پنج شنبه , ۵ مرداد ۱۳۹۶
جدیدترین شعرها و مطالب:
خانه » داستان نوجوان » زن باایمان ، شوهر بی ایمان

زن باایمان ، شوهر بی ایمان

يكي بود،يكي نبود غير از خدا هيچ كس نبود

در زمانهاي قديم در شهر بغداد مرد تاجري زندگي مي كرد كه زني باايمان و خداترس و پرهيزكار داشت ، اما خودش انساني بي ايمان و طمعكار بود و تنها پول و ثروت برايش مهم بود و بس. او دوست داشت ثروتش روزبه روز زيادتر شود.  به همين دليل به فكر نيازمندان نبود و به هيچ كس كمك نمي كرد. زنش به او مي گفت:« خداوند به تو لطف كرده و به كار و كسبت رونق داده است. تو اين ثروت را به خواست خدا به دست آورده اي ، پس اينقدر خسيس نباش و به فقرا و نيازمندان هم كمك كن تا خدا از تو راضي باشد.» اما تاجر از اين حرفها خوشش نمي آمد . او از اينكه مي ديد زنش براي شروع هركاري بسم الله الرحمن الرحيم
مي گويد، ناراحت بود و مي گفت:« چرا هركاري كه مي خواهي بكني به نام خدا مي گويي؟ مگر به خودت اطمينان نداري؟» زن جواب مي داد:« آخر وقتي من به ياد خدا باشم ، او هم به ياد من خواهد بود و كمكم خواهد كرد.» اما اين حرفها در دل  تاجرطماع ، اثري نداشت.

روزي تاجر نقشه اي كشيد تا زنش را نسبت به خداوند بي اعتماد سازد. او انگشتر طلاي گرانقيمتي را كه نظيري نداشت ، به زن سپرد و گفت:« اين انگشتر امانت است. آنرا برايم نگه دار و مواظب باش گم نشود.» زن نام خدارا بر زبان آورد ، انگشتر را گرفت و آنرا درون يك ظرف كوچك چيني گذاشت و ظرف را درون صندوقچه اش مخفي كرد و كليدش را زير فرش گذاشت . مرد با دقت جاي نگهداري انگشتر را به خاطر سپرد و از خانه بيرون رفت.

شب كه همه خواب بودند، تاجر برخاست ، كليد صندوقچه را پيدا كرد و به سراغ انگشتر رفت و آنرا برداشت و دوباره كليد را سرجايش گذاشت و خوابيد. فردا صبح هم با اشتهاي فراوان صبحانه خورد وازخانه بيرون رفت. زنش هم بي خبر ازهمه جا به كارهاي خانه مشغول شد. مرد تاجر ابتدا به صحرا رفت و انگشتر را در زير خاك پنهان كرد و بعد راهي حجره اش شد.

ظهر آن روز همينكه ناهارش را خورد ، به زنش گفت:« برو انگشتر را بياور.» زن  به سراغ صندوقچه اش رفت ؛ اما انگشتر سرجايش نبود. فهميد كه شوهرش انگشتر را برداشته تا به او ثابت كند كه به ياد خدا بودن فايده اي ندارد. اما زن ايمانش را ازدست نداد و از ته دل دعا كرد كه انگشتر پيدا شود.

در همان لحظه صداي قارقار كلاغي به گوشش رسيد . به طرف صدا برگشت واز پنجره به حياط نگاه  كرد. كلاغي را ديد كه لب حوض نشسته بود و مي خواست ماهي بگيرد. زن از اتاق بيرون آمد و كلاغ را فراري داد. بعد به درون حوض نگاه كرد تا ماهي ها را ببيند. ماهيها سالم بودند و شنا مي كردند، اما چيزي ته حوض مي درخشيد. دستش را در آب فرو كرد و آن را برداشت. همان انگشتري بود كه شوهرش مي خواست. خدا را شكر كرد و نزد شوهرش رفت و انگشتر را به او داد. دهان مرد از تعجب بازمانده و زبانش بند آمده بود.زن گفت:« چرا تعجب كردي؟ مگر همين را نمي خواستي؟» 

مرد به خود آمد و گفت:« اما من انگشتر را به صحرا بردم و در دل خاك مخفي كردم تا دست تو به آن نرسد، چطور پيدايش كردي؟» زن جواب داد:« كلاغي كه قارقارش را شنيدي آنرا برايم آورد.»

مرد لباسش را پوشيد و به همان جايي رفت كه انگشتر را پنهان كرده بود. باد خاكهاي روي انگشتر را پراكنده كرده و كلاغ هم آن را بيرون آورده بود. با ديدن اين منظره تاجر فهميد كه خداوند براي حفظ آبروي همسرش، كلاغ را مأمور بازگرداندن انگشتر كرده است. آن روزي را به ياد آورد كه انگشتر را به دست زن داد و بعد هم آن را از او دزديد. يادش آمد كه زنش ابتدا نام خدا را به زبان آورد و سپس انگشتر را از او گرفت. به خانه برگشت و همه چيز را براي همسرش تعريف كرد و از او معذرت خواست.

زن گفت:« حالا كه به چشم خودت ديدي كه خداوند به بندگاني كه به او ايمان داشته باشند، ياري مي رساند و آبرويشان راحفظ مي كند، دست از لجبازي بردار و به او ايمان بياور و بدان كه اگر از ثروتت در راه او انفاق كني ، خداوند از تو راضي خواهد بود و عوضش را به تو خواهد داد.» مرد تاجر به خداوند ايمان آورد . از آن روز به بعد نماز مي خواند و به نيازمندان كمك ميكرد و در تمام لحظه هاي زندگي ، به ياد پروردگار دانا و توانا بود. اين زن و شوهرباايمان ، سالهاي سال به خوبي و خوشي با هم زندگي كردند و هركاري را تنها براي خشنودي خدا انجام دادند. اميدوارم شما بچه هاي عزيز هم پيوسته به ياد خداي مهربان باشيد و بدانيد كه تنها ياد اوست كه به دلها آرامش  مي بخشد. ( الا بذكرالله تطمئن القلوب)

نویسنده: مهری طهماسبی دهکردی

درباره ی مهری طهماسبی دهکردی

به نام خداوند جان آفرین حکیم سخن در زبان آفرین دوستان خوبم سلام.به وب سایت ترانه های کودکان خوش آمدید. من مهری طهماسبی دهکردی،آموزگار بازنشسته ساکن اصفهان هستم.25 سال در آموزش و پرورش خدمت کردم.آخرین مدرک تحصیلی من کارشناسی علوم تربیتی با گرایش کودکان استثنایی است.از سال 1385 که بازنشسته شدم، برای کودکان و نوجوانان شعر و داستان نوشتم.ابتدا در وبلاگم به نشانی http://taranehaykoodakan.blogfa.com/ می نوشتم ولی چندسالی است که در این وب سایت به کارم ادامه می دهم.تمام شعرها و داستان ها سروده و نوشته های خودم هستند به جز آنهایی که نام شاعر یا نویسنده و منبع دیگری ذکر گردیده است.امیدوارم با نوشتن شعر و داستا ن و مطالب دیگر بتوانم خدمتی به کودکان و نوجوانان که آینده سازان کشورمان هستند،انجام بدهم.با آرزوی موفقیت برای هموطنان عزیز و تمام خوانندگان وب سایت ترانه های کودکان..مطالب این بلاگ دست نوشته های شخصی هستند. استفاده از آن ها بدون اطلاع نویسنده و بدون ذکر منبع، غیر اخلاقی است. *این سایت درستاد ساماندهی پایگاههای اینترنتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به ثبت رسیده است.* ایمیل: ***** info@tkoodakan.net ******************** mehri_t127@yahoo.com ******************** شماره همراه مدیر وبلاگ: 09380431611 ****************************** ارتباط با ما در تلگرام: 09362904006 کانال تلگرام ما:tkoodakan@ لینک جوین تلگرام ما: https://telegram.me/joinchat/CuvhZz4W5A9TG5rOneTEJA

همچنین ببینید

یک روز در چهلستون

به نام خدا یک روز در چهلستون روزنوزدهم شهریورماه بود که سیزده ساله شدم. پدرم …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *