سه شنبه , ۵ بهمن ۱۳۹۵
جدیدترین شعرها و مطالب:
خانه » داستان حیوانات » دایناسور تنها(قسمت دوم)

دایناسور تنها(قسمت دوم)

به نام خدا

بچه های عزیز داستان دایناسور تنها نوشته  سرکارخانم الهام تاوتلی را یادتان هست؟این داستان یک داستان دنباله دار است.خانم تاوتلی قسمت دوم این داستان را برایمان فرستاده اند.با تشکر از ایشان، شما را بخواندن بخش دوم این داستان دعوت می کنم.

دایناسور تنها2

آنچه گذشت:

درجنگل عجیب و غریبی که تمام حیوانات با صلح و آرامش زندگی خوبی داشتند ، سیوان توانست با کمک به فیل ها و تبدیل کردن پل چوبی فرسوده به  پل سنگی ، تحسین تمام حیوانات را برانگیزد.البته این پایان داستان نبود….

سیوان همانند روزهای گذشته در غارش گوشه ای نشسته بود و به روزی که گذشت فکر میکرد.اندکی نور امید در دل سیوان روشن شده بود و با خیال پردازی هایش این نور هرچه بیشتر قوت میگرفت.نگاه مهربان و تحسین آمیز حیوانات رافراموش نمی کرد و در دل آرزو  داشت که ای کاش بتواند مثل سایرین زندگی کند و از بازی کردن در کنار آنها لذت برد.

با این افکار کم کم، روز را به شب رسانید.مثل شب های گذشته از غار بیرون آمد و در آن حوالی در جست و جوی غذا بود.   صدای خش خش میان بوته ها توجه اش را جلب کرد.سر جای خود ایستاد تا بفهمد چه چیزی آنجا تکان می خورد.آرام آرام “هور” از میان بوته ها بیرون آمد.سیوان و هور به یکدیگر خیره شدند.هور کلاغی بود که از تمام اتفاقاتی که در جنگل می گذشت ، خبر داشت و این اولین باری بود که سیوان او را از نزدیک می دید.هور کمی جلو تر آمد ولی ازنزدیک تر شدن به سیوان ترسید و سر جای خود ایستاد.سیوان به آرامی از او پرسید:برای چه به این جا آمدی؟اگر کمکی از دست من بر می آید بگو تا انجام بدهم.ابن را گفت چون می دانست هیچ حیوانی با او هم بازی نمی شود. هور کمی احساس راحتی کرد و گفت:کاری که برای نجات فیل ها انجام دادی را دیدم و آمدم از تو کمک بگیرم.سیوان کنجکاو شده بود و از هور خواست تا همه چیز را برایش تعریف کند.هور گفت:دیروز “روبی” وقتی که توی  جنگل گردش می کرد، یک قارچ سمی خورد و تا الآن به خوابی عمیق فرو رفته و اگر تا فردا از خواب بیدار نشود ، دیگر به هوش نمی آید و می میرد.سیوان گفت:روبی؟من روبی را نمی شناسم.هور گفت:روبی سنجابیه که اون طرف درخت کاج زرد زندگی می کنه و 3تا بچه داره،ماباید هرچه زودتر کاری بکنیم.سیوان گفت:من هرکاری که از دستم بربیاد  انجام میدهم ولی واقعاً نمیدونم باید چه کار کنم.هور با اندکی تأمل گفت:من می دانم باید چه کاری انجام بدهیم و به تو خواهم گفت.هور ادامه داد این مشکل فقط  یک راه حل دارد و آن هم برداشتن جام حیات از روی درخت بلور است.سیوان تعجبی نکرد چون قبلاً از مادرش افسانه ی درخت بلور را شنیده بود.

” درخت بلور” درختی نورانی بود که از سالهای خیلی دور در محلی به نام” دشت گل های لاله “قرار داشت.حیواناتی که درخت را دیده بودند می گفتند:در بالاترین نقطه ی درخت جامی قرمز رنگ وجود دارد که در آن شربتی است که هر حیوانی آن را بنوشد زندگی جاویدان پیدا میکند.تا آن موقع خیلی از حیوانات جنگل برای دست یافتن به این جام تلاش کرده بودن  ولی همه ی آنها  می مردند  چون آن جام توسط 3 مار قرمز رنگ محافظت میشد که نیش آنها  بسیار سمی بود و هر حیوانی که توسط آنها نیش زده می شد به هلاکت می رسید.”

سیوان همه ی این ها را می دانست  ولی نمی توانست بفهمد که چرا هور از او درخواست کمک کرده است.به همین خاطر با تعجب پرسید:من راز درخت بلو را می دانم به همین خاطر فهمیده ام که کار بزرگی در پیش داریم.به من بگو که باید چه کار کنم.هور از اینکه سیوان می خواست به او کمک کند،خوشحال شده بود و به او گفت:تو قلب مهربانی داری.من و تو به دشت گل های لاله می رویم و من در راه به تو توضیح می دهم که باید چه کاری انجام دهیم .سیوان قبول کرد که صبح خیلی زود به طرف دشت گل های لاله راه بیفتند.هر دو رفتند و رفتند تا به دشت گل های لاله رسیدند.یک دشت پر از گل های زیبا که در وسط آن درخت بلور قرار داشت.درخشندگی درخت بلور از دور هم پیدا بود.افسانه ای درباره ی این درخت وجود داشت که سیوان را نگران می کرد و آن این بود که اگر جام برداشته می شد و مایع قرمز رتگ تمام می شد، جنگل به تاریکی فرو می رفت و همه چیز یخ می زد.او در این مورد از هور پرسید.هور انگار قبل از اینکه تصمیم به این کار بگیرد همه ی مسائل را پیش بینی کرده بود، وقتی سیوان این سوال را از او پرسید با اطمینان جواب داد:نگران یخ زدن جنگل نباش چون ما همه ی مایع حیات را برنمی داریم.کمی از آن را در شیشه ای که همراهم دارم می ریزیم و آن را سرجایش قرار می دهیم.سیوان گفت:دیگر مشلی پیش نخواهد آمد؟هور گفت:نه هیچ مشکلی پیش نخواهد آمد.آنها به پای درخت بلور رسیدند.سیوان و هور هردو هیجان زده شده و کمی هم ترسیده بودند.هور گفت: نباید زیاد معطل کنیم، زود دستانت را به درخت بزن.سیوان آرام آرام دستانش را به درخت بلور نزدیک کرد.کمی سرما حس کرد ولی این موضوع باعث نشد که بترسد و پشیمان شود.با دستانش محکم درخت را گرفت.درخت شروع به لرزیدن کرد و تبدیل به سنگ شد.آسمان کبود و ابر ها در کشیده شده بودند.هور آرام آرام به طرف جام رفت و آن را با پاهایش برداشت .جام به خاطر مایعی که درونش بود سنگ شده بود.هور خیلی آرام پرواز کرد و به کنار سیوان آمد و جام را زمین گذاشت.سیوان از اینکه به جام دست پیدا کرده بودند خیلی خوش حال شد.هور بطری را از درون کیسه آی که روی شانه ی سیوان گذاشته بود برداشت و کمی از آن مایع قرمز رنگ را داخل شیشه ریخت و دوباره جام را سر جایش برگرداند.وقتی به پیش سیوان برگشت،آسمان هنوز تیره بود و ابر ها در هم فرو رفته بودند.هور به آرامی کمی از مایع قرمز رنگ را به پای درخت بلور ریخت و درخت دوباره مثل قبل شد.ابرها کنار رفتند و آسمان هم دوباره روشن شد.سیوان و هور خیلی زود به جنگل برگشتند و به خانه ی روبی رفتند.روبی به آهستگی روی تختش خوابیده بود و تکان نمی خورد.هور دهان روبی را باز کرد و مقداری از مایع را به درون دهان روبی ریخت و به کناری رفت.روبی آرام آرام چشمانش را باز کرد و بلند شد ، سیوان و هور او را نگاه کردند.روبی از دیدن سیوان در خانه اش تعجب کرده بود،وقتی هور تعجب او را دید،همه ی ماجرا را برایش تعریف کرد.سیوان هم خوش حال از اینکه باز هم توانسته جان یک حیوان را نجات بدهد،به غار خود برگشت.ودر راه دوباره به این موضوع فکر کرد که شاید روزی بتواند با حیوانهای جنگل دوست شود و زندگی خوبی داشته باشد…

ادامه دارد

نویسنده:الهام تاوتلی

قسمت اول  این داستان

درباره ی مهری طهماسبی دهکردی

به نام خداوند جان آفرین حکیم سخن در زبان آفرین دوستان خوبم سلام.به وب سایت ترانه های کودکان خوش آمدید. من مهری طهماسبی دهکردی،آموزگار بازنشسته ساکن اصفهان هستم.25 سال در آموزش و پرورش خدمت کردم.آخرین مدرک تحصیلی من کارشناسی علوم تربیتی با گرایش کودکان استثنایی است.از سال 1385 که بازنشسته شدم، برای کودکان و نوجوانان شعر و داستان نوشتم.ابتدا در وبلاگم به نشانی http://taranehaykoodakan.blogfa.com/ می نوشتم ولی چندسالی است که در این وب سایت به کارم ادامه می دهم.تمام شعرها و داستان ها سروده و نوشته های خودم هستند به جز آنهایی که نام شاعر یا نویسنده و منبع دیگری ذکر گردیده است.امیدوارم با نوشتن شعر و داستا ن و مطالب دیگر بتوانم خدمتی به کودکان و نوجوانان که آینده سازان کشورمان هستند،انجام بدهم.با آرزوی موفقیت برای هموطنان عزیز و تمام خوانندگان وب سایت ترانه های کودکان..مطالب این بلاگ دست نوشته های شخصی هستند. استفاده از آن ها بدون اطلاع نویسنده و بدون ذکر منبع، غیر اخلاقی است. *این سایت درستاد ساماندهی پایگاههای اینترنتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به ثبت رسیده است.* ایمیل: ***** info@tkoodakan.net ******************** mehri_t127@yahoo.com ******************** شماره همراه مدیر وبلاگ: 09380431611 ****************************** ارتباط با ما در تلگرام: 09362904006 کانال تلگرام ما:tkoodakan@ لینک جوین تلگرام ما: https://telegram.me/joinchat/CuvhZz4W5A9TG5rOneTEJA

همچنین ببینید

مورچه ها بازنشسته نمی شوند

توی شهر مورچه ها،هیچ کس بیکار نبود و هر کس کاری می کرد. عده ای …

۳ دیدگاه

  1. عاشق اطلاعات در مورد دایناسورا هستم ولی خوندنش خیلی سخته خیلی ریز تایپ شده کوپی کردم تا جایی دیگر بخونم به هر حال ممنون

  2. lمرسی از اینکه داستان رو خوندید ونظر دادید.منتظر قسمت سوم هم باشید به زودی میاد رو این سایت.

  3. مرسی از خانم تاوتلی جالب بود.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *