جمعه , ۳۰ تیر ۱۳۹۶
جدیدترین شعرها و مطالب:
خانه » داستان » سلام

سلام

به نام خدا
دوستان عزیز و بازدیدکنندگان محترم وبلاگ ترانه های کودکان
سلام
از این پس شعرها و داستان ها و دیگر مطالب مرا در این وب سایت مشاهده خواهید کرد.این وب سایت یک هدیه از طرف فرزندم می باشد.او5 سال پیش وبلاگ ترانه های کودکان را به من هدیه کرد و اکنون نیز این وب سایت را به من هدیه کرده است.برای شروع ، چون ماه مهر و بازگشایی مدارس را پیش رو داریم،داستان ها و شعرهایی را که به همین مناسبت در آرشیو وبلاگم موجود است به شما عزیزان تقدیم می کنم.شاد و پیروز و سلامت باشید.مهری طهماسبی دهکردی
******************************************************************
ترانه ی پاییز
وقتی میاد پاییز زیبا
گرد طلا را می پاشه
به روی برگا
برگا می شه طلایی و زرد
هوا می شه یه خرده ای سرد
پاییز قشنگه
طلایی رنگه
سرما را کم کم میاره
بارون نم نم می باره
اول پاییز
پاییز برگ ریز
اول مهرِ مهربونه
هر بچه ای خودش می دونه
باید بره به مدرسه
و درس بخونه
************************************************************
زنگ مدرسه
باز آمد پاییز
بالباسی رنگ رنگ
با صدایی آشنا
دنگ و دنگ و دنگ و دنگ
بچه های شادمان
رهسپار مدرسه
بازمی آید به گوش
بانگ زنگ مدرسه
من هم آوردم به یاد
روزهای شادِ شاد
روزهای مدرسه
دفتر و کیف و مداد
کاشکی امروزهم
کودکی بودم شاد
عکسی از آن روزها
می کشیدم با مداد
*************************************************************
یک دوست جدید
نام خدا
روز اول ماه مهر، سپهر کوچولوبه مدرسه رفت و سر کلاس دوم نشست.کنار او یک پسر کوچولوی غمگین نشسته بود.سپهر از او پرسید:«اسمت چیه؟» پسرک جواب د اد:« پارسا.»سپهر گفت :« چرا ناراحتی؟» پارسا گفت:«آخه تازه به این مدرسه اومدم و هیچکس باهام دوست نیست.»
سپهردست پارسا را گرفت و گفت: «غصه نخور خودم باهات دوست میشم. اسمم سپهره.»پارسا خوشحال شد و خندید.آن روز خانم معلم خیلی با بچه ها حرف زد.گفت:« بچه های گلم، به کلاس دوم خوش آمدید. یادتونه پارسال کلاس چندم بودید؟»بچه ها جواب دادند: «کلاس اول.» خانم معلم گفت:«آفرین،امسال کلاس چندمی هستید؟» بچه ها گفتند: «کلاس دومی . »خانم معلم گفت:«بله بچه ها، پارسال کلاس اولی بودید و امسال کلاس دومی هستید.» سپهر که درست به حرف های خانم معلم گوش نمی داد و حواسش به دوست تازه اش بود، یک دفعه از جایش بلند شد و گفت:«خانم اجازه اسم دوست منم پارساله.» چندتا از بچه ها خندیدند. خانم معلم هم خنده اش گرفت و گفت:«چی گفتی؟اسم دوستت چیه؟» سپهر به پارسا اشاره کرد و گفت:«اسم دوستم پارساله.»خانم معلم باخنده به پارسا گفت:«پسرگلم، اسمت چیه؟» پارسا جواب داد:«پارسا.»خانم معلم به سپهر گفت: «عزیزم، اسم دوستت پارساست نه پارسال، پارسال یعنی سالی که تمام شد.یعنی اون روزهایی که تو کلاس اولی بودی.اما پارسا معنی دیگه ای داره و اسم پسرها هم هست.می دنی معنیش چیه؟» سپهر گفت:«نه نمی دونم. »خانم معلم گفت:«بچه ها، هر اسمی یه معنی ای داره مثلاً سپهر یعنی آسمون ، همین آسمون آبی قشنگی که بالای سر ماست. پارسا هم به معنی آدم خوب و درستکاره، یعنی آدمی که خدا را دوست داره و برای همین هیچ وقت کار بدی انجام نمیده.» بعد پارسا را جلوی کلاس برد و او را به همه معرفی کرد.پارسا از یک مدرسه ی دیگر به آنجا آمده بود و کسی او را نمی شناخت، اما اشتباه سپهر باعث شد که تمام بچه های کلاس دوم با او آشنا شوند و اسمش را یاد بگیرند. آن روز برای بچه های کلاس دوم روز خوبی بود، چون یک دوست جدید پیدا کردند و معنی پارسال و پارسا و سپهررا یاد گرفتند و به حرف بامزه ی سپهر هم خندیدند
******************************************************************
روز شکوفه ها
به نام خدا
روز شکوفه ها
محمد کوچولودلش می خواست به مدرسه برود، چون فکر می کرد آنجا می تواند درس بخواند تا وقتی بزرگ شد،خلبان هواپیما بشود.سرانجام یک روز پدر و مادرش به او خبر دادند که چند روز دیگرروزشکوفه ها، یعنی روز کلاس اولیهاست و او هم باید به مدرسه برود.آن موقع محمد شش سال تمام داشت. محمد خیلی خوشحال شد. با پدر و مادرش رفتند و کیف و دفتر و مداد و پاک کن و دفتر نقاشی و مداد رنگی و کفش و لباس خریدند. محمد مرتب به وسایل تازه اش نگاه می کرد و منتظر بود تا مدرسه ها باز شوند.
یک روز مامان به او خبر داد که فردا روز شکوفه هاست . محمد زود شام خورد و مسواک زد و خوابید تا صبح زود بیدار شود و به مدرسه برود. اولش خوابش نمی برد و هی از این دنده به آن دنده می غلتید و با خودش می گفت: فردا چه اتفاقی برای من میفته؟ معلمم چه شکلیه؟ خانمه یا آقاست؟خوش اخلاقه یا بداخلاق؟
خلاصه،محمد با این فکرها خوابش برد و تا صبح خواب مدرسه را دید. یک وقت خواب می دید که یک خانم مهربان معلمشه و یک بار هم خواب می دید که یک آقای اخموی سبیلوی بداخلاق با یک خط کش بلند جلوی او ایستاده و میگه: بچه جون، مواظب رفتارت باش و گرنه سروکارت با این خطکشه ها!
وقتی محمد بیدار شد، دلشوره داشت و می ترسید نکنه توی مدرسه تنبیه بشه؟!نکنه معلمش یک آقای بداخلاق باشه؟! اما به مامان و بابا چیزی نگفت. صبحانه خورد و لباس پوشید و کیفش را برداشت و همراه مادرش به مدرسه ی نزدیک خانه شان رفت. همه ی بچه ها کوچولو بودند ، درست مثل محمد که فقط شش سالش بود . چندتا خانم و آقا ، بچه ها را راهنمایی می کردند و به هر بچه ای که می آمد، یک شاخه گل می دادند. پدرها و مادرها بچه ها را توی مدرسه می گذاشتند و می رفتند. بیشتر بچه ها شاد و خندان بودند؛اما چندنفرشان ناراحت بودند و گریه می کردند.محمد به پسر کوچولویی که موهایش مشکی و فرفری بودند و به شدت گریه می کرد نگاه کرد و او هم گریه اش گرفت. یاد خواب دیشبش افتاد و آن آقای اخموی سبیلو را به خاطر آورد و با خودش گفت: نکنه اون آقاهه بیاد و کتکم بزنه؟ نکنه معلمم بداخلاق باشه؟ نکنه مامان و بابا دیگه دنبالم نیان و من اینجا گم بشم؟ و با این فکرها اوهم شروع کرد به های های گریه کردن. چندتا از بچه ها آمدند و دور او و پسر موفرفری جمع شدند. یکی از پسرها که صورت گرد و تپلی داشت و موهایش هم کوتاه و قهوه ای رنگ بودند گفت: آهای بچه ها چرا گریه می کنید؟ مدرسه که گریه نداره! پسر موفرفری هق هق کنان گفت: من مامانمو می خوام. من می خوام برم خونه. پسر موقهوه ای گفت: اگه بری خونه و دیگه به مدرسه نیای بیسواد می مونی، نمی تونی کتابای قشنگ بخونی . اصلاً بزرگ نمی شی…..در همان موقع آقای مدیر که دست پسر کوچولویی توی دستش بود، به طرف آنها آمد و گفت: بچه های خوب اینجا چه خبره؟ کی داره گریه میکنه؟ اصلاً گریه واسه چی؟
پسر تپل موقهوه ای با خنده به پسر موفرفری اشاره کرد وگفت: میخواد بره خونه پیش مامانش.محمد هم که داشت گریه می کرد گفت: منم میخوام برم پیش مامانم.آقای مدیر خندید و گفت: عجب! پس شما مدرسه ی ما را دوست ندارید؟ مگه نمیخواید باسواد بشید؟ ما اینجا توی مدرسه معلمهای مهربونی داریم که بچه ها را خیلی دوست دارند. بعد به خانمی که مانتوی آبی و مقنعه ی سرمه ای پوشیده بود و داشت با چندتا از مادرها صحبت می کرد اشاره کرد و گفت: اون خانم اسمش خانم صفریه. معلم شماست. الان میاد باهاتون حرف میزنه تا ببینید چقدر مهربونه و دیگه نباید گریه کنید. آنوقت صدازد: خانم صفری، لطفاً تشریف بیارید اینجا پسرهای گلتون را تحویل بگیرید. خانم صفری به مادرها چیزی گفت و به طرف بچه ها آمد. آقای مدیر گفت: این هم بچه های امسال شما.خودتون باهاشون آشنا بشید…ودست پسر کوچولو را رها کرد و خودش به طرف دفتر مدرسه رفت. خانم صفری به بچه ها گفت: ببینم، کی دلش می خواد الان برگرده و بره خونه شون؟ محمد و پسر موفرفری با هم گفتند: من. خانم صفری گفت: باشه به شرطی که با من بیایید تا دستشویی را بهتون نشون بدم تا دست و صورتتون را بشورید؛ چون گریه کردید و کثیف شدید.مادراتون وقتی شما را با این وضع ببینند ناراحت میشن .حالا دنبالم بیاین… و راه افتاد .همه ی بچه ها به دنبالش راه افتادند. خانم صفری دستشویی را به بچه ها نشان داد و گفت: هروقت به دستشویی احتیاج داشتید بیاین اینجا. پسر موفرفری و محمد رفتند و دست و صورتشان را شستند.خانم معلم گفت: بچه ها توی کیفتون دستمال دارید؟ همه ی بچه ها توی کیفها را نگاه کردند. محمد و پسر موفرفری دستمالهایشان را درآوردند و دست و صورتشان را خشک کردند.خانم صفری خندید و پرسید: بچه ها همتون دستمال داشتید؟ بچه ها جواب دادند: بله خانوم. پرسید: لیوان چی؟ لیوان هم دارید؟ بچه ها بازهم توی کیفها را نگاه کردند و گفتند: بله خانوم. خانم صفری دست زد و گفت:آفرین به شما بچه های خوب و تمیز.همه باید با لیوان آب بخورید. نکنه یه وقت یادتون بره لیوان بیارید و خدای نکرده دهنتون را بذارید به شیرآب و آب بخورید. می دونید چرا نباید با دهن آب خورد؟ یکی از بچه ها که چشمهای سبزی داشت و یک لیوان سفید با عکس تام و جری توی دستش بود گفت: واسه اینکه مریض میشیم. خانم صفری دست زد و گفت:آفرین پسر خوب، درست گفتی، راستی اسمت چیه؟ پسرک گفت : امید. خانم صفری گفت: امید جون درست گفت.هرکس باید با لیوان خودش آب بخوره تا مریض نشه.بعد به محمد و پسر موفرفری نگاه کرد و گفت: شما دوتا پسر گل موافقید همه با هم بریم تا مدرسه را نشونتون بدم یا اینکه میخواهید برگردید خونتون؟ محمد که از خانم صفری خیلی خوشش آمده بود، گفت : نه من نمی خوام برگردم، میخوام پیش شما بمونم. پسر موفرفری گفت: منم همینطور حالا نمیرم خونه بعداً میرم. خانم صفری گفت: به افتخار این دوتا آقاپسر گل دست بزنید . بچه ها دست زدند و هورا کشیدند و خانم صفری همراه بچه ها توی مدرسه راه افتاد و همه جای مدرسه را به آنها نشان داد. آقای مدیر و ناظم را هم به آنها معرفی کرد.بعد هم آنها را به اتاقی برد و گفت: اینجا کلاسه، جایی که باید توش بشینید و درس بخونید. حالا من جای هرکدام از شما را نشون میدم هرکی قدش بلندتره ، عقبتر میشینه، هرکی قدش کوتاهتره ، روی نیمکتهای جلویی میشینه…و جای هرکس را به او نشان داد. محمد و پسر موقهوه ای و امید همقد بودند و روی نیمکت ردیف سوم کنارهم نشستند. آنوقت خانم معلم اسم بچه ها را پرسید. بچه ها اسم دوستتانشان را هم یاد گرفتند. محمد فهمید که اسم پسر تپل موقهوه ای حسین و اسم پسر موفرفری سپهراست.آنها خیلی زود با هم دوست شدند و محمد یادش رفت که گریه کرده و از مدرسه ترسیده است. حسین و محمد داشتند به کلاس و بقیه ی بچه ها نگاه می کردند که دیدند پسر بزرگی دم در کلاس آمد و گفت: خانم اجازه،سلام من اومدم . خانم صفری لبخندی زد و گفت: علیک سلام ، آقای گلبانگ ، خوب کردی اومدی. بیا تو با بچه ها آشنات کنم. پسر آمد و کنار میز خانم صفری ایستاد و به بچه ها سلام کرد. خانم صفری گفت: بچه ها جواب سلام دوستتون را بلند بدین. بچه ها با هم گفتند: سلام. خانم صفری گفت: بچه ها ، این آقا پسر اسمش پیام گلبانگ ِ. اونم وقتی اومد مدرسه مثل شما کوچولو بود. توی همین کلاس نشست و من شدم معلمش، درسش دادم و باسواد شد..حالا دیگه کلاس پنجمی شده. اون مبصر شماست.امروز ازش خواهش کردم بیاد مدرسه و با شما آشنا بشه. فردا این مدرسه شلوغ میشه. بچه های کلاسهای دوم و سوم و چارم و پنجم هم به مدرسه میان. پیام توی حیاط مواظبتونه، وقتی زنگ تفریح تمام بشه صفتون را مرتب می کنه و شما را به کلاس میاره و صبر می کنه تا من بیام سر کلاس، خلاصه اون دستیار منه. پسر خیلی خوبیه. مثل داداش بزرگه ی شما میمونه.به حرفاش گوش کنید؛باشه؟ بچه ها همه باهم گفتند: باشه خانوم معلم.
آن روز محمد و بقیه ی بچه ها صف بستن و به کلاس آمدن را یاد گرفتند. با صدای زنگ آشنا شدند. خوراکیهایشان را موقع زنگ تفریح درکنارهم و با هم خوردند. با لیوانهایشان آب نوشیدند و از همه مهمتر دوستان جدیدی پیدا کردند و ظهر که زنگ خورد،هر کدام از آقای ناظم یک کتاب و چندتا شکلات ،جایزه گرفتند وخوشحال و خندان همراه بزرگترها به خانه برگشتند و با بی صبری منتظر شدند تا فردا بازهم به مدرسه بروند و درکنارهم بنشینند و خانم صفری به آنها الفبا بیاموزد و باسوادشان کند. همه ی آنها دوست داشتند مثل پیام ، پسر بزرگی بشوند و به کلاس پنجم بروند و دستیار خانم معلمشان بشوند
*********************************************************************
به نام خدا
منتظر ماه مهر
فاطمه شش ساله است. امسال مي خواهد به مدرسه برود. مادرش او را در مدرسه اي كه خواهر بزرگش فريده درس مي خواند، ثبت نام كرده است. فريده به كلاس چهارم مي رود و به فاطمه قول داده كه توي مدرسه مواظبش باشد. فاطمه كوچولو مدرسه را خيلي دوست دارد. هر روز از مادرش مي پرسد: مدرسه كي باز ميشه؟ و مادر جواب مي دهد: اول ماه مهر. فاطمه نمي داند ماه مهر كي مي آِيد. او منتظر است تا مامان و بابا و فريده بگويند ماه مهر آمده و مي تواني به مدرسه بروي.
ديروزبعدازظهر پدر فاطمه سر كار بود. مامان و فريده روزه بودند و خوابيدند. فاطمه خوابش نمي آمد وحوصله اش حسابي سر رفته بود. اسباب بازي هايش را برداشت و شروع كرد به بازي. اما بازهم به ماه مهر فكر مي كرد. با خودش مي گفت: «پس ماه مهر كي از راه
مي رسه؟ مدرسه كي باز ميشه ؟ كاشكي بازمي شد تا من مانتو شلوار خوشگلم را مي پوشيدم، مقنعه ي سفيدم را سرم مي كردم، كيفم را برمي داشتم، كتاب و مداد و دفترم را توش
مي ذاشتم، مي رفتم مدرسه، به خانم معلم سلام مي كردم، درس مي خوندم و باسواد مي شدم.» توي همين فكرها بود كه خوابش برد. خواب ديد كه تمام دختر كوچولوهايي كه امسال
مي خواهند به مدرسه بروند، توي حياط آنها جمع شده اند. همه ي آنها مثل مانتو شلوار و مقنعه ي فاطمه را پوشيده بودند. آنها دستهاي هم را گرفته بودند ؛ فاطمه وسط آنها ايستاده بود. همه ي بچه ها خوشحال و خندان بودند و با هم مي خواندند:
اين روزا ما منتظريم
چشماي ما تو راهه
منتظر يه مهمونيم
مهموني كه يه ماهه
مهمون ما تو راهه
مياد با مهربوني
ماه اول پاييز
اسمشو خوب ميدوني
وقتي كه ماه مهر مياد
مدرسه ها واميشه
دوباره شور و غوغا
تو كوچه برپا ميشه
ما بچه ها با شادي
با هم ميريم مدرسه
ميخوايم كه درس بخونيم
تنبلي ديگه بسه
فاطمه ميان آنها ايستاده بود و همراه آنها شعر مي خواند.يكي از بچه ها كه خيلي شبيه او بود، دستش را كشيد و گفت:« فاطمه جون، بيا ، ماه مهر اومده. بيا اينجا ببينش.» فاطمه خواست همراه آن دختر برود، اما پايش گير كرد و افتاد. او از خواب پريد. هنوز هم خوابش را به خاطر داشت. چهره ي دختر كوچولوها و شعري كه با هم مي خواندند ، يادش مانده بود.وقتي مامان و فريده بيدار شدند، خوابش را براي آنها تعريف كرد. فريده گفت:« خواهر كوچولو، انتظار ديگه داره به پايان ميرسه، امروز روز بيست و ششم شهريوره. چند روز ديگه تابستون تمام ميشه و فصل پاييز از راه ميرسه. ماه مهر ماه اول پاييزه. روز اول ماه مهر مدرسه باز ميشه و ما به مدرسه ميريم.» فاطمه خيلي خوشحال شدو از خوشحالي شروع كرد به شعر خواندن:
اين روزا من منتظرم
چشماي من به راهه
منتظر يه مهمونم
مهموني كه يه ماهه………
بله بچه ها، چندروز ديگه مدرسه باز ميشه و درس و مشق شروع ميشه. اميدوارم همه ي شما مثل فاطمه كوچولو مدرسه را دوست داشته باشيد و براي باز شدنش روزشماري كنيد. پايان

*********************************************************************

درباره ی مهری طهماسبی دهکردی

به نام خداوند جان آفرین حکیم سخن در زبان آفرین دوستان خوبم سلام.به وب سایت ترانه های کودکان خوش آمدید. من مهری طهماسبی دهکردی،آموزگار بازنشسته ساکن اصفهان هستم.25 سال در آموزش و پرورش خدمت کردم.آخرین مدرک تحصیلی من کارشناسی علوم تربیتی با گرایش کودکان استثنایی است.از سال 1385 که بازنشسته شدم، برای کودکان و نوجوانان شعر و داستان نوشتم.ابتدا در وبلاگم به نشانی http://taranehaykoodakan.blogfa.com/ می نوشتم ولی چندسالی است که در این وب سایت به کارم ادامه می دهم.تمام شعرها و داستان ها سروده و نوشته های خودم هستند به جز آنهایی که نام شاعر یا نویسنده و منبع دیگری ذکر گردیده است.امیدوارم با نوشتن شعر و داستا ن و مطالب دیگر بتوانم خدمتی به کودکان و نوجوانان که آینده سازان کشورمان هستند،انجام بدهم.با آرزوی موفقیت برای هموطنان عزیز و تمام خوانندگان وب سایت ترانه های کودکان..مطالب این بلاگ دست نوشته های شخصی هستند. استفاده از آن ها بدون اطلاع نویسنده و بدون ذکر منبع، غیر اخلاقی است. *این سایت درستاد ساماندهی پایگاههای اینترنتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به ثبت رسیده است.* ایمیل: ***** info@tkoodakan.net ******************** mehri_t127@yahoo.com ******************** شماره همراه مدیر وبلاگ: 09380431611 ****************************** ارتباط با ما در تلگرام: 09362904006 کانال تلگرام ما:tkoodakan@ لینک جوین تلگرام ما: https://telegram.me/joinchat/CuvhZz4W5A9TG5rOneTEJA

همچنین ببینید

من و سیزده به در

به نام خداوند جان آفرین ***************** من و سیزده به در * سیزده نوروز رفتم …

۷ دیدگاه

  1. سلام خانوم طهماسبی
    من کامپی دامپیم از نبات کوچولو . یه چند وقتی مطلبی ارسال نکرده بودید نگران شده بودم . وب سایتتون رو بهتون تبریک می گم.
    من هم با همین آدرس لینکتون کردم .
    با “کتاب های خوب” و “آموزش لغات انگلیسی در نبات کوچولو ” و “دورمی‏‏ فا‏سل‏‏لا‏سی ” به روز شدیم . منتظرتون هستیم .
    راستی چند روز دیگه تا انتشار شماره 4 نبات کوچولو نمونده ها .

  2. سلام خانم مهری طهماسبی تبریک میگویم برای وبسایتتان واین که بسیار متشکرم ازاین که به وبلاگ من سر زدید

  3. سلام. ببخشید که من وبلاگم را تعطیل کرده ام و بنابراین اسم وبلاگم را درج نکردم. از خواندن داستانها ، اشعار کودکانه و مطالب جالب شما همیشه لذت برده ام و امیدوارم پس از این هم همچنان ادامه دهم. به شما همکار ارجمند خسته نباشید عرض می کنم و ایام خوب و خوشی را برایتان آرزو می کنم. امیدوارم هربرگی که در این روزها از درختان می افتد آمینی باشد برای آرزوهای قشنگتان. دنیایتان مثل دنیای کودکان شاد و پرنشاط باشد.

  4. سلام!

    تبریک میگم.

    به یک غزل-ترانه دعوتید

    همیشه شاد

  5. سلام و تبریک فراوان برای این هدیه ی زیبایی که فرزند گل تان هدیه کردند
    انشالله صد سال زنده باشید و سایه ی همیشه مهربانتان بر سر خانواده تان و ما دوستدارانتان باشد.
    هر بار که لا به لای پروژه های سنگینم فرصتی بوجود می آید به نوشته های شما سری میزنم و از ذلالی و زیبایی بی وصفشان بینهایت به سر شوق می آیم
    به امید همکاری های بیشتر و دوباره با شما
    فرزند کوچکتان رضا حسینی

    • مهری طهماسبی دهکردی

      سلام و درود بر شما
      ممنونم که لطف کردید و به اینجا هم سرزدید.همکاری با هنرمندی چون شما برای من موجب افتخار است.برایت آرزوی سربلندی و موفقیت و سلامتی دارم.

  6. سلام
    این یکی هم زیبا بود والا از بس سرگرم درسم هستم وقت نردم به وبلاگ شما سر بزنم معذرت می خواهم در وبلاگ داستان و اشعار یک کودک شما را لینک کردم به آدرس جدیدتون اگر وقت کنم در وبلاگ دیگری هم به همین آدرس لینکتان می کنم چون من دیگر زیاد با اینترنت کار نمی کنم فقط هر از گاهی وبلاگو ایمیلم راچک می کنم ذوستدار مطالب زیباتون هستم
    خداحافظ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *