سه شنبه , ۵ بهمن ۱۳۹۵
جدیدترین شعرها و مطالب:
خانه » داستان » راز شادی

راز شادی

به نام خدا

راز شادی

نویسنده:شادروان فردوس وزیری(مینودستور)

سال ها پیش در جایی دور،دهکده ای  بود. مردم این دهکده از صبح تا شب کار می کردند.هر یک از آنها سعی می کرد تا برای خودش خانه ای داشته باشد و غذایی تهیه کند.هر یک از آنها سعی می کرد تا روز به روز خانه خودش را زیباتر و مزرعه ی خودش را آبادتر و غذای خودش را بهتر کند.همه آنها روز وشب فقط در فکر خوشبختی خودشان بودند.

در کنار دهکده کوهی بود. بالای آن کوه خانه کوچکی بود. توی آن خانه پیرمردی زندگی می کرد.  مردم ده نمی دانستند که این پیرمرد چند سال دارد و از کجا آمده است.ولی می دانستند که او مردی بسیار داناست. پیرمرد سالی یکی دو بار از کوه پایین می آمد.به دهکده میرفت. مردم ده او را دوست می داشتند. برای این که او می توانست هر مشکلی را به آسانی حل کند.

راز شادی  نویسنده:شادروان فردوس وزیری(مینودستور)
راز شادی
نویسنده:شادروان فردوس وزیری(مینودستور)

روزی پیرمرد به دهکده آمد . به مردم گفت:«من خیلی عمر کرده ام.از زندگی درسهای بسیار آموخته ام . چند روزی است که فکر می کنم که راز شادی را پیدا کرده ام. دلم می خواهد آن چه فکر می کنم برای یکی از شما بگویم تا ببینم که درست فکر می کنم یا نه .از شما می خواهم که با ارزشترین آدم ده را به خانه ی من بفرستید .من و او با هم حرف می زنیم.اگر اطمینان پیدا کردم که فکری که من کرده ام درست است فکرم را با شما در میان می گذارم.»

یکی از مردم ده گفت:«پدر دانایی بهترین هدیه ی زندگی است . تو از همه ی ما با ارزشتری. ما چه کسی را به خانه ی تو بفرستیم که از تو با ارزشتر باشد؟» پیرمرد گفت:« راست گفتی .دانایی یکی از هدیه های با ارزش زندگی است. ولی بهترین هدیه ی زندگی نیست اگر مرد دانا از آنچه می داند در راه درست استفاده نکند دانایی او هیچ ارزشی ندارد . نه من با ازرشترین شما نیستم »آن وقت راهش را گرفت تا به خانه اش برگردد.

 وقتی که پیرمرد رفت پیرزنی از میان مردم فریاد زد :«من با ارزشتر از همه ی شما هستم. مرا به خانه ی پیرمرد بفرستید. من سالهاست که در این ده زندگی می کنم. در این سالها آزارم به کسی نرسیده است.»

صدایی از میان مردم گفت:« ولی در این سالها هرگز خوبی تو هم به کسی نرسیده است.»

پیرمردی فریاد کشید: «من باارزشتر از همه ی شما هستم. من در زندگی شب و روز کار کرده ام . برای خانه های شما در و پنجره ساخته ام . میز و صندلی ساخته ام. هر چه در خانه های شماست من ساخته ام. بله من شب و روز کار کرده ام کاری درست و پرفایده.»

صدای دیگری گفت:« بله پرفایده . اما برای چه کسی ؟ برای خودت. چیزهایی را که ساخته ای به دو برابر قیمتشان به ما فروخته ای.»

در این وقت مردی با صدایی آرام گفت :«دوستان من ما از این حرفها نتیجه ای نمی گیریم . بهتر است بنشینیم و درست فکر کنیم و کسی را که باید به خانه ی پیرمرد برود انتخاب کنیم .»

دیگری گفت:«این دوست ما حرف درستی می زند.من می گویم که زیبایی بهترین هدیه ی زندگی است.بهتر است که زیباترین دختر ده را به خانه ی پیرمرد بفرستیم.» همه حرف او راقبول کردند.روز بعد، زیباترین دختر ده را به خانه ی پیرمرد فرستادند.آن دختر به راستی زیبا بود . خودش هم می دانست که زیباست . ولی همان قدر که زیبا بود خودپسند هم بود. دختر از کوه بالا رفت. به خانه ی پیرمرد رسید . در زد. پیرمرد در را باز کرد و گفت:«فرزندم چه چیز سبب شد که از این راه سخت بگذری و به خانه ی من بیایی؟» دختر با صدایی  که مثل به هم خوردن بال پرندگان آرام و دلپذیر بود گفت:« به من گفته اند که شما می خواهید باارزشترین آدم ده را ببینید.من از همه ی آنها با ارزشترم . برای این که زیبا هستم.زیبایی بهترین هدیه ی زندگی است.»

پیرمرد گفت:«زیبایی یکی از هدیه های با ارزش زندگی است. ولی بهترین هدیه زندگی نیست.زیبایی صورت با زیبایی دل کامل می شود و به تنهایی ارزشی ندارد . نه دخترم،تو باارزشتر از همه ی مردم ده نیستی. » دختر که از شنیدن حرفهای پیرمرد اوقاتش تلخ شده بود، در را به هم زد و از خانه بیرون آمد.باز مردم ده دور هم جمع شدند. باز مدتی حرف زدند . عاقبت یکی از آنها گفت:«من می گویم که پول بهترین هدیه ی زندگی است. بهتر است که پولدارترین مرد ده را به خانه ی پیرمرد بفرستیم.»همه حرف او را قبول کردند. روز بعد پولدارترین مرد ده را به خانه ی پیرمرد فرستادند. مرد از کوه بالا رفت . نفس زنان به خانه ی پیرمرد رسید.در زد . پیرمرد در را باز کرد و گفت:«دوست من چه چیز باعث شد که از این راه سخت بگذری و به خانه ی من بیایی؟»

مرد گفت:«به من گفته اند که شما می خواهید با ارزشترین آدم ده را ببینید.من از همه ی آنها با ارزشترم. برای این که پولدار هستم. پول بهترین هدیه ی زندگی است.»

پیرمرد گفت: «پول بهترین هدیه ی زندگی نیست. پولی هم که به کار نیاید ، مثلاً  با آن لباسی نخریم تا برهنه ای را بپوشاند ، یا غذایی نخریم تا گرسنه ای را سیر کند، ارزشی ندارد. نه دوست من ، تو با ارزشترین آدم ده نیستی.» مرد که از شنیدن حرف های پیرمرد اوقاتش تلخ شده بود ، در را به هم زد و از خانه ی او بیرون آمد . بازمردم ده دور هم جمع شدند.باز مدتی حرف زدند. ولی نتوانستند بفهمند که باارزشترین آدم ده کیست.پیرمرد روزها در خانه اش نشست.منتظر ماند تا باارزشترین آدم ده پیش او بیاید. ولی دیگر کسی پیش او نیامد.پیرمرد کم کم ناامید شد. با خودش  گفت:«بهتر است که خودم بروم و باارزشترین آدم ده را پیدا کنم.»از کوه پایین آمد.در پایین کوه در دشتی سبز، دختر کوچکی نشسته بود و چیزی در بغلش گرفته بود. پیرمرد به دختر نزدیک شد . بالای سر او ایستاد . ناگهان فهمید که دختر دارد گریه می کند.کنار او نشست و گفت:«دخترم چرا گریه می کنی؟» دختردست هایش را باز کرد. پرنده ای را که در بغل گرفته بود روی زمین گذاشت.گفت:«بالش را نگاه کن شکسته است ! نمی تواند پرواز کند. به سختی راه می رود.من تمام دشت را به دنبال اوآمدم.او دیگر نمی تواند حرکت کند.خسته شده است. درد می کشد.نمی خواهم درد بکشد.نمی خواهم ناتوان روی زمین بیفتد و نتواند پرواز کند.ولی نمی دانم چه باید بکنم.» پیرمرد لبخند زد.پرنده را در بغل گرفت.دست دختر را هم در دست گرفت.به خانه اش برگشت بال پرنده را بست . پرنده را به دختر داد.دختر پرنده را در بغل گرفت.پرنده که دردش آرام شده بود، با صدایی خوش شروع به خواندن کرد. آواز پرنده دختر را شاد کرد. دختر با شادی خندید . پیرمرد باز دست دختر را در دست گرفت. آنها به ده برگشتند.مردم ده تا پیر مرد را دیدند دور او جمع شدند. پیرمرد در میان مردم ایستاد و گفت:«من هرچه منتظر ماندم شما باارزشترین آدم ده را پیش من نفرستادید.امروز از خانه بیرون آمدم . خودم او را پیدا کردم.به دختر کوچکی که کنار من ایستاده است نگاه کنید.او باارزشترین آدم ده است. او بهترین هدیه زندگی را با خود دارد.امروز اشک و خنده ی او به من نشان داد که آن چه فکر میکنم درست است.بله من امروز با دیدن اشک و خنده ی این دختر اطمینان پیدا کردم که راز شادی این است: فقط به خودت و غم و شادی خودت فکر نکن. اگر بتوانی غم دیگران را غم خودت و شادی آنها را شادی خودت بدانی ، راز شادی را پیدا کرده ای. زیرا وقتی که چشم ما بر غم دیگران اشک می ریزد آن غم آسان از دل آدم غمگین می رود. شادی دیگران هم همیشه پاکتر و بهتر از شادی خودمان بر دل ما می نشیند.»

****************************************************

منبع:کتاب کودک و نوجوان،حکیمی،محمود،ناشر:مؤسسه انجام کتاب،اسفند 59،ص75

درباره ی مهری طهماسبی دهکردی

به نام خداوند جان آفرین حکیم سخن در زبان آفرین دوستان خوبم سلام.به وب سایت ترانه های کودکان خوش آمدید. من مهری طهماسبی دهکردی،آموزگار بازنشسته ساکن اصفهان هستم.25 سال در آموزش و پرورش خدمت کردم.آخرین مدرک تحصیلی من کارشناسی علوم تربیتی با گرایش کودکان استثنایی است.از سال 1385 که بازنشسته شدم، برای کودکان و نوجوانان شعر و داستان نوشتم.ابتدا در وبلاگم به نشانی http://taranehaykoodakan.blogfa.com/ می نوشتم ولی چندسالی است که در این وب سایت به کارم ادامه می دهم.تمام شعرها و داستان ها سروده و نوشته های خودم هستند به جز آنهایی که نام شاعر یا نویسنده و منبع دیگری ذکر گردیده است.امیدوارم با نوشتن شعر و داستا ن و مطالب دیگر بتوانم خدمتی به کودکان و نوجوانان که آینده سازان کشورمان هستند،انجام بدهم.با آرزوی موفقیت برای هموطنان عزیز و تمام خوانندگان وب سایت ترانه های کودکان..مطالب این بلاگ دست نوشته های شخصی هستند. استفاده از آن ها بدون اطلاع نویسنده و بدون ذکر منبع، غیر اخلاقی است. *این سایت درستاد ساماندهی پایگاههای اینترنتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به ثبت رسیده است.* ایمیل: ***** info@tkoodakan.net ******************** mehri_t127@yahoo.com ******************** شماره همراه مدیر وبلاگ: 09380431611 ****************************** ارتباط با ما در تلگرام: 09362904006 کانال تلگرام ما:tkoodakan@ لینک جوین تلگرام ما: https://telegram.me/joinchat/CuvhZz4W5A9TG5rOneTEJA

همچنین ببینید

11350985_1143045632378976_419195605_n

چوپان کوچک(2)داستان دوم : دایی رضا

چوپان کوچک(2)داستان دوم : دایی رضا نویسنده: محمدجواد گوسفندها در علف زار مشغول چرا هستند …

۴ دیدگاه

  1. خیلی آموزنده بود . مرسی.

  2. خیلی داستان زیبایی بود

    عید شما پیشاپیش مبارک

  3. من عاشق این داستان بودم عالی بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوووووووووووووووووووووود

  4. خیلی خیلی زیبا بود

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *