شنبه , ۲ بهمن ۱۳۹۵
جدیدترین شعرها و مطالب:
خانه » داستان » حکایت مرد فقیر

حکایت مرد فقیر

به نام خدا
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود
در روزگاران  قدیم مرد فقیری زندگی می کرد که تمام داراییش  یک دست  لباسی بود که به تن داشت و کیسه ای برای گدایی. از شهری به  شهری و از روستایی به روستایی دیگر می رفت و گدایی می کرد. مردم هم به او لقمه نانی می دادند، او به همین قانع بود و چیز بیشتری  نمی خواست. همین که شکمش سیر می شد، در گوشه ای می خوابید و استراحت می کرد تا وقتی که دوباره گرسنه می شد، آن وقت دوباره گدایی را شروع می کرد.
در آن زمان، دور شهرها  دیوار می کشیدند و شهرها دروازه داشتند. همیشه جلوی دروازه ی بزرگ  شهر، چند نفر  نگهبان می ایستادند و از شهر محافظت می کردند. نگهبانان مواظب بودند ببینند چه کسانی به  شهر وارد می شوند و چه کسانی از آن خارج می شوند. حاکم یکی  از  این شهرها بیمار بود و می دانست که به زودی می میرد. حاکم پسری هم نداشت تا جانشین او شود. برای همین وصیت کرده بود که پس از مرگش، اولین کسی راکه به  شهر  وارد  می شود، به عنوان جانشین او انتخاب  نمایند. اتفاقاً بعد از  مرگ حاکم، اولین کسی که خواست به این شهر وارد شود، همان گدای دوره گرد با لباس  کهنه و وصله دار و کیسه ی گدایی بر دوش بود. نگهبانان او را به قصر حاکم بردند. مرد  فقیر را بر تخت حاکم نشاندند و لباس های گرانبها به او دادند و با احترام با او رفتار  کردند. مرد فقیر خیلی خوشحال شد و فکرکرد  دوران بی پولی و فقر و بدبختیش تمام شده و حالا می تواند راحت وآسوده زندگی کند و خوب بخورد و خوب بخوابد و راحت باشد. اما از آنجا که بسیاری  از بزرگان شهر از انتخاب  او ناراضی بودند و نمی خواستند یک گدای تنبل و بی سواد و نادان حاکم شهرشان باشد، شروع به نافرمانی کردند.کم کم بیشتر مردم شهرهم با حاکم جدید مخالف شدند و می خواستند هر طور شده او را از قصر بیرون کنند. حاکم جدید نمی دانست وظیفه اش چیست و نمی توانست با عدالت  رفتارکند. از طرفی  دلش نمی خواست حکومت را رها کند و استعفا  بدهد. هر روز به تعداد مخالفانش افزوده می شد و او احساس می کرد که دوران راحتی و آسایشش به سر آمده و به زودی از قصر بیرونش می کنند. در همین اوضاع و احوال، یکی از دوستان  قدیمی او که هنوز فقیر وتهیدست بود به دیدنش آمد و با دیدن کاخ و زندگی راحت دوستش به او گفت:« خدا را شکر که از فقر و گرسنگی نجات پیدا کردی و حاکم شهر شدی. من این موفقیت را به تو تبریک می گویم.» حاکم جدید آهی کشید و گفت:« دوست عزیز،بهتر است به من تسلیت بگویی زیرا الان وقت تبریک گفتن نیست.» دوستش با تعجب پرسید:« چرا؟ چرا تسلیت؟ چرا تبریک نگویم؟»
حاکم جواب  داد:« قبل از آن که به این شهر بیایم، فقط غصه ی نان داشتم تنها نگرانیم این بود که مبادا کسی چیزی به من ندهد و گرسنه بمانم. همین که شکمم سیر می شد، آرام می گرفتم و راحت می خوابیدم؛ اما امروز برای همه چیز نگرانم. مردم و لشکریان بر علیه من شورش کرده اند و می خواهند مرا از بین ببرند. از آن می ترسم که به دست آنها کشته شوم و جان شیرینم را از دست بدهم. امروز می فهمم که بالاترین  ثروت و بهترین دولت قناعت است و دیگر هیچ.» نوشته مهری طهماسبی دهکردی
……………………………………………………………..

indexsaadi

سعدی شیرازی در کتاب ارزشمند گلستان، در باب دوم( اخلاق  درویشان) حکایت 28، این داستان را اینگونه نقل  کرده است:
یکی را از ملوک مدّت عمر سپری شد قایم مقامی نداشت وصیت کرد که بامدادان نخستین کسی که از در شهر اندر آید تاج شاهی بر سر وی نهند و تفویض مملکت بدو کنند اتفاقاً اول کسی که در آمد گدایی بود همه عمر لقمه اندوخته و رقعه دوخته ارکان دولت و اعیان حضرت وصیت ملک به جای آوردند و تسلیم مفاتیح قلاع و خزاین بدو کردند و مدّتی ملک راند تا بعضی امرای دولت گردن از طاعت او بپیچانیدند و ملوک از هر طرف به منازعت خاستن گرفتند و به مقاومت لشکر آراستن فی الجمله سپاه و رعیت به هم بر آمدند و برخی طرف بلاد از قبض تصرف او رفت. درویش ازین واقعه خسته خاطر همی‌بود تا یکی از دوستان قدیمش که در حالت درویشی قرین بود از سفری باز آمدو در چنان مرتبه دیدش گفت منت خدای را عزّوجل که گلت از خار بر آمد و خار از پای بدر آمد و بخت بلندت رهبری کرد و اقبال و سعادت یاوری تا بدین پایه رسیدی
اِنَّ مَع العسرِ یُسراً

شکوفه گاه شکفته است و گاه خوشیده

درخت وقت برهنه است و وقت پوشیده

گفت ای یار عزیز تعزیتم کن که جای تهنیت نیست آنگه که تو دیدی غم نانی داشتم و امروز تشویش جهانی

اگر دنیا نباشد دردمندیم

وگر باشد به مهرش پای بندیم

حجابی زین درون آشوب تر نیست

که رنج خاطرست ار هست و گر نیست

مطلب گر توانگری خواهی

جز قناعت که دولت ایست هنی

گر غنی زر به دامن افشاند

تا نظر در ثواب او نکنی

کز بزرگان شنیده ام بسیار

صبر درویش به که بذل غنی

اگر بریان کند بهرام گوری

نه چون پای ملخ باشد ز موری

درباره ی مهری طهماسبی دهکردی

به نام خداوند جان آفرین حکیم سخن در زبان آفرین دوستان خوبم سلام.به وب سایت ترانه های کودکان خوش آمدید. من مهری طهماسبی دهکردی،آموزگار بازنشسته ساکن اصفهان هستم.25 سال در آموزش و پرورش خدمت کردم.آخرین مدرک تحصیلی من کارشناسی علوم تربیتی با گرایش کودکان استثنایی است.از سال 1385 که بازنشسته شدم، برای کودکان و نوجوانان شعر و داستان نوشتم.ابتدا در وبلاگم به نشانی http://taranehaykoodakan.blogfa.com/ می نوشتم ولی چندسالی است که در این وب سایت به کارم ادامه می دهم.تمام شعرها و داستان ها سروده و نوشته های خودم هستند به جز آنهایی که نام شاعر یا نویسنده و منبع دیگری ذکر گردیده است.امیدوارم با نوشتن شعر و داستا ن و مطالب دیگر بتوانم خدمتی به کودکان و نوجوانان که آینده سازان کشورمان هستند،انجام بدهم.با آرزوی موفقیت برای هموطنان عزیز و تمام خوانندگان وب سایت ترانه های کودکان..مطالب این بلاگ دست نوشته های شخصی هستند. استفاده از آن ها بدون اطلاع نویسنده و بدون ذکر منبع، غیر اخلاقی است. *این سایت درستاد ساماندهی پایگاههای اینترنتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به ثبت رسیده است.* ایمیل: ***** info@tkoodakan.net ******************** mehri_t127@yahoo.com ******************** شماره همراه مدیر وبلاگ: 09380431611 ****************************** ارتباط با ما در تلگرام: 09362904006 کانال تلگرام ما:tkoodakan@ لینک جوین تلگرام ما: https://telegram.me/joinchat/CuvhZz4W5A9TG5rOneTEJA

همچنین ببینید

11350985_1143045632378976_419195605_n

چوپان کوچک(2)داستان دوم : دایی رضا

چوپان کوچک(2)داستان دوم : دایی رضا نویسنده: محمدجواد گوسفندها در علف زار مشغول چرا هستند …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *