عقیده را در غزل ذیل کاملاً توصیف نموده است:

 

گفتم که خطا کردی  و تدبیر نه این بود

گفتا چه توان کرد که تقدیر چنین بود

گفتم که بسی خط خطا بر تو کشیدند

گفتا همه زان بود که بر لوح جبین بود

گفتم که قرین  بدت افکند بدین روز

گفتا که مرا بخت  بد خویش قرین بود

گفتم ز من ای ماه چرا مهر بریدی؟

گفتا که فلک با من بدمهر به کین بود

با توجه به عقاید مختلف حافظ ، در اشعار او تناقض دیده  می شود. گاهی به جبر معتقد است و گاهی به اختیار و گاهی هم نه به جبر و نه  به اختیار. بنابراین  بسیاری از ارباب علم ، برای رفع تناقضات ظاهری نیاز به تفسیر  و تأویل این غرلیات پیدا کرده اند و شرح هایی بر آنها نوشته اند.

باید به این نکته دقت داشته باشیم که حافظ نیز انسانی بوده که در یک برهه از زمان می زیسته و در طول زندگیش با حوادث گوناگون روبرو بوده است.گاهی روزگار به او روی خوش نشان می داده و گاهی با غم و اندوه دست به گریبان  می شده است.بدیهی است که هر حادثه ای نسبت به بدی و خوبی و عیش و عزا،وصال و فراق ، موجب تولید افکار متفاوت است و اگر کسی همین افکار را از لوح ضمیرخلرج کرده و در دفتری نقش و یادداشت کند، مسلماً تناقضات فکری مشاهده خواهدشد.به هرحال همانطور که قبلاً گفته شد، اساس اعتقاد حافظ در امور جبر است که اگر چنین باشد، حقاً نباید چون و چرا داشته باشد:

حافظ از چون و چرا بگذر و می نوش، ولی

پیش حکمش چه مجال سخن چون و چراست؟

 

تربیت از نظر حافظ

به عقیده  ی او تربیت  درصورتی مفید واقع می شود که محل، مستعد و قابل پذیرفتن صور تربیت باشد تا بتوان او را مطابق مقصود پرورش داد:

 

گوهر پاک بباید که شود قابل فیض

ورنه هر سنگ و گلی لوءلوء و مرجان نشود

و با داشتن همت عالی می توان  به علم و ادب دست  یافت:

 

ذرّه را تا نبود همت عالی ، حافظ

طالب چشمه ی  خورشید درخشان نشود

و باید معرفت اندوخت:

گوهر معرفت اندوز که  با خود ببری

 که نصیب دگران است نصاب زر  و سیم

 

و در این  راه ، کوشش ضروری است:

به  سعی کوش اگر مزد بایدت ای دل

کسی که کار نکرد اجر رایگان نبرد

و اطاعت استاد واجب است:

سعی ناکرده  دراین راه  به جایی نرسی

مزد اگر می طلبی طاعت استاد ببر

امثال فارسی

اشعار دلنشین خواجه در روح ملت ایران تأثیر بسزایی داشته است.بسیاری از ابیات او را به عنوان ضرب المثل به کار می برند. مثلاً وقتی می خواهند بگویند این کار کار تو نیست، این بیت را می خوانند:

 

ای مگس عرصه  ی سیمرغ نه جولانگه توست

عِرض خود می بری  و زحمت ما می داری

 درباره ی رفتار با دوست  و دشمن این بیت به کار می رود:

 

آسایش دو گیتی تفسیر این دوحرف است

با دوستان مروت ، با دشمنان مدارا

وقتی می خواهند بگویند که به مقصود دسترسی نیست، می گویند:

پای ما لنگ است  و منزل بس دراز

دست ما کوتاه و خرما بر نخیل

یا وقتی از آسیبی که آشنایان  می توانند  به ما بزنند گله می کنند، این بیت را می خوانند:

 

من از بیگانگان هرگز ننالم

که با من هرچه کرد آن آشنا کرد

و درباره ی فریبکاری دنیا:

مجو دستی عهد از جهان سست نهاد

که این عجوزه عروس هزار داماد است

این  واقعیت که بزرگی  و بزرگ بودن وسیله می خواهد:

تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف

مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی

خواجه بسیاری از ضرب المثلها و اصطلاحات فارسی را در اشعارش آورده است، مانند:

پای از گلیم خویش بیرون نهادن که این طور فرموده :

 

زان سرزنش که کرد تو را دوست حافظا

« بیش از گلیم خویش مگر پاکشیده ای؟»

ضرب المثل معروف پشیمانی سودی ندارد:

 

در نیل فتاد و سپهرش به طنزگفت: 

الآن قد ندمت و ماینفع الندم

که مثال پشیمانی سودی ندارد را به عربی آورده است.

بالاتر از سیاهی رنگی نیست:

 

گفتی که پس از سیاهی رنگی نیست

 پس موی سیاه من چرا گشت سپید؟

آفتاب را با گِل نمی توان پوشاند:

ای راه تو صحرای امل پیمودن

تا چند بر آفتاب گِل اندودن؟

از چاله درآمدن و به چاه افتادن:

در خم زلف تو آویخت دل از چاه زنخ

« آه کز چاه برون آمد و در دام افتاد»

فال حافظ

خواجه حافظ معتقد است: درکار خیر حاجت هیچ استخاره نیست. از اینرو ایرانیان از دیرباز ، برای مشورت در امور مشکل به دیوان اوتفأل می زدند. مهمترین موقع فال گرفتن از دیوان حافظ ، به عقیده ی همه ی ایرانیان شب یلداست که شعرا آن را چون گیسوی معشوق ، دراز می دانند.در این  شب همه ی اهل خانه  دور هم جمع می شوند و میوه و آجیل می خورند و بزرگ خانواده  یا باسوادترین آنها ، کتاب حافظ را به دست می گیرد، سوره ی حمد می خواند و برای هرکس که در قلب خود نیتی  می کند، به این ترتیب فال می گیرد: بعد از خواندن حمد، خواجه را اینگونه  مخاطب قرار می دهد:

« ای خواجه ی شیرازی تو حلّال هر مشکل و  رازی، تو را به شاخ نبات سوگند می دهم که حقیقت را بیان فرمایی.» آنگاه با چهار انگشت دست راست( به جز شست) صفحه ای از کتاب را می گشاید. غزل ابتدای صفحه ی دست راست، حاوی جواب منظور است و این از دوحال خارج نیست، یا آغاز غزل درهمان صفحه است که در این صورت از همان جا قاری به صوت بلند غزل را می خواند و یا آنکه آغاز غزل در صفحه ی قبل( دست چپ) است، دراین صورت به آن صفحه  مراجعه کرده و از مطلع آن می خواند و اگر جواب از آن غزل کاملاً مفهوم نشد، به  سرسطر اول غزل بعدی رجوع می کند و آن سطر را جواب منظورو نیت می داند. خواننده ی دیوان اغلب به توجیه و تطبیق غزل نیز می پردازد  تا تأثیر آن را درذهن شنوندگان بیشتر نماید. در میان اهالی شیراز ، معمول بوده که اواخر  عصرهای چهارشنبه به آرامگاه حافظ می رفتند و با دیوان خطی خواجه (وقف کریمخان زند) که بر سر قبر او بوده ، فال می گرفتند. روشهای دیگری هم برای فال گرفتن معمول بوده که از ذکر آنها به دلیل طولانی شدن کلام، خودداری میکنم.

این هم داستانی از تفأل به دیوان حافظ که درکتاب لطیفه ی غیبیه آمده است:

« دلبری با قبای زردوزی شده بر سر مزار حافظ بگذشت و خواست از دیوان روی قبر غزلی برخواند، این بیت را در صفحه ی اول دید:

سرمست در قبای زرافشان چوبگذری

یک بوسه نذر حافظ پشمینه پوش کن

او شاد شد و گفت به چشم ، دو بوسه خواهم داد. چندی بعد مجدداً گذارش به آرامگاه آن بزرگوار افتاد و باز صفحه ای از دیوان را گشود و این شعر را خواند:

گفته بودی که شوم مست و دو بوست  بدهم

وعده از حد بشد و ما نه دو دیدیم و نه یک

آن دلبر نازنین حیران شد و گفت: اطاعت می کنم، اگر سه بوسه هم بخواهی می دهم. مدتی بعد مجدداً گذارش به آرامگاه حافظ افتاد و بازهم صفحه ای از دیوان را گشود  و شعر ذیل آمد:

سه بوسه کز دو لبت کرده ای  وظیفه ی من

اگر ادا نکنی وامدار من باشی

آن نازنین ، در آن حال بی اختیار خود را بر روی گور او افکند و سنگ مزارش را غرق بوسه ساخت.»

سخن  به درازا کشید اما من نتوانستم خواجه حافظ را آنچنان که باید و شاید ، به شما معرفی نمایم. برای اطلاعات بیشتر در مورد حافظ می توانید به کتاب حافظ شیرین سخن  ، مراجعه نمایید. در پایان کتاب منابع زیادی در مورد حافظ و اشعار او به خوانندگان معرفی شده است. این مبحث را با شعری از مرحوم دکتر محمدمعین در وصف حافظ به پایان می برم. دکتر معین این قطعه  را با خط خود نوشته  و در تاریخ دهم مرداد1332 به دانشمند عالیقدر استاد منوچهرمرتضوی تقدیم کرده بودند. استادمرتضوی نیز اصل این دستنویس را به  خانم مهدخت معین دادند تا در تدوین این کتاب از آن استفاده نمایند. روحش شاد.

دوش حافظ را به زیر شاخ سرو

در کنارجویباری دیده ام

سر برهنه  بر وِساده متّکی     (وِساده:بالش،مخده)

پیش رویش گلعذاری دیده ام

یارنیکو سیرت مه طلعتی

ملک دل را شهسواری دیده ام

ماهِ رویش بدر بود  و منخسف

زیر زلف تابداری دیده ام

سنبل« مشکین به دوش انداخته»

نرگس شهلا خماری دیده ام

لابه لای گیسوان عنبرین

کشتگان بی شماری دیده ام

از دهانش آشکارا نقطه ای

دفتر شاعر کناری دیده ام

ساقی شکّر لب فرخنده خو

با سر زلفش قراری دیده ام

پادشاه عشق فرموده نزول

در دل حافظ شراری دیده ام

لطف دلبر پیش تیر حادثات

جان عاشق را حصاری دیده ام

گرچه شمس الدین بُد اندر عین وصل

من دو چشم اشکباری دیده ام

یعنی از اشک زلال مردمان

پای دلبر را نثاری دیده ام

چون که عشوه خود ز حد می برد یار

قلب شاعر بیقراری دیده ام

ناز و غمزه، اضطراب و انتظار

بُلعجب من کارزاری دیده ام

« بی نیازی » را نکو دانسته ام

هم به معنی«انتظاری» دیده ام

خواجه را در وصف یار خویشتن

شعرهای آبداری دیده ام

از سماع آن غزلهای لطیف

گوش جان را گوشواری دیده ام

دور از اغیار بنشسته » معین»

زین تماشا کارو باری دیده ام

منبع: حافظ شیرین سخن،  دکتر محمد معین، به کوشش دکتر مهدخت معین ،چاپ سوم :1375 ه. ش تهران ،انتشارات صدای معاصر

درباره ی مهری طهماسبی دهکردی

به نام خداوند جان آفرین حکیم سخن در زبان آفرین دوستان خوبم سلام.به وب سایت ترانه های کودکان خوش آمدید. من مهری طهماسبی دهکردی،آموزگار بازنشسته ساکن اصفهان هستم.25 سال در آموزش و پرورش خدمت کردم.آخرین مدرک تحصیلی من کارشناسی علوم تربیتی با گرایش کودکان استثنایی است.از سال 1385 که بازنشسته شدم، برای کودکان و نوجوانان شعر و داستان نوشتم.ابتدا در وبلاگم به نشانی http://taranehaykoodakan.blogfa.com/ می نوشتم ولی چندسالی است که در این وب سایت به کارم ادامه می دهم.تمام شعرها و داستان ها سروده و نوشته های خودم هستند به جز آنهایی که نام شاعر یا نویسنده و منبع دیگری ذکر گردیده است.امیدوارم با نوشتن شعر و داستا ن و مطالب دیگر بتوانم خدمتی به کودکان و نوجوانان که آینده سازان کشورمان هستند،انجام بدهم.با آرزوی موفقیت برای هموطنان عزیز و تمام خوانندگان وب سایت ترانه های کودکان..مطالب این بلاگ دست نوشته های شخصی هستند. استفاده از آن ها بدون اطلاع نویسنده و بدون ذکر منبع، غیر اخلاقی است. *این سایت درستاد ساماندهی پایگاههای اینترنتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به ثبت رسیده است.* ایمیل: ***** info@tkoodakan.net ******************** mehri_t127@yahoo.com ******************** شماره همراه مدیر وبلاگ: 09380431611 ****************************** ارتباط با ما در تلگرام: 09362904006 کانال تلگرام ما:tkoodakan@ لینک جوین تلگرام ما: https://telegram.me/joinchat/CuvhZz4W5A9TG5rOneTEJA

همچنین ببینید

tarvij 88.03.30-hans

هانس کریستین اندرسن

هانس کریستین اندرسن نویسنده، شاعر، نمایشنامه نویس که شاعر ملی دانمارک و پدر افسانه های …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *