سه شنبه , ۶ تیر ۱۳۹۶
جدیدترین شعرها و مطالب:
خانه » داستان » داستان هایی درباره ی پیامبراسلام(ص)

داستان هایی درباره ی پیامبراسلام(ص)

بسم الله الرحمن الرحیم

روز هفدهم ماه  ربیع الاول، سالروز ولادت پیامبر گرامی  اسلام، حضرت محمدبن عبدالله صلی  الله و علیه و  آله و سلّم می باشد. ایشان برای برقراری عدالت و ازمیان برداشتن فاصله های طبقاتی و بهبود اخلاق  و رفتار مردم و نجات  آنها  از خرافات و نادانی  و ستم، تلاش فراوانی  کردند. در باره ی اخلاق  و رفتار و طرز برخورد ایشان با اطرافیانشان، داستان های زیادی نقل شده است. بعضی  از  این داستان ها ،در کتاب  داستان راستان،اثر معلم شهید استاد مرتضی  مطهری  نققل شده است. من تولد این  بزرگوار را تبریک می گویم و شما را دعوت می کنم تا چند تا از  داستان های این کتاب را  بخوانید.

جمع هیزم از صحرا

رسول اکرم – صلی الله علیه و آله – دریکی از مسافرتها با اصحابش در سرزمینی خالی و بی علف فرود آمدند ، به هیزم و آتش احتیاج داشتند ، فرمود : ” هیزم جمع کنید ” عرض کردند : ” یا رسول ‏الله ببینید ، این‏ سرزمین چقدر خالی است ، هیز می‏ دیده نمی‏شود ” فرمود : ” در عین حال‏ هرکس هراندازه می‏ تواند جمع کند ” .
اصحاب روانه صحرا شدند ، با دقت بروی زمین نگاه می‏ کردند و اگر شاخه‏ کوچکی می‏دیدند برمیداشتند . هرکس هراندازه توانست ذره ذره جمع کرد و با خود آورد . همینکه همه افراد هر چه جمع کرده بودند روی هم ریختند ، مقدار زیادی هیزم جمع شد .در این وقت رسول اکرم فرمود : ” گناهان کوچک هم مثل همین هیزمهای‏ کوچک است ، ابتدا به نظر نمی‏ آید ، ولی هر چیزی جوینده و تعقیب کننده‏ ای‏ دارد ، همان طور که شما جستید و تعقیب کردید این قدر هیزم جمع شد ، گناهان شما هم جمع و احصا می‏ شود ، و یک روز می ‏بینید از همان گناهان خرد که به چشم نمی‏ آمد ، انبوه عظیمی جمع شده است “

*****************************

پول با برکت

علی بن ابی طالب ، از طرف پیغمبر اکرم ، مأمور شد به بازار برود و پیراهنی برای پیغمبر بخرد . رفت و پیراهنی به دوازده در هم خرید و آورد . رسول اکرم پرسید : ” این را به چه مبلغ خریدی ؟ “
– ” به دوازده درهم ” .
– ” این را چندان دوست ندارم ، پیراهنی ارزانتر از این می‏ خواهم ، آیا فروشنده حاضر است پس بگیرد ؟ “
– ” نمی دانم یا رسول الله ” .
– ” برو ببین حاضر می‏ شود پس بگیرد ؟ “
علی پیراهن را با خود برداشت و به بازار برگشت . به فروشنده فرمود : – ” پیغمبر خدا ، پیراهنی ارزانتر از این می‏ خواهد ، آیا حاضری پول ما را بدهی و این پیراهن را پس بگیری ؟ “
فروشنده قبول کرد و علی پول را گرفت و نزد پیغمبر آورد . آنگاه رسول‏ اکرم و علی با هم به طرف بازار راه افتادند ، در بین راه چشم پیغمبر به‏ کنیزکی افتاد که گریه می‏کرد . پیغمبر نزدیک رفت و از کنیزک پرسید :  ” چرا گریه می‏کنی ؟ “
– ” اهل خانه به من چهار درهم دادند و مرا برای خرید به بازار فرستادند ، نمی‏دانم چطور شد پولها گم شد . اکنون جرأت نمی‏ کنم به خانه‏ برگردم ” .
رسول اکرم چهار درهم از آن دوازده درهم را به کنیزک داد و فرمود : – ” هر چه می‏ خواستی بخری ، بخر ، و به خانه برگرد ” . و خودش به طرف‏ بازار رفت و جامه‏ ای به چهار درهم خرید و پوشید .
در مراجعت برهنه‏ ای را دید ، جامه را از تن کند و به او داد . دو مرتبه‏ به بازار رفت و جامه‏ ای دیگر به چهاردرهم خرید و پوشید و به طرف خانه راه افتاد .
در بین راه باز همان کنیزک را دید که حیران و نگران و اندوهناک نشسته‏ است ، فرمود :
– ” چرا به خانه نرفتی ؟ “
– ” یا رسول الله خیلی دیر شده می‏ ترسم مرا بزنند که چرا این قدر دیر کردی ” .
– ” بیا با هم برویم ، خانه تان را به من نشان بده ، من وساطت می‏ کنم‏ که مزاحم تو نشوند ” .
رسول اکرم به اتفاق کنیزک راه افتاد . همینکه به پشت در خانه رسیدند کنیزک گفت : ” همین خانه است ” رسول اکرم از پشت در با آواز بلند گفت :

” ای اهل خانه سلام علیکم ” .
جوابی شنیده نشد . بار دوم سلام کرد ، جوابی نیامد . سومین بار سلام کرد ، جواب دادند . ” السلام علیک یا رسول الله و رحمه الله و برکاته ” .
– ” چرا اول جواب ندادید ؟ آیا آواز مرا نمی‏شنیدید ؟ “- ” چرا همان اول شنیدیم و تشخیص دادیم که شمائید . “
– ” پس علت تأخیر چه بود ؟ “
– ” یا رسول الله خوشمان می‏ آمد سلام شما را مکرر بشنویم ، سلام شما برای‏ خانه ما فیض و برکت و سلامت است ” .
– ” این کنیزک شما دیر کرده ، من اینجا آمدم از شما خواهش کنم او را مؤاخذه نکنید ” .
– ” یا رسول الله به خاطر مقدم گرامی شما ، این کنیز از همین ساعت‏ آزاد است “.
پیامبر گفت : ” خدا را شکر ، چه دوازده درهم پر برکتی بود ، دو برهنه را پوشانید و یک برده را آزاد کرد “

 ************************************************************

     بستن زانوی شتر

قافله چندین ساعت راه رفته بود . آثار خستگی در سواران و در مرکبها پدید گشته بود . همینکه به منزلی رسیدند که آنجا آبی بود ، قافله فرود آمد . رسول اکرم نیز که همراه قافله بود ، شتر خویش را خوابانید و پیاده‏ شد . قبل از همه چیز ، همه در فکر بودند که خود را به آب برسانند و مقدمات نماز را فراهم کنند .
رسول اکرم بعد از آنکه پیاده شد ، به آن سو که آب بود روان شد ، ولی‏ بعد از آنکه مقداری رفت ، بدون آنکه با احدی سخنی بگوید ، به طرف مرکب‏ خویش بازگشت . اصحاب و یاران با تعجب باخود می‏ گفتند آیا اینجا را برای فرود آمدن نپسندیده است و می‏خواهد فرمان حرکت بدهد ؟ ! چشمها مراقب و گوشها منتظر شنیدن فرمان بود . تعجب جمعیت‏ هنگامی زیاد شد که دیدند همینکه به شتر خویش رسید ، زانوبند را برداشت‏ و زانوهای شتر را بست ، و دو مرتبه به سوی مقصد اولی خویش روان شد .

فریادها از اطراف بلند شد : ” ای رسول خدا ! چرا مارا فرمان ندادی که‏ این کار را برایت بکنیم ، و به خودت زحمت دادی و برگشتی ؟ ما که با کمال افتخار برای انجام این خدمت آماده بودیم ” .
در جواب آنها فرمود : ” هرگز از دیگران در کارهای خود کمک نخواهید ، و به دیگران اتکا نکنید ، ولو برای یک قطعه چوب مسواک باشد “

*********************************************

          غذای دسته جمعی

همینکه رسول اکرم و اصحاب و یاران از مرکبها فرود آمدند ، و بارها را بر زمین نهادند ، تصمیم جمعیت براین شد که برای غذا گوسفندی را ذبح و آماده کنند.
یکی از اصحاب گفت : ” سر بریدن گوسفند با من ” .
دیگری : ” کندن پوست آن بامن ” .
سومی : ” پختن گوشت آن بامن ” .
چهارمی : . . .
رسول اکرم : ” جمع کردن هیزم از صحرا بامن ” .
جمعیت : ” یا رسول الله شما زحمت نکشید و راحت بنشینید ، ما خودمان‏ با کمال افتخار همه اینکارها را می‏ کنیم ” .
رسول اکرم : ” می‏ دانم که شما می ‏کنید ، ولی خداوند دوست نمی دارد بنده‏ اش را در میان یارانش با وضعی متمایز ببیند که ، برای خود نسبت به‏ دیگران امتیازی قائل شده باشد “.
سپس به طرف صحرا رفت . و مقدار لازم خار و خاشاک از صحرا جمع کرد و آورد.

****************************************************

شکایت همسایه

شخصی آمد حضور رسول اکرم ، و از همسایه‏ اش شکایت کرد ، که ، مرا اذیت‏ می‏ کند و از من سلب آسایش کرده . رسول اکرم فرمود : ” تحمل کن و سر و صدا علیه همسایه ‏ات راه نینداز ، بلکه روش خود را تغییر ده ” .
بعد از چندی دو مرتبه آمد و شکایت کرد . این دفعه نیز رسول اکرم فرمود : ” تحمل کن ” .
برای سومین بار آمد و گفت : ” یا رسول الله این همسایه من ، دست از روش خویش بر نمی‏ دارد ، و همان طور موجبات ناراحتی من و خانواده‏ام را فراهم می‏ سازد ” .
این دفعه رسول اکرم به او فرمود : ” روز جمعه که رسید ، برو اسباب و اثاث خودت را بیرون بیاور ، و سر راه مردم‏ که می‏ آیند و می ‏روند و می‏ بینند بگذار ، مردم از تو خواهند پرسید که چرا اثاثت اینجا ریخته است ؟ بگو از دست همسایه بد ، و شکایت او را به‏ همه مردم بگو ” .
شاکی همین کار را کرد . همسایه موذی که خیال می‏کرد ، پیغمبر برای همیشه‏ دستور تحمل و بردباری می ‏دهد ، نمی ‏دانست آنجا که پای دفع ظلم و دفاع از حقوق به میان بیاید ، اسلام حیثیت و احترامی برای متجاوز قائل نیست . لهذا همین که از موضوع اطلاع یافت ، به التماس افتاد و خواهش کرد که آن‏ مرد ، اثاث خود را برگرداند به منزل . و در همان وقت متعهد شد که دیگر به هیچ نحو موجبات آزار همسایه خود را فراهم نسازد.

*********************************************************

منبع:http://dini-arabi.persianblog.ir/post/22/

درباره ی مهری طهماسبی دهکردی

به نام خداوند جان آفرین حکیم سخن در زبان آفرین دوستان خوبم سلام.به وب سایت ترانه های کودکان خوش آمدید. من مهری طهماسبی دهکردی،آموزگار بازنشسته ساکن اصفهان هستم.25 سال در آموزش و پرورش خدمت کردم.آخرین مدرک تحصیلی من کارشناسی علوم تربیتی با گرایش کودکان استثنایی است.از سال 1385 که بازنشسته شدم، برای کودکان و نوجوانان شعر و داستان نوشتم.ابتدا در وبلاگم به نشانی http://taranehaykoodakan.blogfa.com/ می نوشتم ولی چندسالی است که در این وب سایت به کارم ادامه می دهم.تمام شعرها و داستان ها سروده و نوشته های خودم هستند به جز آنهایی که نام شاعر یا نویسنده و منبع دیگری ذکر گردیده است.امیدوارم با نوشتن شعر و داستا ن و مطالب دیگر بتوانم خدمتی به کودکان و نوجوانان که آینده سازان کشورمان هستند،انجام بدهم.با آرزوی موفقیت برای هموطنان عزیز و تمام خوانندگان وب سایت ترانه های کودکان..مطالب این بلاگ دست نوشته های شخصی هستند. استفاده از آن ها بدون اطلاع نویسنده و بدون ذکر منبع، غیر اخلاقی است. *این سایت درستاد ساماندهی پایگاههای اینترنتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به ثبت رسیده است.* ایمیل: ***** info@tkoodakan.net ******************** mehri_t127@yahoo.com ******************** شماره همراه مدیر وبلاگ: 09380431611 ****************************** ارتباط با ما در تلگرام: 09362904006 کانال تلگرام ما:tkoodakan@ لینک جوین تلگرام ما: https://telegram.me/joinchat/CuvhZz4W5A9TG5rOneTEJA

همچنین ببینید

چوپان کوچک(داستان سوم : عروسک)

داستان سوم : عروسک نویسنده: محمدجواد  ننه آسمان چادرسفیدش را ازسرش برداشته ودرحال پوشیدن چادرسیا …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *