جمعه , ۶ مرداد ۱۳۹۶
جدیدترین شعرها و مطالب:
خانه » داستان نوجوان » رویای بهاری

رویای بهاری

به نام خدا

 پيرزن را همه ي همسايه ها مي شناختند. سالها بود كه او تنهاي تنها در خانه ي كوچكش زندگي مي كرد. خانه اي كه در آن را به روي همه بسته بود .انگار نمي خواست كسي را ببيند. اما در يك روز زيباي بهاري ، در خانه اش را باز كرد ، جلوي در آب پاشيد و به همسايه ها لبخند زد. آن وقت همسايه ها به ديدنش رفتند و او با خوشرويي از آنها استقبال كرد.

آن روزها من دختر كوچكي بودم و از حرفها و رفتار بزرگترها ، چيز زيادي دستگيرم نمي شد. اما چند سال بعد يك روز كه به خانه اش رفته بودم تا براي مرغ و خروسش دانه بپاشم ، از او
 پرسيدم : «مادر بزرگ ، چرا شما تنها زندگي مي كنيد؟» او هم مرا در كنارش نشاند و داستان زندگيش را اينگونه برايم تعريف كرد :

« سالها پيش من زن جوان و شادابي بودم. زندگي خوبي داشتم. شوهرم كشاورز مهربان و زحمتكشي بود. ما سه فرزند سالم و خوب داشتيم و زندگي برايمان بسيار زيبا و دلپذير بود. بچه ها كم كم داشتند بزرگ مي شدند و از آب و گل در مي آمدند كه يك روز اتفاق غم انگيزي افتاد. من نذري داشتم و همراه كارواني براي زيارت و اداي نذرم به سفر رفته بودم . وقتي برگشتم ديدم روستاي قشنگ ما با خاك يكسان شده است. زلزله جايي را سالم نگذاشته بود. شوهر و فرزندانم زير آوار مانده و جان سپرده بودند.

آه ! چه روزهاي وحشتناكي بود ! آن روزها من شيون مي كردم و با نااميدي مشت به سينه ام
مي كوفتم و از خدا مي خواستم جان مرا هم بگيرد و از اين زندگي سخت و غم انگيز نجاتم دهد. بدون عزيزانم ، زندگي برايم معنايي نداشت.

سرانجام روزي چندتن از آشناياني كه از حادثه جان سالم به در برده بودند ، مرا با خود به اينجا آوردند و اين خانه را در اختيارم گذاشتند تا سرپناهي داشته باشم. منهم در را به روي خودم بستم ، زانوي غم بغل گرفتم و به انتظار مرگ نشستم. خاطره ي تلخ مرگ عزيزان ، لحظه اي رهايم نمي كرد. همينكه چشم برهم مي گذاشتم تا بخوابم ، خانه ام را مي ديدم كه مي لرزد و سقف و ديوارهايش به سرعت فرو مي ريزد. بچه هايم را مي ديدم كه دستهايشان را به سوي پدرشان دراز كرده اند و هراسان فرياد مي زنند : بابا . . .كمك كن. . . اما همين كه شوهرم به سويشان مي دويد ، سقف فرو مي ريخت و هر چهار نفرشان زير آن مدفون مي شدند.

درآن لحظه با وحشت از خواب مي پريدم و ساعتها اشك مي ريختم. هميشه از اينكه آن روز خانه نبودم تا در كنار عزيزانم جان بدهم ، خودم را ملامت مي كردم. بله دخترم ، روزها و ماهها و سالها همين طور گذشت و من كم كم پير شدم. در اين سالها تنها كسي كه گاهي به سراغم مي آمد ، عمويم بود. او بعد از زلزله براي آباد كردن روستايمان خيلي تلاش كرد. چندبار هم از من خواست تا به دهمان برگردم و با او و همسرش زندگي كنم، اما من قبول نكردم.

يك بار وقتي آمد به من سر بزند ، برايم يك مرغ و يك خروس آورد. مرغ كرچ بود ، روي تخمهايش خوابيد و جوجه درآورد. من روزها زير اين درخت بيد مجنون مي نشستم و به مرغ و خروس و جوجه ها نگاه مي كردم. از خروس كه صبح ها خيلي زود آواز مي خواند ، خوشم نمي آمد.چون شبها دچار بيخوابي مي شدم وتا نزديكي هاي صبح خوابم نمي برد . وقتي چشمانم گرم مي شدند و مي خواستم چرتي بزنم، خروس آوازش را سر مي داد و من از خواب مي پريدم.

يك روز همين طور كه داشتم به مرغ و خروس نگاه مي كردم ، شنيدم كه مرغ با خروس به زبان آدمها حرف مي زند. خوب گوش دادم . مرغ مي گفت :« آقا خروس جان ، چرا صبح ها اينقدر زود آواز مي خواني و آرامش پيرزن را به هم مي زني ؟ مگر نمي داني او از آواز سحري تو خوشش نمي آيد؟ »

خروس جواب داد : « من بايد بخوانم تا آدمها را بيدار كنم و لذت سحرخيزي را به آنها بچشانم. اگر آدمي صبح زود برنخيزد ، حتماً ضرر مي كند. »

مرغ گفت :« من كه نمي فهمم تو چرا اينقدر بر سحرخيزي اصرار داري ! شايد كسي دلش بخواهد صبحها بخوابد ، اما قوقولي قوقوي تو نمي گذارد.» بعد هم دوتايي به لانه رفتند.

من مات و مبهوت گوشه ي حياط نشسته بودم و فكر مي كردم كه بايد صبح زود بيدار شوم و به راز سحرخيزي پي ببرم.

نمي دانم چقدر طول كشيد تا خروس آواز سحري را سرداد. همين كه صدايش به گوشم رسيد برخاستم و از اتاق بيرون رفتم.

خروس مي گفت :« هان اي خفتگان ! بيدار شويد و به آ سمان بنگريد. نسيم سحر برايتان پيام دارد. برخيزيد و با خالق زمين و آسمانها سخن بگوييد. بيدار شويد. . .»

هوا هنوز تاريك بود . من به آسمان نگاه كردم .ستاره ها در آسمان مي درخشيدند و چشمك
 مي زدند. ناگهان چهره هاي خندان همسر و فرزندانم را روي ستاره ها ديدم. آنها به من لبخند
 مي زدند و من برق شادي را در چشمانشان مي ديدم . همان طور كه با ناباوري نگاهشان
 مي كردم ، ديدم كه تصاوير آنها از روي ستاره ها محو شد ، اما ستاره ها درخشان و چشمك زنان برجاي ماندند. قلبم به شدت مي زد و اشكهايم بي اختيار بر گونه هايم مي ريخت . با دلي شكسته و چشماني گريان ناليدم: خدايا ! عزيزانم كجا رفتند؟ چرا نماندند تا خوب ببينمشان . . .؟

در همان لحظه صدايي شبيه ناله به گوشم رسيد:« آه ! واي! » اشكهايم را  پاك كردم و به دنبال صدا گشتم . صدا از زير درخت بيد مي آمد.خم شدم و آنجا را نگاه كردم. چيزي مثل موش زير درخت تكان مي خورد. چشمانم را ماليدم و با دقت نگاهش كردم. باور كردني نبود ، او يك انسان پير و كوچك بود. فانوس را آوردم ، اورا از زمين بلند كردم وبه اتاقم بردم. در روشنايي چراغ چهره و اندام ريز اورا به خوبي مي ديدم. پيرمردي كوچك اندام كه لباس سبزي پوشيده بود و كلاهي به سر داشت . موهاي سر و صورتش سفيد و گونه هايش صورتي رنگ بود. در حالي كه با حيرت به او نگاه مي كردم گفت:« آه ! خانم عزيز ! مرا ببخشيد ، مزاحمتان شدم. راستش من قاصد بهارم. آمده بودم درختها را بيدار كنم كه پايم به شاخه ي درخت شما گير كرد و آسيب ديد. خوب شد شماپيدايم كرديد. . .»

من تكه پارچه اي برداشتم و مچ پاي ظريف او را بستم . پيرمرد گفت :« با من بيا تا برويم و طبيعت را بيدار كنيم.آخر فردا  بهار مي آيد و من هنوز كار زيادي انجام نداده ام. به كمكت نياز دارم.»

پرسيدم : « چگونه مي توانم كمك كنم ؟ »

پيرمرد جواب داد :« من وردي مي خوانم و تو مثل من كوچك مي شوي. آن وقت با هم پرواز
 مي كنيم و گلها و درختان را بيدار مي كنيم.»

من حرف هايش را باور نكردم. اما ناگهان احساس كردم دارم كوچك و كوچكتر مي شوم ، تا اينكه درست همقد پيرمرد شدم. او دستم را گرفت و با هم به پرواز در آمديم.من حال عجيبي داشتم . همراه پيرمرد از روي كوه ها و دشت ها و جنگل ها مي گذشتم. وقتي دست هاي ما  به درختان خشك و سرمازده مي خورد ، آنها بيدار مي شدند و من صذاي نفس هايشان را مي شنيدم.

پس از آن كه همه ي درختان بيدار شدند ، به خانه برگشتيم. پيرمرد وردي خواند و من به اندازه ي طبيعي خودم درآمدم. داشتم به او نگاه مي كردم كه او ناپديد شد.

حيرتزده روي زمين نشستم. نمي دانستم آنچه ديده ام روياست يا واقعيت . در اين فكرها بودم كه احساس كردم جسم نرمي روي پايم حركت مي كند. تكاني خوردم و چشمانم را گشودم . هوا كاملاً روشن بود. من زير درخت بيد نشسته بودم و يكي از جوجه ها داشت سرش را روي پاهايم مي ماليد.

فهميدم كه آنچه ديده ام رويايي بيش نبوده است. نمي دانم چگونه احساسم را از ديدن آن رويا برايت بيان كنم. انگار از خواب سنگيني بيدار شده بودم. به سالهاي از دست رفته ي عمرم انديشيدم. سالهايي كه در تنهايي و نااميدي سپري شده بود. راستي چرا تا ديروقت در بسترم مي ماندم و خودم را  ازديدن آسمان و ماه و خورشيد و ستاره ها و منظره ي زيباي طلوع خورشيد محروم مي كردم ؟ چرا به گردش شب و روز ، به زندگي و مرگ درختان ، به ابر و باران ، به تغيير فصلهاي سال توجه نكرده بودم؟ چرا تنها به مرگ و نااميدي انديشيده بودم ؟ چرا. . .؟ چرا. . .؟  چرا از قدرت آفريدگار توانا غافل مانده بودم ؟ چرا؟ . . .آه ! احساس مي كردم هرچه بيشتر مي انديشم ، دلم جوانتر مي شود و يأس و نااميدي از وجودم رخت برمي بندد و شادي و اميد جاي آن را مي گيرد. در آن لحظات دلم مي خواست سر به كوه و بيابان بگذارم . از كوهها و تپه ها بالا بروم به قله ي كوهها برسم ، برفراز قله ها بنشينم و خالق هستي را ستايش كنم .

به درخت بيد نگاه كردم . شاخه هايش پراز برگهاي سبز بود. يادم آمد كه بهار مدتهاست به شهر وديارم آمده ولي من به آن اعتنايي نكرده ام. تصميم گرفتم همه چيز را جبران كنم. برخاستم و نگاهي به حياط انداختم. همه جا غبار گرفته  و كثيف بود. جارو را برداشتم ، آب پاشيدم و جارو كردم. اتاقم را هم تميز و مرتب كردم و بعد از خانه بيرون رفتم. از گلفروش محله يك گلدان گل زيبا و خوشبو و يك بشقاب پراز سبزه و از قناد محله هم مقداري نقل و شيريني خريدم. تنگ غروب وقتي خروس داشت آواز مي خواند، به خانه برگشتم. خورشيد در پشت كوهها پنهان شده بود و برسينه ي نقره اي رنگ آسمان ، لكه ابري سرخ فام خودنمايي مي كرد. مرغ و جوجه ها در لانه بودند. من وضو گرفتم و بر سر سجاده ايستادم و با دلي لبريز از عشق و اميد نماز خواندم و قدرت و عظمت خدا را ستودم. شب با دلي شاد و آرام به خواب رفتم. سپيده دم با بانگ خروس بيدار شدم و به عبادت پرداختم.

آن روز آسمان آبي و هوا دلپذيربود. من به آبي آسمان و شعاعهاي طلايي رنگ خورشيد چشم دوخته و منتظر بودم تابهار به خانه ام بيايد. وقتي سروصداي همسايه ها به گوشم رسيد ، در را باز كردم  و جلوي در آب پاشيدم. ساعتي بعد بچه ها به كوچه آمدند تا بازي كنند و بزرگترها هركدام براي انجام كاري از خانه ها خارج شدند. دختران همسايه وقتي مرا ديدند ، سلام كردند و  حالم را  پرسيدند. سلامشان را پاسخ دادم و به خانه ام دعوتشان كردم. آنها دعوتم را پذيرفتند و به خانه ام آمدند. با نقل و شيريني از آنها پذيرايي كردم.

وقتي فهميدند كه بهار تازه به خانه ام آمده است ، تبريك گفتند و رفتند تا اين خبر را به مادرانشان بدهند. مادرانشان هم آمدند و خانه ام از بوي عشق و محبت و دوستي پرشد.

 

واي ! آن روز عجب روزي بود ! روزي كه غم از دلم بيرون رفت و شادي  جاي آن را گرفت . آن روز احساس كردم كه بايد تمام مخلوقات خداوند را  دوست بدارم  و از هر فرصتي براي مهر ورزيدن به ديگران و لذت بردن از زيبايي ها استفاده كنم.»

پيرزن ساكت شد و قطره اشكي را كه از گوشه ي چشمانش سرازير بود ، پاك كرد و به شاخه هاي بيد كه با وزش ملايم باد تكان مي خوردند ، چشم دوخت.

من كه از شنيدن  ماجراي زندگيش متأثر شده بودم ، گفتم : « از شما ممنونم كه داستان زندگيتان را برايم تعريف كرديد. » پيرزن چيزي نگفت و فقط لبخند زد.

يك سال بعد ،  وقتي در يك روز زيباي بهاري همراه مادرم به خانه اش رفتم تا حالش را بپرسم ، ديدم كه دربسترش به خوابي ابدي فرو رفته است. چهره اش آرام و لبانش خندان بودند. با خودم گفتم حالا حتماً در دنياي ديگري دارد با همسر و فرزندانش به سر مي برد.

همسايه ها اندوهگين از مرگ او ، جمع شدند و جسم بي جانش را در گورستان دفن كردند و بر بالاي مزارش يك درخت بيد مجنون كاشتند.

من هرسال در فصل بهار سرمزارش مي روم و مي بينم كه برگهاي درخت بيد سبز شده و در اطراف قبرش نيز گلهاي زيباي رنگارنگي روييده است. گويي براي كساني كه به آنجا مي آيند ، پيامي دارد. آيا مي دانيد آن پيام چيست ؟

پايان

 

درباره ی مهری طهماسبی دهکردی

به نام خداوند جان آفرین حکیم سخن در زبان آفرین دوستان خوبم سلام.به وب سایت ترانه های کودکان خوش آمدید. من مهری طهماسبی دهکردی،آموزگار بازنشسته ساکن اصفهان هستم.25 سال در آموزش و پرورش خدمت کردم.آخرین مدرک تحصیلی من کارشناسی علوم تربیتی با گرایش کودکان استثنایی است.از سال 1385 که بازنشسته شدم، برای کودکان و نوجوانان شعر و داستان نوشتم.ابتدا در وبلاگم به نشانی http://taranehaykoodakan.blogfa.com/ می نوشتم ولی چندسالی است که در این وب سایت به کارم ادامه می دهم.تمام شعرها و داستان ها سروده و نوشته های خودم هستند به جز آنهایی که نام شاعر یا نویسنده و منبع دیگری ذکر گردیده است.امیدوارم با نوشتن شعر و داستا ن و مطالب دیگر بتوانم خدمتی به کودکان و نوجوانان که آینده سازان کشورمان هستند،انجام بدهم.با آرزوی موفقیت برای هموطنان عزیز و تمام خوانندگان وب سایت ترانه های کودکان..مطالب این بلاگ دست نوشته های شخصی هستند. استفاده از آن ها بدون اطلاع نویسنده و بدون ذکر منبع، غیر اخلاقی است. *این سایت درستاد ساماندهی پایگاههای اینترنتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به ثبت رسیده است.* ایمیل: ***** info@tkoodakan.net ******************** mehri_t127@yahoo.com ******************** شماره همراه مدیر وبلاگ: 09380431611 ****************************** ارتباط با ما در تلگرام: 09362904006 کانال تلگرام ما:tkoodakan@ لینک جوین تلگرام ما: https://telegram.me/joinchat/CuvhZz4W5A9TG5rOneTEJA

همچنین ببینید

یک روز در چهلستون

به نام خدا یک روز در چهلستون روزنوزدهم شهریورماه بود که سیزده ساله شدم. پدرم …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *