سه شنبه , ۹ خرداد ۱۳۹۶
جدیدترین شعرها و مطالب:
خانه » بزرگان ادب ایران و جهان » شما که غریبه نیستید!
هوشنگ مرادی کرمانی نویسنده کتاب شما که غریبه نیستید

شما که غریبه نیستید!

آقای هوشنگ مرادی کرمانی خودش را چنین معرفی می کند:«من هوشنگ مرادی کرمانی هستم.16 شهریور ماه 1323 در روستای سیرچ از توابع کرمان، در منتهای سختی و محرومیت و فقر به دنیا آمدم، از 8 سالگی کار کرده‌‏ام؛ از همین دوران به خواندن علاقه خاصی داشتم. تا 15 سالگی در کرمان بودم و زندگی‌‏ام بدون پدر و مادر گذشت، زندگی پر از سختی و درد.»

این نویسنده دوره‌ی دانشکده هنرهای دراماتیک را در تهران گذراند و در همین مدت در رشته‌ی ترجمه زبان انگلیسی نیز لیسانس گرفت. او فعالیتهای هنری خود را از سال 1340 با رادیو کرمان آغاز کرد و بعد این فعالیت را در تهران ادامه داد.

 

هوشنگ مرادی کرمانی نویسنده کتاب شما که غریبه نیستید
هوشنگ مرادی کرمانی نویسنده کتاب شما که غریبه نیستید

در سال 1347 با چاپ داستان در مطبوعات فعالیت مطبوعاتی‌اش را گسترش داد. اولین داستانش در مجله‌ی “خوشه” منتشر شد که نامش ” کوچه ما خوشبخت‌‏ها” بود و حال و هوای طنز آلود داشت. در آثار بعدی خود دردها و رنج‌های زندگی‌اش را با رگه‌‏هایی طنزآمیز به داستان تبدیل کرد. در این باره می گوید: «این داستان‌‏ها، حاصل چنگ زدن و تلاش من در زندگی است؛ یعنی من به زندگی خودم چنگ زدم و آن را به تصویر کشیدم و داستان‌‏هایم همه ریشه در زندگی من دارد. زمانی که دیدم مردم دردهای مرا گوش نمی‌‏دهند، سعی کردم آنها را به زبان طنز بگویم».

برای من رنج نوشتن زیباترین رنج‌‏هاست. من به دنیا نیامده‌‏ام که برج بسازم یا رئیس جمهور شوم. من به دنیا آمده ام که نویسنده شوم. بهترین دوست من قلم و کاغذ است. زمانی که می‌‏نوشتم، هیچ وقت فکر نمی‌‏کردم آن قدر بزرگ شوم که دیگران برای من دست بزنند یا برای گفت وگو به دانشگاه دعوت شوم. مهم آن بود که خود را با نوشتن خالی می‌‏کردم و لذت می‌‏بردم.”

 

 

در سال 1353 « قصه‌های مجید» را برای برنامه‌ی “خانه و خانواده” رادیو نوشت. قصه‌‏های مجید انعکاس زندگی حقیقی مرادی بود که همراه با “بی‌‏بی” پیر زن مهربان، زندگی می‌‏کرد. 

اولین جایزه‌ی نویسندگی‌اش به خاطر” بچه‌های قالیباف‌خانه” بود که در سال 1359 جایزه‌ی نقدی شورای کتاب کودک و جایزه‌ی جهانی اندرسن در سال 1986 را به او اختصاص داد. این داستان سرگذشت کودکانی را بیان می‌‏کند که به خاطر وضع نابسامان زندگی خانواده، مجبور بودند در سنین کودکی به قالیباف‌خانه‌ها بروند و در بدترین شرایط به کار بپردازند. درمورد نوشتن این داستان می‌گوید:« برای نوشتن این داستان ماه‌‏ها به کرمان رفتم و در کنار بافندگان قالی نشستم تا احساس آنها را به خوبی درک کنم».

 

لمس آنچه که می‌‏نویسد از خصوصیات نثر کرمانی است، که در تمام داستان‌‏های قابل درک است. می توان گفت مرادی با تمام وجود می‌نویسد.

 

برای جلد دوم ” قصه‌‏های مجید” در سال 1360، لوح تقدیر شورای کتاب کودک را دریافت کرد. و در سال 1364، همین قصه‌ها جایزه‌ی مخصوص «کتاب برگزیده سال1364» را نصیب وی ساخت.
استفاده از ضرب‌المثل‌‏ها و آداب و رسوم عامه، کاربرد واژگان محاوره‌‏ای، آمیختگی نظم و نثر از ویژگی‌‏های بارز آثار هوشنگ مرادی کرمانی است.

 

کرمانی در سال 1992 از سوی داوران جایزه جهانی “هانس کریستین اندرسن” در برلین به دلیل تاثیرعمیق و گسترده در ادبیات کودکان جهان به عنوان “نویسنده‌ی برگزیده سال 1992” انتخاب شد. وی همچنین عنوان نویسنده‌ی برگزیده کشور کاستاریکا، جایزه‌ی “خوزه مارتینی”، نویسنده و قهرمان ملی آمریکای لاتین را در سال 1995 میلادی از آن خود کرد. همچنین از سوی شورای کتاب کودک، نامزد دریافت جایزه یادبود “آسترید لیندگرن 2007” شد. شورا، این نویسنده‌ی بزرگ ایرانی را به سبب خلق آثار ماندگار و تاثیرگذار برای دریافت این جایزه معرفی کرد؛ آثاری بیادماندنی با طنزی قوی که شخصیت های داستانی محبوبشان چون مجید و بی‌بی بدون احساس سرافکندگی و شکست در نهایت فقر و نیاز به زندگی لبخند می‌زنند.

آثار منتشر شده:

داستان:

1- قصه های مجید/ پنج جلد. 38داستان. انتشارات سحاب. چاپ دوازدهم 1373

2- بچه های قالیباف خانه/ 2 داستان. انتشارات سحاب. چاپ چهارم 1372

3- نخل/ یک داستان بلند. انتشارات سحاب. چاپ سوم 1372

4- چکمه/ داستان برای کودکان. انتشارات سحاب. چاپ سوم 1372

5- داستان آن خمره/ داستان بلند. کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان. چاپ سوم 1373

6- مشت بر پوست/ داستان بلند. انتشارات توس. چاپ دوم 1374

7- تنور/ مجموعه داستان. انتشارات پروین. چاپ اول 1373

8- کوزه/ نمایشنامه. نشر نی. چاپ اول 1373

9- مهمان مامان/ داستان بلند. نشر نی. چاپ اول 1375

10- شما که غریبه نیستید/ خاطرات. نشر معین. چاپ دوم 1384

 

فیلمنامه :

کاکی/ تیک تاک/ کیسه برنج.

 

نمایشنامه‌‏ها :

 کبوتر توی کوزه / پهلوان و جراح/ ماموریت ( تلویزیونی) .

 

اقتباس سینمایی:

1-داستان صنوبر/ محصول افغانستان

2- قصه‌‏های مجید/ یازده فیلم تلویزیونی و سه فیلم سینمایی، کارگردان کیومرث پوراحمد.

3- خمره/ فیلم سینمایی، کارگردان: ابراهیم فروزش.

4- چکمه/ فیلم سینمایی، کارگردان: محمدعلی طالبی.

5-مهمان مامان/ فیلم سینمایی، کارگردا ن: داریوش مهرجویی.

6- تنور/ فیلم سینمایی، کارگردان: محمدعلی طالبی.

7- مثل ماه شب چهارده / 11 قسمت سریال تلویزیونی، یک فیلم سینمایی، کارگردان: محمد علی طالبی.

 

در مورد انگیزه اش برای نوشتن کتاب شما که غریبه نیستید،می نویسد:

داشتم با پسرم توی بهشت زهرا، میان قبرها، قدم می‌زدم، گفتم: «همه‌ی این‌هایی که اینجا خوابیده‌اند می‌توانستند نویسنده بشوند. لااقل یک رمان خواندنی و ماندنی می‌نوشتند. موضوع نو و جالبی داشتند و آن زندگی خودشان بود که با دیگری فرق می‌کرد. هسته‌ی اصلی و ریشه‌ی همه‌ی هنرها “زندگی” است. فقط کافی بود که صداقت داشته ‌باشند و اینکه بدانند چه چیزهایی را از زندگی انتخاب کنند که به درد نوشتن بخورد.»

گفت: «چرا خودت زندگی‌نامه‌ات را نمی‌نویسی. چیزهایی که گاهی برایم تعریف کردی جالب است.»

گفتم: «همه‌ی آن‌ها را نوشته‌ام. حتی آن‌هایی را که با گوشت و پوستم لمس نکرده‌ام. آن‌قدر به آن‌ها فکر کرده‌ام و توی ذهنم نوشته‌ام و خط زده‌ام که شده‌اند مال خودم. فکر می‌کنم همه‌ی کارهای هنری یک هنرمند زندگی‌نامه‌ی اوست.»

گفت: «با این ‌حال، صاف و پوست‌کنده ننوشتی که این زندگی من است، حتی قصه‌های مجید هم قسمت‌های خیالی‌اش بیشتر از واقعیت است. همیشه پشت آدم‌های داستان‌هایت پنهان شدی و زیر زیرکی زندگی‌نامه نوشتی. این دفعه شجاعت و همّت نشان بده، بیا میان میدان و بگو: این منم.»

گفتم: «می‌نویسم شصت‌سالگی سنّ خوبی برای نوشتن زندگی‌نامه است. آن‌قدر جوان نیستم که بی‌تجربه باشم. پر و بال غرور جوانی‌ام ریخته. یک خرده باد کلّه‌ام خوابیده. یک ذره واقع‌بین و عاقل شده‌ام. هنوز هم نیاز به «خوانده شدن» دارم. آن‌قدر هم پیر نشده‌ام که حافظه‌ام دستم را نگیرد، و ترس و احتیاط و تواضع بی‌جا چوب لای چرخم نمی‌گذارد که دست ‌و بالم را ببندد. شصت‌سالگی سنّ خوبی است برای نوشتنِ “زندگی‌نامه‌ی خودنوشت”. نترس تا آن موقع می‌مانم. خواب دیده‌ام که می‌مانم.»

سنگ قبرها را نگاه کردیم و من رویشان را خواندم. حرف‌های زنده‌ها پشت سر مرده‌ها خواندنی بود. بعدها هر وقت زندگی‌نامه‌ای به دستم می‌رسید یا توی کتاب‌فروشی می‌دیدم، می‌گرفتم و می‌خواندم. به پسرم گفتم: «چیزی که این‌ها کم دارند، صداقت است و روراستی. بیشترشان دفاعیه است در برابر کارهایی که کرده یا نکرده‌اند. تعریف از خود و بد گفتن از دیگران؛ خصوصاً سیاسی‌هایش. نتیجه‌ی ‌بیشترشان این است که: من خوب و مهربان و باهوش بودم بقیه حسود و بدجنس بودند. اگر امکانات بود من بهتر از این‌ها می‌شدم. نان قرض دادن هم هست. خالص نیست. نان زمان و زمانه خوردن هم هست، به نرخ روز نوشتن. به قول کرمانی‌ها:‌ “می‌زنم چهچه بلبل که خَرَم بگذرد از پل” این است که استقبال نمی‌شود و غالباً ماندنی نیستند.»

گفت: «چرا؟ آن‌طرف‌ها که زندگی‌نامه‌ها پرطرف‌دار است و بسیاری از مسائل سیاسی و اجتماعی و روان‌شناسی و جامعه‌شناسی‌شان را می‌شود از راه همین زندگی‌نامه‌ها به دست آورد. چرا ما این‌طور نیستیم؟»

گفتم: «در اینجا هم می‌شود چنین زندگی‌نامه‌هایی پیدا کرد و تعدادش خیلی‌خیلی کم است. جامعه‌ی ما خیلی چیزها را بر نمی‌تابد. ما با سیلی صورتمان را سرخ می‌کنیم که آبروداری کنیم و دشمن‌شاد نشویم. ما اندرونی و بیرونی و حیاط خلوت داریم. دالان و پستو و صندوق‌خانه داریم. سفره‌ی دلمان را پهن نمی‌کنیم. پول و عقیده‌ی سیاسی و مذهبی و نقشه‌ی زندگی‌مان را در صندوقچه‌ی سینه‌مان پنهان می‌کنیم که نقطه‌ ضعف دست هر کس ندهیم. نکند که روزگاری دست کسی بیفتد و پدرمان را دربیاورد؛ جوری که نتوانیم سرمان را بلند کنیم. اینجا زبان سرخ سر سبز می‌دهد بر باد. از زمین و زمان می‌ترسیم و با همه رودربایستی داریم. بیشتر شبیه پیازیم تا “نارنگی بی‌حیا”! که زود لخت می‌شود. هر پوستی که ازمان بکنند پوست دیگر داریم. هیچ‌کس تا آخر عمر به مغزمان دسترسی پیدا نمی‌کند. این خصلت‌ها در ما عمیق شده، از سال‌های بسیار دور تا امروز. شخصیت سیاسی و اجتماعی‌مان با ترس و پنهان‌کاری گره خورده. ما سنّت اعتراف نداریم. به خوب و بدش کاری نداریم. اینکه حرف‌ها را بزنیم و راحت بخوابیم، کار ما نیست. این است که زندگی‌نامه‌های ما آنی نیست که باید باشد و به دل بنشیند و از آن استقبال شود. اگر هم شده فصلی بوده و موقتی. نتوانسته در برابر زمان و زمانه‌های دیگر جان‌سخت باشد، چند نسل خوانده شود، پا بگیرد و بماند، به‌عنوان تاریخ، سند معتبر.»

گفت: «تند رفتی. با‌این‌حال بنویس. بگذار از جایی شروع شود که دوست داری، باشد. تو بنویس ببینیم چطور می‌نویسی.»

گفتم: «خط قرمزها!»

گفت: «تا آنجایی که می‌شود، برو.»

گفتم: «این می‌شود از آن حرف‌هاست که سرنخ‌هایش دست من نیست. گرچه هرگز سیاسی نبوده‌ام و نیستم.»

 شصت‌ساله شدم، نوشتم. شد «داستان زندگی» یا «زندگی‌نامه‌ی داستانی». شصت‌ساله شده ‌بودم که نوشتم: شما که غریبه نیستید، ناشر هم خیلی هم‌فکری و همراهی کرد. شما که غریبه نیستید! کلاهم را که قاضی کردم و سر سفره‌ی انصاف که نشستم، دیدم پسرم راست می‌گفت. تند رفته ‌بودم و قضاوتم در خصوص زندگی‌نامه‌های ایرانی تند بود. گفتنش آسان بود و عمل کردنش سخت.

در بخشی از این کتاب(شما که غریبه نیستید) می خوانیم:«چوپانی را دوست دارم.صدای دلنگ دولنگ زنگوله ی گوسفندها را که توی کوه و دشت می پیچد دوست دارم.دلنشین است.هر وقت مدرسه نداشتم و کاری نداشتم،همراه قشنگو،پسر عموابرام،برادر شیری ام،می رفتم به چوپانی.قشنگو چوپانی می کند.چندتا گوسفند مال خودشان است و چندتا گوسفند هم مال این و آن.صبح های زود،تاریک و روشن،گوسفندها را هی می کند سینه ی کوه.من هم که شب توی خانه شان خوابیده ام،همراهش می روم.توبره  ی کوچولویی پشتم می اندازم و دنبال گوسفندها می دوم.چوبی هم دارم.باران که می آید گوسفندها را می کشانیم به بالای کوه  که اگر سیل آمد،نبردشان.خودمان زیر سنگ بزرگی می نشنیم و گوسفندها را که زیر باران خیس می شوند و بی اعتنا به باران از پشت و پناه سنگ ها علف بیابانی می خورند،نگاه می کنیم.آتش درست می کنیم .کتری سیاه و دودزده ی مان را روی آتش می گذاریم و با چوپان های دیگر چای می خوریم.باران که بند می آید مه نازکی دره ها را می گیرد.بوی گیاهان کوهی را نسیم می اورد.بزغاله ها و بره های کوچک دنبال مادرشان می دوند.کیسه های کوچکی داریم.پستان مادرها را توی کیسه می کنیم و بند پستان ها ا به پشت گوسفند می بندیم تا بچه ها شیرشان  را نخورند.بوی پشکل تازه،بوی علف و گیاهان کوهی،بوی باران ،بوی صخره های خیس و براق از باران،توی کوه می پیچد بینی و تنم  را پرمی کند.صدای دلنگ دولُنگ زنگوله ها را می شنوم.قشنگو خوب نی لبک می زند.نی هم می زند.اما نی لبک  را بیشتر دوست دارم،بهتر می زند.نی غمگین است.دلم می
گیرد.یادآغ بابام ،پدرم،ننه بابام،مادرم و تنهایی ام می افتم.نمی خواهم به آنها فکر کنم.ی لبک که  می زند همه چیز شاد است.بزغاله ها و بره های کوچولو شیطان و بازیگوش اند،از روی این سنگ روی آن سنگ می پرند.بی خودی بع بع  و مع مع می کنند،با صدای نی لبک می رقصند.روی سر و گردن مادرشان می پرند،به کیسه ای که تویش پستان مادر است کله می زنند و من نگاهشان می کنم.یکی از بزغاله ها که مادرش مرده است،غمگین دنبال گله می دود و نمی داند به کدام کیسه کله  بزند،مواظبم که عقب نماند و گرگ نخوردش.

 

منابع: – شما که غریبه نیستید/ خاطرات. نشر معین. چاپ دوم 1384

 

 http://www.ketabnews.com/detail-3762-fa-1.html

درباره ی مهری طهماسبی دهکردی

به نام خداوند جان آفرین حکیم سخن در زبان آفرین دوستان خوبم سلام.به وب سایت ترانه های کودکان خوش آمدید. من مهری طهماسبی دهکردی،آموزگار بازنشسته ساکن اصفهان هستم.25 سال در آموزش و پرورش خدمت کردم.آخرین مدرک تحصیلی من کارشناسی علوم تربیتی با گرایش کودکان استثنایی است.از سال 1385 که بازنشسته شدم، برای کودکان و نوجوانان شعر و داستان نوشتم.ابتدا در وبلاگم به نشانی http://taranehaykoodakan.blogfa.com/ می نوشتم ولی چندسالی است که در این وب سایت به کارم ادامه می دهم.تمام شعرها و داستان ها سروده و نوشته های خودم هستند به جز آنهایی که نام شاعر یا نویسنده و منبع دیگری ذکر گردیده است.امیدوارم با نوشتن شعر و داستا ن و مطالب دیگر بتوانم خدمتی به کودکان و نوجوانان که آینده سازان کشورمان هستند،انجام بدهم.با آرزوی موفقیت برای هموطنان عزیز و تمام خوانندگان وب سایت ترانه های کودکان..مطالب این بلاگ دست نوشته های شخصی هستند. استفاده از آن ها بدون اطلاع نویسنده و بدون ذکر منبع، غیر اخلاقی است. *این سایت درستاد ساماندهی پایگاههای اینترنتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به ثبت رسیده است.* ایمیل: ***** info@tkoodakan.net ******************** mehri_t127@yahoo.com ******************** شماره همراه مدیر وبلاگ: 09380431611 ****************************** ارتباط با ما در تلگرام: 09362904006 کانال تلگرام ما:tkoodakan@ لینک جوین تلگرام ما: https://telegram.me/joinchat/CuvhZz4W5A9TG5rOneTEJA

همچنین ببینید

عطار نیشابورى

فریدالدین عطار نیشابورى یكى از نوابغ، بزرگان سخنور و عارف قرن ششم و هفتم ،در …

۲ دیدگاه

  1. آیلارباقرزاده

    مرسییییییییییییییی !

  2. سلام عکس عمو قاسم رو توی سایت بذارین

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *