سه شنبه , ۵ بهمن ۱۳۹۵
جدیدترین شعرها و مطالب:
خانه » داستان کودک » داستان های سارا و عروسکش(4)

داستان های سارا و عروسکش(4)

به نام خدا100934761393

در یک روز تعطیل زیبای بهاری، سارا و پدر  و مادرش تصمیم گرفتند ناهارشان را بردارند و به پارک  بروند. پارک شلوغ  بود. خانواده های زیادی برای استراحت و خوردن ناهار به پارک آمده بودند. بعضی ها روی چمن های پارک فرش انداخته و نشسته بودند. بعضی ها روی اجاقهای کوچک پیک نیکی غذا می پختند یا چای دم می کردند. پدر سارا گفت:« نباید روی چمن ها بنشینیم. چمن ها له می شوند.» فرش پیک نیکی را کنار یک باغچه روی اسفالت ها پهن کرد و همه روی آن نشستند. سارا عروسکش را روی زانویش نشاند و  به او گفت:« نگاه کن عروسک قشنگم، هوا خیلی خوبه، آسمون صاف  وآفتابیه، مردم خوشحالند و آمدن گردش، می بینی؟» بعد  به چشمهای عروسکش نگاه کرد. عروسک لبخند می زد. سارا به مردم نگاه کرد. نزدیک  آنها روی چمن ها زن و مردی با یک پسرکوچولونشسته بودند. زن داشت روی گاز پیک نیکی غذا می پخت. او قابلمه ی داغ را برداشت و روی چمن ها گذاشت و مشغول کشیدن غذا توی بشقاب ها شد. ناگهان عروسک اخم کرد و صورتش درهم رفت. سارا هم ناراحت شد. او صدای فریاد ضعیفی را می شنید که می گفت:« سوختم، سوختم.»  به چمن ها نگاه کرد. همه ی چمن ها گریه می کردند و آن چمنهایی که زیرقابلمه قرار داشتند داد می زند:«سوختم، سوختم.» سارا به عروسکش گفت:« می بینی ساناز جون، مردم چقدر بیرحمند! دلشان به حال سبزه ها و چمن ها نمی سوزه، اون خانم با قابلمه ی داغش سبزه ها را سوزوند!»

پدر  و مادر سارا هم داشتند به آن خانم نگاه می کردند. سارا بلند شد و به  طرف آن خانم  رفت و گفت:«  سلام خانم، قابلمه ی شما چمن ها را سوزونده، لطفاً قابلمه را از روی چمن بردارید.» زن نگاهی به  سارا و نگاهی به  قابلمه کرد و  قابلمه را از روی چمن ها برداشت. چمن های زیر قابلمه زرد و  پژمرده شده بودند. سارا گفت:« من صدای گریه چمن ها را شنیدم. دلم سوخت. شما نباید ظرف داغ روی اونها می ذاشتید.» بعد برگشت و پیش پدر  و مادرش نشست. پدر  و مادر با مهربانی نگاهش  می کردند. زن مقداری  از غذایش را در ظرفی  ریخت و پیش سارا  و خانواده اش آمد. سلام کرد و  به پدر و مادر ساراگفت:« ماشالا چه  بچه ی خوبی دارید. من حواسم  نبود. قابلمه را  روی چمنها گذاشتم و اونا رو سوزوندم. میدونم کارم اشتباه  بود اما این دخترخانم مهربون به من تذکر داد. دستش درد نکنه.» بعد  ظرف غذا  را  به مادر داد و گفت:« بفرمایید،از غذای ما  بخورید.» پدر  ومادر  از آن خانم تشکر کردند و از غذای خوشمزه ی او خوردند. آن روز سارا یک دوست جدید پیدا کرد.پسر کوچولوی آن خانواده که اسمش محمد  بود، با او و عروسکش بازی کرد و خیلی به همه خوش گذشت.

نویسنده: مهری طهماسبی دهکردی

درباره ی مهری طهماسبی دهکردی

به نام خداوند جان آفرین حکیم سخن در زبان آفرین دوستان خوبم سلام.به وب سایت ترانه های کودکان خوش آمدید. من مهری طهماسبی دهکردی،آموزگار بازنشسته ساکن اصفهان هستم.25 سال در آموزش و پرورش خدمت کردم.آخرین مدرک تحصیلی من کارشناسی علوم تربیتی با گرایش کودکان استثنایی است.از سال 1385 که بازنشسته شدم، برای کودکان و نوجوانان شعر و داستان نوشتم.ابتدا در وبلاگم به نشانی http://taranehaykoodakan.blogfa.com/ می نوشتم ولی چندسالی است که در این وب سایت به کارم ادامه می دهم.تمام شعرها و داستان ها سروده و نوشته های خودم هستند به جز آنهایی که نام شاعر یا نویسنده و منبع دیگری ذکر گردیده است.امیدوارم با نوشتن شعر و داستا ن و مطالب دیگر بتوانم خدمتی به کودکان و نوجوانان که آینده سازان کشورمان هستند،انجام بدهم.با آرزوی موفقیت برای هموطنان عزیز و تمام خوانندگان وب سایت ترانه های کودکان..مطالب این بلاگ دست نوشته های شخصی هستند. استفاده از آن ها بدون اطلاع نویسنده و بدون ذکر منبع، غیر اخلاقی است. *این سایت درستاد ساماندهی پایگاههای اینترنتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به ثبت رسیده است.* ایمیل: ***** info@tkoodakan.net ******************** mehri_t127@yahoo.com ******************** شماره همراه مدیر وبلاگ: 09380431611 ****************************** ارتباط با ما در تلگرام: 09362904006 کانال تلگرام ما:tkoodakan@ لینک جوین تلگرام ما: https://telegram.me/joinchat/CuvhZz4W5A9TG5rOneTEJA

همچنین ببینید

JamNewsImage12500426

چوپان کوچک داستان ششم: مهمان جدید

مهمان جدید  نویسنده:محمدجواد  گوسفندها هرکدام در یک گوشه ی  اتا ق لم داده اند و …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *