یکشنبه , ۱ مرداد ۱۳۹۶
جدیدترین شعرها و مطالب:
خانه » داستان نوجوان » دوست روشندل من

دوست روشندل من

به نام خدا

 

دوست روشندل من

 

(تقدیم به مادر سپید و تمام مادرانی که فرزندان روشندل دارند.)

 یادش به خیر روزهای خوب کودکی ؛ کلاس اول و دوم دبستان،من و بتول دو تا دوست صمیمی بودیم. هر روز صبح بتول می آمد سر کوچه ی ما می ایستاد تا من از خانه خارج شوم و با هم به مدرسه برویم. آن روزها همه ی بچه ها پیاده به مدرسه می رفتند. مثل امروز نبود که همه ی خلق خدا ماشین داشته باشند. توی شهر کوچک ما فقط تعداد انگشت شماری صاحب ماشین بودند. آنها هم جیپ یا وانت داشتند و با آنها کار می کردند. راه مدرسه  کمی دور بود. ما دوتایی توی خیابان راه می رفتیم و می گفتیم و می خندیدیم و از با هم بودن، لذت می بردیم. یک مغازه ی خرازی فروشی سر راهمان بود که بتول خیلی از گل سرها و سنجاق سینه های بدلی پشت ویترین آن خوشش می آمد. او مدتی پولهایش را جمع کرد تا برای خودش یک گل سر بخرد. بالاخره یک روز دوتومن پولش را برداشت و ظهر که از مدرسه برمی گشتیم به آن مغازه رفتیم . بتول تمام گل سرها را نگاه کرد . صاحب مغازه که یک حاج آقای مهربان و خوش اخلاق بود ؛ تمام آنها را از ویترین در آورد و جلوی ما گذاشت ؛ اما بتول نمی دانست کدام را انتخاب کند . حاج آقا که تردید بتول را دید با خنده گفت:« اینجا مغازه ی خرازی فروشیه ، دخترکوچولوهای مشکل پسندی مثل شما را راضی نمی کنه اینجا فقط خر، راضی میشه.» ما هم خنده مان گرفت و هم خجالت کشیدیم. بتول که تا بناگوش قرمز شده بود، یکی از گل سرها را برداشت و پولش را داد و بیرون آمدیم. از آن روز به بعد هروقت از جلوی آن مغازه رد می شدیم ، بی اختیار می خندیدیم.

اول مهر سال بعد، بتول به مدرسه نیامد. پدرش کاسب بود و ورشکست شده بود. آنها از شهرما رفتند. بتول بدون آنکه به من سری بزند، با خانواده اش رفت و تنها خاطره اش برای من به یادگار ماند. بیش از همه، دکان خرازی فروشی مرا به یاد او می انداخت.

سالها گذشت. من معلم شدم، ازدواج کردم و از شهر خودمان به اصفهان رفتم. دوتا بچه داشتم که به فکرادامه ی تحصیل افتادم و به دانشگاه اصفهان رفتم. هم درس می خواندم، هم درس
می دادم و هم خانه داری و بچه داری می کردم. رشته ی ما علوم تربیتی بود. من به کار در مدارس استثنایی علاقه مند شدم. گرایش کودکان استثنایی را انتخاب کردم و برای کارورزی به این مدارس می رفتم. یک روز استادم خانم تقوی ،از دانشجویان خواست که برای مشاهده ی تدریس معلمان گروه نابینا ،به مجتمع آموزشی نابینایان بروند و بعد از بیست و چهار ساعت کارورزی، یک گزارش کامل بنویسند وهمراه با یک گواهی از رییس مجتمع، بیاورند. من باید دوروز به مدرسه و سرِکار می رفتم و بیست و چهار ساعت یعنی یک هفته ی تمام، فرصت نداشتم. از همسرم که اوهم آموزگاربود و کارش را از مجتمع نابینایان آغاز کرده و بعد به مدارس عادی منتقل شده بود، پرسیدم : توی مجتمع آشنا نداری؟ جواب داد: آشنا دارم، برای چه می پرسی؟ گفتم می خواهم سه چهار ساعت بیشتر نروم و گواهی بگیرم که 24 ساعت  آنجا بوده ام. گفت باشد، با تو می آیم و به معاون مجتمع که دوست قدیمی من است سفارش می کنم که هروقت خواستی به تو گواهی بدهد. با هم به مجتمع رفتیم. مجتمع در یک خیابان فرعی بی سرو صدا و خلوت قرار داشت. توی حیاط  ، دومرد، یکی بینا و یکی نابینا ایستاده بودند و صحبت می کردند. ما سلام کردیم و همسرم پرسید: آقای رشیدی تشریف دارند؟ مرد نابینا با خنده جواب داد: بله تشریف دارند. راستی حال شما چطوره آقای صادقی؟ همسرم با تعجب به او نگاه کرد . مرد نابینا گفت: مرا نشناختی؟ اما من تو را شناختم، همکار قدیمی.

 همسرم بالاخره اسم آن مرد را به خاطر آورد، دیوید بله اسم او دیوید بود. یک مرد ارمنی که از دوران جوانی در این مجتمع تدریس می کرد و حالا که حدود پنجاه سال داشت بازهم  آنجابود. او و همسرم کمی باهم گفتند و خندیدند و بعد باهم به دفتر آقای رشیدی ، معاون مجتمع رفتیم. آقای رشیدی مرا به خانم عالمی ، مدیر قسمت دختران معرفی کرد و من به عنوان کارورز سر کلاس آمادگی دختران رفتم ؛ نشستم و تدریس معلم نابینا را مشاهده کردم. خانم معلم عینک درشت سیاهی به چشم داشت. تقریباً هم سن و سال خودم بود. تمیز و مرتب و آراسته بود و آرام و شمرده صحبت می کرد. درس آن روز فصلهای سال بود. خانم معلم تابلوهای برجسته ای داشت و بچه ها با لمس تابلوها خصوصیات فصلها را می آموختند. چندبار سوالاتی برایم پیش آمد و از خانم معلم پرسیدم. او با دقت به من گوش می داد و با لبخند پاسخ می داد. وقتی کار تدریسش تمام شد، بچه ها را به حال خودشان گذاشت و آرام به سویم آمد ، چهره ام را لمس کرد و گفت: خودت هستی شیرین؟ مرا نشناختی؟ جا خوردم . من تابه حال او را ندیده بودم اما او اسم کوچک مرا هم می دانست . با تعجب نگاهش کردم .بازهم خندید و گفت: ببینم ، مغازه ی خرازی فروشی چه کسی را راضی می کنه ؟ یک مرتبه به دوران کودکی برگشتم ، من و بتول توی مغازه ی خرازی فروشی ایستاده بودیم و حاج آقا می خندید و گل سرها را جلوی ما می گذاشت. از جا برخاستم . خانم معلم عینکش را برداشت و من چشمهای مهربانش را دیدم و او را شناختم. بله خودش بود. بتول بود اما چرا اینجا ؟ چرا با چشمان بی فروغ؟ اشکهایم بی اختیار جاری شدند و دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. سرم را روی شانه های بتول گذاشتم و با صدای بلند گریستم.او هم گریه می کرد. سروصدای بچه ها بلندشده بود: خانوم برای چی گریه می کنید؟ خانوم چی
شده ؟…. صدای زنگ ما را به خود آورد. کنار هم نشستیم و من با چشمان اشک الود نگاهش کردم و منتظر ماندم تا حرفی بزند. بتول از داخل کیفش دستمال کاغذی درآورد و به من داد. اشکهایم را پاک کردم.نمی توانستم حرفی بزنم. بتول دستم را در دستهای گرم و مهربانش گرفت و گفت:می دانی چند سال است همدیگر را ندیده ایم؟ گفتم: از دوره ی دبستان، تازه می خواستیم به کلاس سوم برویم که تو بی خبر گذاشتی و رفتی. گفت: چه روزهای سختی بود، پدرم ورشکست شد سرمایه اشرا از دست داد؛ خانه مان را فروخت و قرضهایش را داد و بعد به اصفهان آمدیم . پدرم دیگر دنبال کاسبی نرفت؛ در اداره ی برق استخدام شد و کم کم توانست خانه ی کوچکی بخرد و وضعمان بهتر شد. خواهر بزرگم فقط پانزده سال داشت که شوهرش دادند اما من به درس خواندن خیلی علاقه داشتم و می خواستم دکتر بشوم، برای همین رشته ی علوم تجربی را انتخاب کردم. سالی که قرار بود کنکور بدهم ، سخت بیمار شدم ، تب کردم ودچار عفونت مغزی شدم، دکترها امیدی به زنده ماندنم نداشتند؛ بالاخره بحران را پشت سر گذاشتم و بر بیماری غلبه کردم ، اما تب و عفونت بر اعصاب بیناییم تأثیر منفی گذاشتند و کم کم بیناییم را از دست دادم. روزهای اول زندگی برایم جهنم شد بود، کارم گریه بود . به زمین و زمان بد وبیراه می گفتم و از خدا که مرا به این روز انداخته بود، گله می کردم .اما بعد با این حقیقت تلخ کنار آمدم. نابینایی را پذیرفتم و تصمیم گرفتم با آن مبارزه کنم. به این مجتمع آمدم، آموزش دیدم و با خط بریل آشنا شدم. توانستم بازهم بخوانم و بنویسم و کارهای شخصیم را به تنهایی انجام بدهم. حالا زندگی نه تنها برایم سخت و دشوار نیست که زیبا و هیجان انگیز است. من به این بچه ها درس می دهم و یادشان می دهم که تسلیم محدودیتها نشوند. اگر نمی توانند ببیند ، نگران نباشند، زیرا بینایی تنها حسی نیست که خداوند به انسان عطا کرده است ، بلکه از حواس دیگر می توان برای جبران نابینایی استفاده کرد…..

بتول حرف می زد و من گوش می دادم و از اینکه دوست قدیمیم را در این وضعیت می دیدم ناراحت بودم. خانم مدیر که دیده بود زنگ تفریح به دفتر نرفتیم ، برایمان چای فرستاد. با هم چای خوردیم و از زندگیمان گفتیم. برادر بتول که چندسالی از او کوچکتر بود، به خاطر او دکتر شده بود . گفته بود: بتول جان، حالا که تو بیمار و نابینا شدی  و دکتر شدن برایت کار سختی است، من دکتر می شوم تا به بیماران کمک کنم . او حالا یکی از چشم پزشکهای خوب شهر بود اما نتوانسته بود به  خواهر نابینایش کمکی بکند. بتول با پدر و مادر پیرش زندگی می کرد. معلم رسمی مجتمع بود و مثل یک آدم سالم ، کار می کرد و در اجتماع نقش فعال داشت. من در مقابل او احساس ضعف و ناتوانی می کردم. زنگ تفریح تمام شد ، بچه ها به کلاس برگشتند و سرجاهایشان نشستند. بتول برایشان گفت که من دوست او هستم و دخترکوچولوهای نابینا و کم بینا ، به من خوش آمد گفتند و شادیشان را ابراز کردند. من به عشق دیدن بتول ، تمام گرفتاریهایم را فراموش کردم و 24 ساعت تمام  به مجتمع رفتم و گزارش مفصلی نوشتم و به استادم ، خانم تقوی دادم. استاد بعد از خواندن گزارشم گفت: من تمام این گزارشها را نگه نمی دارم؛ اما گزارش شما یک  گزارش متفاوت است، آن را در آرشیو می گذارم تا دانشجویان دیگر در سالهای آینده هم آن را بخوانند و بفهمند که معلولیت ؛ نمی تواند مانع پیشرفت شود و افراد نابینا  با به کارگیری دیگر حواسشان می توانند مثل افراد بینا در اجتماع نقش فعال داشته باشند.

از آن روز سالهای زیادی گذشته است. من و بتول هنوز هم با هم دوست هستیم . او بهترین دوست منست. هروقت دلم می گیرد و احساس دلتنگی و خستگی آزارم می دهد ، به دیدنش می روم ، با او درددل می کنم ؛ روحیه می گیرم و برمی گردم. بتول من نابیناست اما دلی به وسعت دریا دارد، او یک روشندل واقعیست.  او پس از سالها توانست مرا از صدایم بشناسد اما من با داشتن دو چشم سالم، او را نشناختم. پایان

نویسنده: مهری طهماسبی دهکردی

** این داستان کمی واقعی است. اسامی مستعار هستند.

درباره ی مهری طهماسبی دهکردی

به نام خداوند جان آفرین حکیم سخن در زبان آفرین دوستان خوبم سلام.به وب سایت ترانه های کودکان خوش آمدید. من مهری طهماسبی دهکردی،آموزگار بازنشسته ساکن اصفهان هستم.25 سال در آموزش و پرورش خدمت کردم.آخرین مدرک تحصیلی من کارشناسی علوم تربیتی با گرایش کودکان استثنایی است.از سال 1385 که بازنشسته شدم، برای کودکان و نوجوانان شعر و داستان نوشتم.ابتدا در وبلاگم به نشانی http://taranehaykoodakan.blogfa.com/ می نوشتم ولی چندسالی است که در این وب سایت به کارم ادامه می دهم.تمام شعرها و داستان ها سروده و نوشته های خودم هستند به جز آنهایی که نام شاعر یا نویسنده و منبع دیگری ذکر گردیده است.امیدوارم با نوشتن شعر و داستا ن و مطالب دیگر بتوانم خدمتی به کودکان و نوجوانان که آینده سازان کشورمان هستند،انجام بدهم.با آرزوی موفقیت برای هموطنان عزیز و تمام خوانندگان وب سایت ترانه های کودکان..مطالب این بلاگ دست نوشته های شخصی هستند. استفاده از آن ها بدون اطلاع نویسنده و بدون ذکر منبع، غیر اخلاقی است. *این سایت درستاد ساماندهی پایگاههای اینترنتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به ثبت رسیده است.* ایمیل: ***** info@tkoodakan.net ******************** mehri_t127@yahoo.com ******************** شماره همراه مدیر وبلاگ: 09380431611 ****************************** ارتباط با ما در تلگرام: 09362904006 کانال تلگرام ما:tkoodakan@ لینک جوین تلگرام ما: https://telegram.me/joinchat/CuvhZz4W5A9TG5rOneTEJA

همچنین ببینید

یک روز در چهلستون

به نام خدا یک روز در چهلستون روزنوزدهم شهریورماه بود که سیزده ساله شدم. پدرم …

۲ دیدگاه

  1. سلام مهری بانوی عزیز … داشتم از گوگل وبلاگ رو سرچ میکردم که وبلاگ قدیم تون رو دیدم … چه خاطراتی برایم زنده تر شد … آمدم ادرس جدیدتون که لینکیدید .. دیدم باز هم خجالت دادید ..
    براتون ارزوی سلامتی و موفقیت دارم .
    راستی این پسرک عینکی توی عکس اسمی محمدابراهیمی هست 🙂 از بچه های گروهمه .. اون یکی ورودی جدید مدرسه ست نمیشناسم :۹

  2. ممنون. واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *