سه شنبه , ۸ فروردین ۱۳۹۶
جدیدترین شعرها و مطالب:
خانه » داستان نوجوان » دوستی خاله خرسه

دوستی خاله خرسه

دوستی خاله خرسه

 

( با نگاهی به مثنوی مولوی)

مادر در آشپزخانه غذا می پخت و سارا در اتاق با خواهر کوچکش ستاره، بازی می کرد. ستاره چهار دست و پا دور اتاق می گشت و هرچیزی را که می دید، در دهانش می گذاشت. سارا یک تکه نان به ستاره داد تا بخورد و اسباب بازیها و چیزهای دیگر را به دهان نبرد. ستاره نان را درهانش گذاشت و با لثه های بی دندانش ، آن را جوید و خواست  ببلعد که نان در گلویش گیر کرد و به سرفه افتاد. طوری سرفه می کرد که نزدیک بود خفه شود. مادر از آشپزخانه بیرون دوید سارا، ستاره را بغل کرد و با دست به پشتش زد تا نان را از گلویش خارج کند. مادر هم با عجله تکه های نان را از دهان ستاره بیرون کشید و به سارا گفت:« زود باش یک لیوان آب بیاور.»سارا آب آورد و مادر کمی آب به ستاره خوراند. حال ستاره کم کم جا آمد و توانست راحت نفس بکشد اما ترسیده بود و گریه می کرد. مادر او را نوازش کرد و ستاره آرام شد. مادر به سارا گفت:« چرا به بچه نان دادی؟ او که دندان ندارد تا نان بخورد. ممکن بود خفه شود.» سارا که خیلی ناراحت شده بود گفت:« من می خواستم او چیز دیگری را به دهان نبرد. می خواستم سرش با نان گرم شود .» مادر خندید و گفت:« دخترم ، تو می خواستی به خواهرت محبت کنی اما این محبت تو به دوستی خاله خرسه شبیه است.» سارا که به قصه ها علاقه ی زیادی داشت، فوراً پرسید:« دوستی خاله خرسه یعنی چه؟ این هم یک قصه است؟»

مادر جواب داد:« بله این داستان یک ضرب المثل است که بین مردم به دوستی خاله خرسه مشهور است.» سارا گفت:« شما قصه اش را بلدید؟» مادر گفت:« بله اما به شرطی برایت تعریف می کنم که کمکم کنی تا ستاره را بخوابانم و بعد هم به آشپزخانه بیایی و سیب زمینی ها را پوست بکنی تا من هم قصه را بگویم.» سارا قبول کرد. وقتی ستاره در گهواره اش به خواب رفت، سارا به آَشپزخانه رفت و در کارها به مادر کمک کرد. مادر همانطور که غذا می پخت ، شروع کرد به تعریف داستان دوستی خاله خرسه:« یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود. روزی روزگاری مرد جوان و شجاعی از جنگلی می گذشت که صدایی به گوشش رسید. به طرف صدا رفت. مار بزرگی را دید که داشت خرسی را می بلعید. خرس بیچاره زورش به مار نمی رسید. پاهایش در دهان مار گیر کرده بودند و مارمی خواست تمام بدن او را به داخل شکمش بکشد. مرد شجاع با دیدن این منظره دلش به حال خرس سوخت. شمشیرش را کشید و به مار حمله کرد. مار را کشت و خرس را نجات داد. خرس که شجاعت و دلسوزی مرد جوان را دیده بود، خیلی از او خوشش آمد. دنبالش راه افتاد و هرجا که مرد می رفت ، خرس هم به دنبالش می رفت. اخلاق یک سگ دست آموز را پیدا کرده بود. به حرف مرد جوان گوش می داد و مواظب او بود. مرد جوان به طرف شهرشان به راه افتاد. مدتی راه رفت تا اینکه خسته شد ، زیر درختی نشست تا غذایی بخورد و خستگی درکند . رهگذری از آن راه عبور می کرد. او مردی دانا و اهل تفکر و تعقل بود.وقتی دید که خرس سر مرد را روی سینه اش گذاشته و با پنجه های پشم آلودش او را نوازش می کند، تعجب کرد. به مرد جوان سلام کرد و گفت:« ای برادر ، خرس را باآدمیزاد چه کار؟نمی ترسی این خرس آسیبی به تو بزند؟» مرد خیال کرد که رهگذر به او حسودی می کند. این بود که با ناراحتی جواب داد:« می بینی که آزارم نمی دهد. او حیوانی مهربان و حق شناس است. چون از دست آن مار خطرناک نجاتش داده ام،می خواهد محبتم را جبران کند.» رهگذر با لبخند گفت:« تو مرد شجاعی هستی. اما این حیوان با وجود تمام صفات خوبی که دارد، یک موجود بی عقل و وحشی است. او نمی تواند مثل یک انسان فکر کند. او را به جنگل بفرست و بگذار زندگی طبیعی خودش را  داشته باشد. پیش از آنکه زیاد به تو عادت کند، رهایش کن و بیا با هم به شهر برویم.»

مرد جوان که از دوستی باخرس دچار غرور شده بود، از حرفهای رهگذر خوشش نیامد. با لحنی سرد و بی تفاوت به او گفت:« تو اگر می ترسی راهت را بگیر و برو و کاری به من و دوست پشمالویم نداشته باش.» رهگذر سرش را تکان داد وگفت:« من تو را نصیحت کردم اما گوش نکردی . من تکلیف خودم را انجام دادم و دیگر کاری ندارم. خود دانی.» و خداحافظی کرد و رفت.

بعد از رفتن او مرد جوان که خیلی خسته بود ، خواست کمی بخوابد. همانجا زیر درخت دراز کشید و خوابید. خرس بالای سرش نشست و مواظب بود تا مگسها روی او ننشینند و آزارش ندهند. اما یک مگس سمج مرتب می آمد و روی صورت مردمی نشست. مرد از خواب می پرید و او را دور می کرد اما مگس دوباره می آمد و اذیت می کرد. خرس چندبار مگس را پراند اما مگس دست بردار نبود. خرس عصبانی شد.دنبال چیزی گشت تا با آن مگس را بزند و دور کند. چشمش به یک سنگ بزرگ افتاد. آن را برداشت و با شدت روی مگس زد. مگس روی صورت مرد جوان نشسته بود و سنگ به جای آنکه مگس را بپراند، صورت جوان را خرد کرد. مرد جوان همانجا مرد و خرس وقتی دید او دیگر حرکت نمی کند، رهایش کرد و به جنگل بازگشت. از آن روز به بعد این حکایت در بین مردم ضرب المثل شده است. وقتی کسی برای ابراز محبت، از روی نادانی کاری می کند که انسان را به دردسر می اندازد، می گویند دوستیش دوستی خاله خرسه است.»

 مادر قصه را تمام کرد. سارا گفت:« مادرجان چند نمونه از دوستی خاله خرسه را برایم بگو.» مادر گفت:« مثلاً اگر مادری تمام کارهای بچه اش را اجام دهد و اجازه ندهد که بچه خودکفا باربیاید ، یا خواهرو برادر بزرگتر، تکالیف مدرسه ی خواهر و برادران کوچکتر را بنویسند ، یا پدری به جای تربیت صحیح فرزندانش ، آنها را کاملاً آزاد بگذارد تا هرکاری که دلشان خواست بکنند، یا اگر کودکی اشتباهی کرد، بزرگترها به جای دادن تذکر و  راهنمایی او، به بهانه ی اینکه بچه است و نباید چیزی به او گفت ، راهنماییش نکنند و هزاران نمونه ی دیگر که اگر دقت کنی خودت خواهی دید.اینها همه آدم را به یاد دوستی خاله خرسه می اندازد. خرس در این داستان نمونه ی آدمهای نادان و بی فکری است که باعث دردسر می شوند. به قول نظامی:

دشمن دانا که غم جان بود              بهتر از آن دوست که نادان بود

دوستی با افراد نادان و نفهم، آنقدر ضرر دارد که نظامی ترجیح می دهد دشمن دانا داشته باشد اما دوست نادان نداشته باشد.»

آن روز سارا یک داستان و یک ضرب المثل جدید یاد آموخت و تصمیم گرفت هرگز با کسانی که نادانند ، دوست نشود و به هیچکس از روی نادانی و بی اطلاعی محبت نکند.

 داستان دوستی خاله خرسه را شاعر محبوب کشورمان، مولوی در دفتر دوم مثنوی نقل کرده است. خلاصه ی این داستان را از زبان مولانا هم بخوانید:

 

اژدهایی خرس را درمی کشید

شیرمردی رفت و فریادش رسید

خرس هم از اژدها چون وارهید

وان کرم زان مرد مردانه بدید

چون سگ اصحاب کهف آن خرس زار

شد  ملازم در پی آن  بردبار

آن مسلمان سرنهاد از خستگی

خرس حارس گشته از دلبستگی

آن یکی بگذشت و گفتش حال چیست

ای برادر مر ترا این خرس کیست؟

قصه واگفت و حدیث اژدها

گفت بر خرسی منه دل ابلها

دوستی ابله بتر از دشمنیست

او به هر حیله که دانی راندنیست

گفت والله از حسودی گفت این

ورنه خرسی چه نگری؟ این مهربین

گفت مهر ابلهان عشوه ده است

این حسودیّ من از مهرش به است

هی بیا با من، بران این خرس را

خرس را مگزین ، مهل همجنس را

گفت رو ، رو کارخود کن ای حسود

گفت کارم این بُد و بختت نبود

من کم از خرسی نباشم ای شریف

ترک او کن تا منت باشم حریف

این همه گفت و به گوشش درنرفت

بدگمانی مرد را سدّیست زفت

دست او بگرفت و دست از وی کشید

گفت رفتم، چون نه ای یار رشید

آن مسلمان ترک ابله کرد و تفت

زیر لب لاحول گویان بازرفت

شخص خفت و خرس می راندش مگس

وز ستیز آمد مگس زو باز پس

چندبارش راند از روی جوان

آن مگس زو باز می آمد دوان

خشمگین شد با مگس خرس و برفت

برگرفت از کوه سنگی سخت زفت

برگرفت آن آسیاسنگ و بزد

بر مگس تا آن مگس واپس خزد

سنگ روی خفته را خشخاش کرد

این مثل بر جمله عالم فاش کرد

مهر اَبله مهر خرس آمد یقین

کین او مهرست و مهر اوست کین

درباره ی مهری طهماسبی دهکردی

به نام خداوند جان آفرین حکیم سخن در زبان آفرین دوستان خوبم سلام.به وب سایت ترانه های کودکان خوش آمدید. من مهری طهماسبی دهکردی،آموزگار بازنشسته ساکن اصفهان هستم.25 سال در آموزش و پرورش خدمت کردم.آخرین مدرک تحصیلی من کارشناسی علوم تربیتی با گرایش کودکان استثنایی است.از سال 1385 که بازنشسته شدم، برای کودکان و نوجوانان شعر و داستان نوشتم.ابتدا در وبلاگم به نشانی http://taranehaykoodakan.blogfa.com/ می نوشتم ولی چندسالی است که در این وب سایت به کارم ادامه می دهم.تمام شعرها و داستان ها سروده و نوشته های خودم هستند به جز آنهایی که نام شاعر یا نویسنده و منبع دیگری ذکر گردیده است.امیدوارم با نوشتن شعر و داستا ن و مطالب دیگر بتوانم خدمتی به کودکان و نوجوانان که آینده سازان کشورمان هستند،انجام بدهم.با آرزوی موفقیت برای هموطنان عزیز و تمام خوانندگان وب سایت ترانه های کودکان..مطالب این بلاگ دست نوشته های شخصی هستند. استفاده از آن ها بدون اطلاع نویسنده و بدون ذکر منبع، غیر اخلاقی است. *این سایت درستاد ساماندهی پایگاههای اینترنتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به ثبت رسیده است.* ایمیل: ***** info@tkoodakan.net ******************** mehri_t127@yahoo.com ******************** شماره همراه مدیر وبلاگ: 09380431611 ****************************** ارتباط با ما در تلگرام: 09362904006 کانال تلگرام ما:tkoodakan@ لینک جوین تلگرام ما: https://telegram.me/joinchat/CuvhZz4W5A9TG5rOneTEJA

همچنین ببینید

هدیه ی روزپدر

به نام خدا هدیه ی روزپدر دو روز به سیزده رجب مانده،مادر به سپیده گفت:«دخترم،دو …

۲ دیدگاه

  1. سلام
    داستان قشنگ و آموزنده ای بود واقعا مرسی
    تا بعد بدرود

  2. Deep thkninig – adds a new dimension to it all.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *