چهارشنبه , ۳ خرداد ۱۳۹۶
جدیدترین شعرها و مطالب:
خانه » داستان » روزتولد جوجه ها

روزتولد جوجه ها

به نام خدا

داستان کودک

 روزتولد جوجه ها

وقتی امتحانات مینا تمام شد، از پدر و مادرش خواست  تا او را چند روزی به  روستا پیش پدربزرگ و مادربزرگ بفرستند. پدر و مادر هم قبول کردند و یک  روز همه با هم به  روستای باصفای پدرو مادربزرگ رفتند. مادربزرگ با خوشحالی برای آنها غذا درست کرد. او مرغ و خروس های زیادی داشت و هرروز تخم مرغ ها را جمع می کرد.مقداری از آنها را می فروخت و مقداری را هم برای خودشان نگه می داشت.غذایی که مادربزرگ درست کرد یک نوع کوکو با تخم مرغ بود.مینا و پدر و مادرش این غذا را خیلی دوست داشتند.فردای آن روز پدر و مادر به شهر برگشتند اما مینا پیش پدرو مادربزرگ ماند.

مادربزرگ هفت تا تخم زیر پای مرغی گذاشت و به مینا گفت:« دخترم این مرغ کرچ است.او 21 روز روی این تخم ها می خوابد تا تخم ها تبدیل  به جوجه شوند.اگر 21 روز پیش من بمانی می توانی تولد جوجه ها را ببینی.» مینا با خوشحالی گفت:« حتماً می مانم.من روستا و مزرعه ها و گاو و گوسفندها و مرغ و خروس ها را دوست دارم.از شیر و پنیری که شما درست می کنید و کوکوهایی که با تخم مرغ های خودتان می پزید هم خیلی خوشم می آید.خودتان را هم خیلی خیلی دوست دارم.می خواهم تمام فصل تابستان پیش شما بمانم.» مادربزرگ خندید و مینا را بوسید و گفت:« من هم نوه ی گلم را خیلی دوست دارم.خوشحال می شوم که پیش ما بمانی.»

مینا هرروز با پدر بزرگ به مزرعه می رفت و در کارها به او کمک می کرد.وقتی در خانه بود با مادربزرگ  به مرغ و خروس ها سر می زد و برای آنها دانه می پاشید و به مرغی که روی تخم ها خوابیده بود آب  و دانه می داد. گاهی وقت ها برای مرغ که تنها و دور از مرغ های دیگر توی لانه خوابیده بود شعر می خواند تا حوصله اش سرنرود.21 روز گذشت.پدربزرگ و مادربزرگ و مینا به  سراغ مرغ رفتند.تخم های زیر پای مرغ یکی یکی می شکستند و از آنها جوجه های کوچولوی قشنگی جیک جیک کنان بیرون می آمد.مرغ قدقدکنان جوجه ها را زیر بال و پرش می گرفت و مواظب آنها بود.جوجه ها آنقدر قشنگ و بامزه  بودند که مینا بیشتر وقتش را در کنار آنها می گذراند و تماشایشان می کرد.

مینا با خودش فکرمی کرد که این جوجه ها چطور توی تخمی که هیچ سوراخی نداشت زنده مانده اند؟آنها توی تخم چطور نفس می کشیدند؟ او خیلی فکر کرد ولی نتوانست جواب سؤالش را پیدا کند.

شب که همه دورهم نشسته بودند، مینا از پدربزرگ پرسید:« پدرجان،من می خواهم بدانم جوجه ها وقتی توی تخم بودند چطوری  نفس می کشیدند؟»

پدربزرگ نگاهی به مادربزرگ که مشغول ریختن چای بود کرد و گفت:« من  جواب سؤالت را نمی دانم ، شاید مادربزرگ بتواند به سؤالت پاسخ بدهد.»

مادربزرگ سینی چای را جلوی پدربزرگ گذاشت و گفت:«  توی تخم مرغ اول زرده و بعد سفیده تشکیل می شود. در اطراف زرده و سفیده ، یک پوسته ی نازک وجود دارد و روی این  پوسته، پوسته ی سفت و سفید تخم مرغ درست می شود.روی این  پوسته ی سفت، سوراخ های ریزی وجود دارد که هوا از آن وارد تخم مرغ می شود و جوجه می تواند نفس بکشد.»

مینا جواب سؤالش را گرفت.فردای آن روز او با دقت  بیشتری به جوجه ها که کمی بزرگتر شده بودند و جیک جیک کنان در کنار مادرشان دانه برمی چیدند نگاه می کرد و از تماشای آنها لذت می برد.

پایان

نویسنده: مهری طهماسبی دهکردی

درباره ی مهری طهماسبی دهکردی

به نام خداوند جان آفرین حکیم سخن در زبان آفرین دوستان خوبم سلام.به وب سایت ترانه های کودکان خوش آمدید. من مهری طهماسبی دهکردی،آموزگار بازنشسته ساکن اصفهان هستم.25 سال در آموزش و پرورش خدمت کردم.آخرین مدرک تحصیلی من کارشناسی علوم تربیتی با گرایش کودکان استثنایی است.از سال 1385 که بازنشسته شدم، برای کودکان و نوجوانان شعر و داستان نوشتم.ابتدا در وبلاگم به نشانی http://taranehaykoodakan.blogfa.com/ می نوشتم ولی چندسالی است که در این وب سایت به کارم ادامه می دهم.تمام شعرها و داستان ها سروده و نوشته های خودم هستند به جز آنهایی که نام شاعر یا نویسنده و منبع دیگری ذکر گردیده است.امیدوارم با نوشتن شعر و داستا ن و مطالب دیگر بتوانم خدمتی به کودکان و نوجوانان که آینده سازان کشورمان هستند،انجام بدهم.با آرزوی موفقیت برای هموطنان عزیز و تمام خوانندگان وب سایت ترانه های کودکان..مطالب این بلاگ دست نوشته های شخصی هستند. استفاده از آن ها بدون اطلاع نویسنده و بدون ذکر منبع، غیر اخلاقی است. *این سایت درستاد ساماندهی پایگاههای اینترنتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به ثبت رسیده است.* ایمیل: ***** info@tkoodakan.net ******************** mehri_t127@yahoo.com ******************** شماره همراه مدیر وبلاگ: 09380431611 ****************************** ارتباط با ما در تلگرام: 09362904006 کانال تلگرام ما:tkoodakan@ لینک جوین تلگرام ما: https://telegram.me/joinchat/CuvhZz4W5A9TG5rOneTEJA

همچنین ببینید

چوپان کوچک(داستان سوم : عروسک)

داستان سوم : عروسک نویسنده: محمدجواد  ننه آسمان چادرسفیدش را ازسرش برداشته ودرحال پوشیدن چادرسیا …

۲ دیدگاه

  1. سلام نازنین بانو … وبلاگ جدید مبارک تون باشه . قلم لطیف و دوست داشتنی تون رو خوندم و از دیدن عکس جوجه ی زیبایی که قرار دادین بی نهایت لذت بردم .

    دل تون شاد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *