شنبه , ۲ بهمن ۱۳۹۵
جدیدترین شعرها و مطالب:
خانه » بزرگان ادب ایران و جهان » سرگذشت لئو نیکولایویچ تولستوی و داستان سه سؤال
200px-Ilya_Efimovich_Repin_(1844-1930)_-_Portrait_of_Leo_Tolstoy_(1887)

سرگذشت لئو نیکولایویچ تولستوی و داستان سه سؤال

داستان سه سؤال:
لئو تولستوی  در یکی از داستانهای  کوتاهش به نام ” سه سوال” داستان پادشاهی را بیان می کند که مطمئن است در انجام دادن هیچ کاری شکست نمی خورد، به شرط آنکه پاسخ این سه سوال را بداند:” چه زمانی بهترین زمان برای عمل کردن است؟” ، ” با چه افرادی باید ارتباط برقرار کرد و به سخنان چه افرادی باید گوش سپرد؟” ،” چه کاری همیشه مهم ترین کار برای انجام دادن محسوب می شود؟” به این ترتیب، او اعلام کرد به شیوه ای سخاوتمندانه به افرادی پاداش می دهد که پاسخ این سوال را به او بدهند. خردمندانی بسیار نزد پادشاه آمدند،اما همه ی آنها پاسخهایی متفاوت بیان کردند.پادشاه با پاسخ  هیچ یک از این افراد موافق نبود. بنابر این، به هیچ یک از آنها پاداشی داده نشد. پادشاه هنوز هم مشتاقانه می خواست پاسخ این سه سوال را بداند، بنابراین  تصمیم گرفت با انسانی فرزانه مشورت کند که آوازه ی دانش و خرد او در کل ناحیه پیچیده بود. پیرمرد فرزانه فقط با مردم عادی گفت و گو می کرد، بنا براین پادشاه لباسهایی ساده پوشید. در میان راه از محافظانش جدا شد. از اسب پایین آمد و تنها برای دیدن آن پیرمرد حرکت کرد. وقتی پادشاه با آن ظاهر ساده پیرمرد فرزانه را دید، سه سوالش را مطرح کرد، اما پیرمرد به او پاسخ نداد. پادشاه پی برد که پیرمرد فرزانه اندامی لاغر و نحیف دارد. پیرمرد در آن لحظه زمین را برای کاشتن گل آماده می کرد، بنا براین پادشاه مسئولیت این کار را به عهده گرفت و ساعتها به بیل زدن مشغول شد. وقتی پادشاه دوباره سوالهایش را مطرح کرد، پیرمرد فرزانه ناگهان مردی را دید که از میان درختان بیرون آمد. این مرد دستانش را روی زخمی آغشته به خون در ناحیه ی شکمش نگه داشته بود. پادشاه و پیرمرد فرزانه این مرد زخمی را به داخل خانه بردند و از او پرستاری کردند. صبح روز بعد، مرد زخمی از پادشاه خواست تا او را ببخشد. حتی با وجود اینکه پادشاه مطمئن بود هرگز در گذشته این مرد را ندیده است . مرد زخمی ماجرا را چنین توضیح داد:” شما مرا نمی شناسید، اما من به خوبی شما را می شناسم. من یکی از دشمنانتان هستم و سوگند خورده ام از شما انتقام بگیرم زیرا شما برادرم را اعدام کرده و دارایی او را به چنگ آورده اید. تصمیم گرفتم که در مسیر بازگشتتان، شما را بکشم.اما یک روز گذشت و شما باز نگشتید. بنا براین ، من از پناهگاهم بیرون آمدم تا شما را بیابم. اما به صورت اتفاقی با محافظانتان رو به رو شدم. آنها مرا شناختند و زخمی ام کردند. من از دست آنها فرار کردم. اما اگر شما زخم من را پانسمان نمی کرددید، از شدت خونریزی می مردم. من آرزو داشتم شما را بکشم . اما شما زندگی مرا نجات دادید. اکنون، اگر زنده بمانم و اگر شما بخواهید ، همچون وفادارترین افرادتان به شما خدمت خواهم کرد. همچنین ، خدمت کردن به شما را به فرزندانم نیز توصیه می کنم. خواهش می کنم مرا ببخشید!” پادشاه ، علاوه بر بخشیدن این مرد، به او گفت خدمتکاران و پزشک ویزه اش را می فرستد تا به وضعیت او رسیدگی کنند. همچنین ، پادشاه به مرد زخمی قول داد همه ی دارایی هایی را که از او گرفته شده بود، به او باز می گرداند. در آن لحظه ، پادشاه بیرون رفت و پیرمرد فرزانه را دید که بذر گلها را در زمین می کاشت. پادشاه، روز قبل، این زمین را بیل زده بود. او تصمیم گرفت برای آخرین بار ، سوالهایش را با پیرمرد فرزانه مطرح کند. وقتی پیرمرد به او گفت که سوالهایش از قبل پاسخ داده شده اند، پادشاه بسیار حیرت زده شد و پرسید: ” چگونه به این سوالها پاسخ داده شد؟ منظور شما چیست؟” پیرمرد فرزانه پاسخ داد:” متوجه نشدی؟” سپس، در ادامه چنین گفت:” اگر دیروز در این باره با من همدردی نمی کردی که من انسانی لاغر اندام و ضعیف هستم و زمین را برای کاشتن گلها آماده نمی کردی، اگر مسیر خودت را ادامه می دادی، آن مرد به تو حمله می کرد و تو پشیمان می شدی که چرا نزد من نماندی. به این ترتیب، مهم ترین زمان، به راستی زمانی بود که تو به بیل زدن مشغول بودی . مهم ترین انسان برای تو ، در آن زمان ، من بودم و مهربانی کردن نسبت به من نیز مهم ترین کار تو در آن زمان محسوب می شد. پس از  آن ، وقتی مرد زخمی به سوی ما دوید، مهم ترین زمان به راستی همان زمانی بود که تو از او پرستاری می کردی زیرا اگر زخم او را پانسمان نمی کردی، او می مرد، بی آنکه رابطه ای دوستانه بین شما برقرار شود. به این ترتیب، مرد زخمی در آن زمان مهم ترین انسان برای تو بود و پرستاری کردن از او نیز در آن زمان مهم ترین کا رتو محسوب می شد. پس ، این نکته را به یاد داشته باش:” فقط یک زمان است که زمانی مهم محسوب می شود و آن زمان حال است! زمان حال  مهم ترین زمان برای ما محسوب می شود زیرا ما فقط در این زمان می توانیم اقدامی را انجام دهیم. مهم ترین انسان در هر زمان همان کسی است که در کنارش هستی زیرا هیچ کس نمی داند آیا فرصت دارد با انسانی دیگر دیدار کند یا خیر. مهم ترین کار نیز این است که در هر زمان مهربان باشی و کارهای نیک انجام دهی زیرا انسان آفریده شده است تا کارهای نیک انجام دهد.”
***********************************************************
زندگینامه لئو تولستوی (لئو نیکولایویچ تولستوی )رمان­ نویس روسی ( 1828- 1910)
«لئو تولستوی» در خانواده ای اشرافی و ثروتمند، در دهکده «یاسنایا پالیانا» (Yasnaya Polyana) در 160 کیلومتری جنوب مسکو متولد شد. او مادرش را در دو سالگی و پدرش را در نه سالگی از دست داد و زیر نظر ديگر افراد خانواده و مربیان خارجی تربیت یافت. وي در سال 1844 در دانشگاه «قازان» (Kazan) به تحصیل زبانهای شرقي و حقوق پرداخت و در 1847، بی‌آنکه مدرکی به دست آورد، از ادامه تحصیل سر باز زد و پس از تقسیم املاک خانوادگی به خوشگذراني پرداخت؛ اما روحیه ناآرام، او را به تجربه­های گوناگون و متضاد کشاند. در 1851 براي دفاع از شهر «سواستوپول» (Sevastopol) به ارتش قفقاز پيوست. اولین اثر ادبی تولستوی مربوط به این دوره است؛ اثری سه بخشی که بخش اول آن به نام «کودکی» Detstvo)) در 1852 ، بخش دوم آن به نام «نوجوانی» (Otrochestvo) در 1854 و بخش سوم با عنوان «جوانی» Jumos)t) در 1857 انتشار یافت. این اثر در حقيقت، زندگینامه نویسنده است که او را در چهره قهرمان کتاب نمايان ساخته و اندیشه­ها و باورهايش را بیان می­کند.
تولستوی به دليل توجه ويژه اي که به ‌آموزش و پرورش کودکان و نوجوانان داشت، در سال ۱۸۵۷ به ‌مدت پنج سال از کشورهای اروپای غربی و بزرگان اروپا مانند «چارلز دیکنز»، «ایوان تورگنف»، «فریدریش فروبل» و «آدلف دیستروِگ» دیدار كرد و پس از بازگشت به ‌کشورش بر اساس تجربه هاي نو آموخته، دست به ‌یک رشته اصلاحات آموزشی زد و در همین راستا به‌ پیروی از ژان ژاک روسو، اقدام به ‌تأسیس مدارس ابتدايی در روستاها نمود. لئو نیکلایويچ در نامه‌ای به ‌یکی از خویشاوندانش – که اداره امور دربار و نظارت بر املاک تزار روسیه را به‌ عهده داشت – چنین می‌نویسد :
«هرگاه به ‌مدرسه قدم می‌گذارم، با مشاهده چهره‌های کثیف و لاغر، موهای ژولیده و برق چشمان این کودکان فقیر، دستخوش ناآرامی و نفرت می‌شوم و همان حالتی به ‌من دست می‌دهد که بارها از دیدن شرابخواران مست بر من چيره شده ‌است. ای خدای بزرگ! چگونه می‌توانم آنها را نجات دهم؟ نمی‌دانم به کدام یک از آنها کمک کنم. من آموزش و پرورش را فقط برای توده‌ها می‌خواهم و نه کسی دیگر، شايد بتوانم پوشکین‌ها[*] و لومونوسف‌های آینده را از غرق شدن رهايی بخشم».
ادامه این سرگذشت را در لینک زیر(ره پو) بخوانید:

ره پو

 

درباره ی مهری طهماسبی دهکردی

به نام خداوند جان آفرین حکیم سخن در زبان آفرین دوستان خوبم سلام.به وب سایت ترانه های کودکان خوش آمدید. من مهری طهماسبی دهکردی،آموزگار بازنشسته ساکن اصفهان هستم.25 سال در آموزش و پرورش خدمت کردم.آخرین مدرک تحصیلی من کارشناسی علوم تربیتی با گرایش کودکان استثنایی است.از سال 1385 که بازنشسته شدم، برای کودکان و نوجوانان شعر و داستان نوشتم.ابتدا در وبلاگم به نشانی http://taranehaykoodakan.blogfa.com/ می نوشتم ولی چندسالی است که در این وب سایت به کارم ادامه می دهم.تمام شعرها و داستان ها سروده و نوشته های خودم هستند به جز آنهایی که نام شاعر یا نویسنده و منبع دیگری ذکر گردیده است.امیدوارم با نوشتن شعر و داستا ن و مطالب دیگر بتوانم خدمتی به کودکان و نوجوانان که آینده سازان کشورمان هستند،انجام بدهم.با آرزوی موفقیت برای هموطنان عزیز و تمام خوانندگان وب سایت ترانه های کودکان..مطالب این بلاگ دست نوشته های شخصی هستند. استفاده از آن ها بدون اطلاع نویسنده و بدون ذکر منبع، غیر اخلاقی است. *این سایت درستاد ساماندهی پایگاههای اینترنتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به ثبت رسیده است.* ایمیل: ***** info@tkoodakan.net ******************** mehri_t127@yahoo.com ******************** شماره همراه مدیر وبلاگ: 09380431611 ****************************** ارتباط با ما در تلگرام: 09362904006 کانال تلگرام ما:tkoodakan@ لینک جوین تلگرام ما: https://telegram.me/joinchat/CuvhZz4W5A9TG5rOneTEJA

همچنین ببینید

tarvij 88.03.30-hans

هانس کریستین اندرسن

هانس کریستین اندرسن نویسنده، شاعر، نمایشنامه نویس که شاعر ملی دانمارک و پدر افسانه های …

یک دیدگاه

  1. bbbbbbbbbbbbbbbbbbbbbbbaaaaaaaaaaaaaaaaddddddddddddddddddddddddddddd

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *