خرگوش سفید خرگوش سیاه

نوشته شده بوسیله : مهری طهماسبی دهکردی در ساعت ۳:۴۶ ق.ظ | تاریخ : ۲۱ خرداد ۱۳۹۱

به نام خدا

خرگوش سفید خرگوش سیاه

خرگوش سفید به خرگوش سیاه گفت:« بیا بریم گردش.»

خرگوش سیاه گفت:«کجا بریم؟»

خرگوش سفید گفت:«توی جنگل.»

خرگوش سیاه گفت:« باشه،بریم گردش کنیم،بازی کنیم.دلهامونو راضی کنیم.»

آنها راه افتادند و رفتند تا به جنگل رسیدند.یک درخت نارنج را دیدند.سنجاب کوچولویی روی درخت نشسته بود.

سنجاب کوچولو آنها را دید و صدا زد:« خرگوش سفید، خرگوش سیاه سلام، نارنج دوست دارید؟»

خرگوش ها جواب دادند:«سلام بله دوست داریم.»

سنجاب کوچولو یک نارنج چید و به طرف آنها انداخت و گفت:«بگیرید که اومد.»

خرگوش سفید پرید و نارنج را گرفت و به خرگوش سیاه داد.

آنها با هم گفتند:«دستت دردنکنه،سنجاب مهربون!»

 خرگوش سیاه نارنج را پاره کرد؛یک قاچ به خرگوش سفید داد و یک قاچ هم گذاشت توی دهن خودش. خرگوش سفید نارنج را خورد و گفت:«وای چه ترشه!»

سنجاب دادزد:«بخور تا شکمت پرشه!»

خرگوش ها خندیدند و از سنجاب خداحافظی کردند و رفتند تا به یک بوته ی لوبیا رسیدند.خرگوش سیاه گفت:«وای!لوبیا!»

خرگوش سفید گفت:«فردا زود بیا.»

خرگوش سیاه خندید و دوید.خرگوش سفید هم دنبالش دوید.آنها دویدند و دویدند تا به درختی رسیدند که

روی شاخه های آن چندتا طوطی نشسته بود.

خرگوش سفید گفت:«وای چقدرطوطی!»

خرگوش سیاه گفت:«بپر تو قوطی!»

خرگوش سفید گفت:«چی گفتی؟»

خرگوش سیاه گفت:« یه وقت نیفتی!» و دوید.

خرگوش سفید دنبالش دوید.آنها دویدند و رفتند تا به  یک روباه رسیدند.ترسیدند و زیر بوته ها پنهان شدند.روباه زمین  را بو می کشید تا غذا پیدا کند. او بو کشیدتا به بوته ها رسید.دادزد:«آهای خرگوش ها،میدونم اونجایید.بیایید بیرون!»

خرگوش ها از جایشان تکان نخوردند.روباه دستش را جلو آورد تا آنها را بیرون بکشد.خرگوش ها یواشکی خودشان  را عقب کشیدند و از زیر بوته ها بیرون آمدند و پا به  فرار گذاشتند.روباه دنبالشان دوید.خرگوش ها بدو روباه بدو. روباه پشت سر خرگوش ها جلو.

خرگوش ها به لانه شان  رسیدند.پریدند توی لانه و قایم شدند.روباه ناامید برگشت و رفت تا شکار تازه ای پیدا کند.

خرگوش سفید رو به خرگوش سیاه کرد و گفت:«روباه بلا!»

خرگوش سیاه گفت:«هم کلک بود و هم ناقلا!»

خرگوش سفید گفت:«روباه بلا، کلک بود و ناقلا، دشمن خرگوشا،نذاشت راحت گردش کنیم.»

خرگوش سیاه گفت:«اون یکی بود ما دوتا.»

خرگوش سفید گفت:«دُمبت کوتاه»

خرگوش سیاه گفت:«چی گفتی؟دُمب کی کوتاه؟»

خرگوش سفید گفت:«دُمب تو.»

خرگوش سیاه نگاهی به دم خودش کرد،نگاهی هم به دم خرگوش سفید انداخت و با خنده گفت:«دم های هردوتامون کوتاس.فقط مال تو سفیده مال من سیاه.»

خرگوش سفید گفت:«دم من مثل ماه،دم تو مثل شب سیاه.»

خرگوش سیاه گفت:«وای!امروز چقدر با کلمه ها بازی کردیم!من که خسته شدم،خوابم میاد.»

خرگوش سفید گفت:«منم همین طور!»

خرگوش ها چشم هایشان را بستند و خوابیدند و خواب های خرگوشی دیدند.

 نویسنده: مهری طهماسبی دهکردی



تحت دسته : داستان کودک
نظرات (۲)

نظرات این پست را از طریق RSS دنبال کنید!

۲ نظر برای ”خرگوش سفید خرگوش سیاه“

  1. خانم معلم بندری گفته:
    نوشته شده در ساعت ۴:۱۰ ق.ظ | ۲۸ خرداد ۱۳۹۱

    سلام خانم معلم عزیزم
    من با خوندن پست های زیباتون کودکی میکنم
    کودکی بس عمیق
    من تا به حال نرفتم جاهای دیدنی مازندران رو ببینم ولی شما اینقدر زیبا سفرنامه را به تصویر کشیدید که آدم دلش میخواست الان بال داشت و به سمت مازندران پر میکشید

    خواننده همیشگی تک تک پست هاتون هستم و خدا را شکر از وقتی که لینک مطالب جدیدتون رو توی وبلاگ قدیمی میذارید من به راحتی مطلع میشم که مطلب جدید گذاشتید
    البته بگم که وبلاگ شما قدیمی نیست چون شور و زندگی و کودکی در اون جریان داره همیشه زنده است .

    براتون یک دنیا موفقیت را آرزو میکنم و امیدوارم که همیشه زنده باشید و برای کودکان معصوم این سرزمین قلم بزنید و بنویسید .
    در پناه خدا شاد باشید .

  2. سهند گفته:
    نوشته شده در ساعت ۶:۱۹ ب.ظ | ۱۸ تیر ۱۳۹۱

    سلام سایتتون خوبه من دوستش دارم من سهندم را دوست دارم .

درج یک نظر


7 + = 12



Optimized by SEO Ultimate