سه شنبه , ۵ بهمن ۱۳۹۵
جدیدترین شعرها و مطالب:
خانه » داستان » قصه ي باز و كبوتر

قصه ي باز و كبوتر

يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچ كس نبود

خانم و آقاي كبوتر پسر كوچولوي ناز قشنگي داشتند. پسر كوچولو با صداي قشنگش بغ بغو مي كرد و آواز مي خواند؛ براي همين اسمش را گذاشته بودند بغ بغو. خانم و آقاي كبوتر به بغ بغو پرواز كردن ياد داده بودند و او همراه آنها از لانه بيرون مي پريد و در آسمان آبي چرخ مي زد و پرواز مي كرد ؛ اما حاضر نبود با جوجه كبوترهاي هم سن و سالش دوست شود. پدرومادرش به او مي گفتند:« بغ بغو جان برو با بچه ها بازي كن اگه توي لونه بموني حوصله ات سر ميره ها…» بغ بغو مي گفت:« نه ، همه ي جوجه كبوترا ترسو هستند. تا چشمشون به يك پرنده ي بزرگ ميفته در ميرن توي لونه قايم مي شن. من دلم مي خواد با يك |پرنده ي قوي دوست بشم ؛ مثلاً با يك باز شكاري كه خيلي تند پرواز مي كنه و از هيچكس هم نمي ترسه..» آنوقت مامان و باباش با ترس و لرز مي گفتند:« اي واي! نكنه همچين كاري بكني ها! بازها دشمن ماهستند. اونها اگه ما را بگيرند، با چنگالهاي برّنده شون ما را مي كشند و بعد با منقارهاي قويِّ خودشون ،تكه تكه مون مي كنند و مي خورنمون. آخه غذاي اصلي بازها پرنده هاي درحال پرواز و جانوراي كوچولوي روي زمينه.»

Free pictures - bird landing, nature picture, by AHMED.(Busy)

ولي گوش بغ بغو به اين حرفها بدهكار نبود و پي فرصتي مي گشت تا با يك بازشكاري دوست شود. يك روز بعداز ظهر كه با با و مامانش توي لانه خوابيده بودند، يواشكي از لانه بيرون پريد و به آسمان نگاه كرد. هوا صاف و آفتابي بود ويك باز شكاري در حالي كه خرگوشي را به منقار گرفته بود داشت به سوي لانه اش مي رفت. بغ بغو به دنبال او راه افتاد. باز به لانه اش رسيد و خرگوش را تكه تكه كرد و به جوجه هايش غذا داد. بغ بغو نزديك لانه نشست و به او نگاه كرد. چشم باز به او افتاد.فرياد زد:«آهاي جوجه كبوتر ، اينجا چي مي خواي؟ مگه نمي دوني اگه دستم بهت برسه يه لقمه ي چپت مي كنم؟» بغ بغو با ترس و لرز گفت:« سلام خانم باز شكاري، من از شما خيلي خوشم مياد. شما شجاع و نترس هستيد و تمام حيوونا و پرنده ها از شمامي ترسند . من اينجا اومدم تا با بچه هاي شما دوست بشم و باهاشون بازي كنم.البته اگه شما اجازه بدين..»

 

ناگهان فكري به خاطر باز رسيد. با خودش گفت:« اين كبوتر نادان  را الان نمي خورم. بايد اجازه بدهم مدتي با جوجه هايم بازي كند، بعد به جوجه ها ياد مي دهم تا او را شكار كنند و بخورند.» براي همين لبخندي زد و گفت:« به به! چه كبوتر زرنگي!ازتو خوشم اومده، واسه ي همين اجازه ميدم هر روز بيايي و با بچه هام بازي كني. حالا بيا يه كم جلوي لونه ي من چرخ بزن و پرواز كن تا بچه ها تو را ببينند.»

بغ بغو با خوشحالي جلوي لانه ي باز پرواز كرد. چندتا چرخ قشنگ زد و جوجه هاي باز به او خنديدند. بعد هم خداحافظي كرد و به لانه ي خودشان برگشت و به پدر و مادرش هم چيزي از اين ماجرا نگفت. از آن روز به بعد وقتي بابا و مامانش خواب بودند، به ديدن باز و جوجه هايش مي رفت و با جوجه ها بازي مي كرد.يك روز وقتي به لانه ي باز رسيد، صداي گفتگوي او را با جوجه هايش شنيد. باز مي گفت:« بچه ها  شما ديگه بزرگ شديد و بايد پرواز كردن را ياد بگيريد.امروز پرواز يادتون ميدم. فردا وقتي بغ بغو اومد، بايد بهش حمله كنيد و شكارش كنيد . اون اولين طعمه ي شماست. بعدش بايد همه ي پرنده هاي كوچيك در حال پرواز را شكار كنيد و بخوريد تا كاملاً قوي بشيد. فهميديد؟» و جوجه ها يك صدا جواب دادند:« بله ، فهميديم.» تن بغ بغو به لرزه افتاد و فهميد كه با پاي خودش در دام افتاده است. آهسته برگشت و فرار كرد و به لانه پيش پدر و مادرش رفت.آنها وقتي تن لرزان بغ بغو را ديدند، شروع كردن به پرس و جو:« چي شده ؟ چرا مي لرزي؟ از چي ترسيدي؟…» بغ بغو كمي كه حالش جا آمد ، تمام ماجرا را براي آنها تعريف كرد.وقتي پدر و مادرش ماجرا را شنيدند ، دهانشان از تعجب بازماند. مامانش گفت:« بچه جون چطوري جرأت كردي بري سراغ باز؟ باز دشمن كبوتره، تو نترسيدي خوراك باز بشي؟ » و باباش داد زد:« آخه بچه چرا تو اينقدر بيفكري؟ چرا بي اجازه ي من و مادرت به سراغ باز شكاري رفتي؟ شانس آوردي كه هنوز زنده اي . اگه باز نمي خواست از تو به عنوان طعمه استفاده كنه، حالا تو شكمش بودي.» و مامانش گفت:« آره از قديم گفته اند: كبوتر با كبوتر باز با باز ، كند همجنس با همجنس پرواز. همه بايد در انتخاب دوست دقت كنند.دوست خوب نعمته. واي به حال كسي كه دوست و دشمن خودش را نشناسه.»

خلاصه، مامان و بابا كبوتر ،كلّي  بغ بغو را نصيحت كردند . بغ بغو هم قول داد كه ازآن به بعد هر كاري را با مشورت پدر و مادرش انجام بدهد و بدون فكر و با عجله دست به كاري نزند.

درباره ی مهری طهماسبی دهکردی

به نام خداوند جان آفرین حکیم سخن در زبان آفرین دوستان خوبم سلام.به وب سایت ترانه های کودکان خوش آمدید. من مهری طهماسبی دهکردی،آموزگار بازنشسته ساکن اصفهان هستم.25 سال در آموزش و پرورش خدمت کردم.آخرین مدرک تحصیلی من کارشناسی علوم تربیتی با گرایش کودکان استثنایی است.از سال 1385 که بازنشسته شدم، برای کودکان و نوجوانان شعر و داستان نوشتم.ابتدا در وبلاگم به نشانی http://taranehaykoodakan.blogfa.com/ می نوشتم ولی چندسالی است که در این وب سایت به کارم ادامه می دهم.تمام شعرها و داستان ها سروده و نوشته های خودم هستند به جز آنهایی که نام شاعر یا نویسنده و منبع دیگری ذکر گردیده است.امیدوارم با نوشتن شعر و داستا ن و مطالب دیگر بتوانم خدمتی به کودکان و نوجوانان که آینده سازان کشورمان هستند،انجام بدهم.با آرزوی موفقیت برای هموطنان عزیز و تمام خوانندگان وب سایت ترانه های کودکان..مطالب این بلاگ دست نوشته های شخصی هستند. استفاده از آن ها بدون اطلاع نویسنده و بدون ذکر منبع، غیر اخلاقی است. *این سایت درستاد ساماندهی پایگاههای اینترنتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به ثبت رسیده است.* ایمیل: ***** info@tkoodakan.net ******************** mehri_t127@yahoo.com ******************** شماره همراه مدیر وبلاگ: 09380431611 ****************************** ارتباط با ما در تلگرام: 09362904006 کانال تلگرام ما:tkoodakan@ لینک جوین تلگرام ما: https://telegram.me/joinchat/CuvhZz4W5A9TG5rOneTEJA

همچنین ببینید

11350985_1143045632378976_419195605_n

چوپان کوچک(2)داستان دوم : دایی رضا

چوپان کوچک(2)داستان دوم : دایی رضا نویسنده: محمدجواد گوسفندها در علف زار مشغول چرا هستند …

یک دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *