سه شنبه , ۵ بهمن ۱۳۹۵
جدیدترین شعرها و مطالب:
خانه » داستان حیوانات » قصه ي مار زنگي

قصه ي مار زنگي

به نام خدا

قصه ي مار زنگي

يك روز گرم تابستان ،خانم مار زنگي از خواب بيدارشد.دمش را تكان داد و راه افتاد تا برود و كمي گردش كند.همين طور كه بدنش را روي زمين مي كشيد و جلو مي رفت، به تخته سنگي رسيد كه مامان مارمولك و پسرش روي آن نشسته بودند.

مامان مارمولك همين كه چشمش به مارزنگي افتاد،صدا زد:« سلام مار زنگي،داري كجا ميري؟»

مار زنگي فش فشي كرد و جواب داد:«عليك سلام، ميرم كمي گردش كنم.»

مارمولك گفت:«پسركوچولوي من امروز خيلي بداخلاقه،ازخواب كه بيدارشده،اخم كرده و حرف نمي زنه.يه كم دُمت را برايش تكان بده شايد خوشحال شود و بخندد.»

خانم مارزنگي روبروي آنها كنار تخته سنگ ايستاد.دم زنگوله دارش را تكان داد.زنگوله هاي دمش مثل جغجغه صدا كردند.بچه مارمولك به دم او نگاه كرد و به صداي زنگوله ها گوش داد و از آن صدا خوشش آمد.از سنگ پايين پريد و كنار دم مارزنگي ايستاد و شروع كرد به خنديدن و شادي كردن.

مارزنگي از او پرسيد:«مارمولك كوچولو، از دمم خوشت آمد؟»

مارمولك جواب داد:«بله،دم شما خيلي قشنگه،صداي خوبي هم داره.»

مامان مارمولك گفت:«دستت دردنكنه خانم مارزنگي! بچه ام را خوشحال كردي.»

مارزنگي خنده اش گرفت.بچه مارمولك هم خنديد. مامان مارمولك گفت:« شما دوتا به چي مي خنديد؟» اما وقتي چشمش به بدن مارزنگي افتاد،خودش هم خنده اش گرفت. مارزنگي دست نداشت پا هم نداشت .مامان مارمولك گفت:«ببخشيد به جاي دستت درد نكنه،بهتره بگم خيلي ممنون.»

خانم مارزنگي با خنده از آنها دورشد و به سمت صخره ها رفت تا زير يكي از تخته سنگ ها استراحت كند. روي يكي از صخره ها يك آفتاب پرست نشسته بود.آفتاب پرست به مارزنگي سلام كرد و گفت:«خانم مارزنگي ميدونستي كه خيلي قشنگي؟دمت صداي قشنگي داره.بدنت هم پر از خال ها و نقش و نگاره.»

مارزنگي گفت:«سلام توهم خيلي قشنگي.» و زنگوله هاي دمش را به صدا درآورد.

آفتاب پرست گفت:«من گاهي رنگم را عوض مي كنم.»

مارزنگي پرسيد:«چه وقت رنگ عوض مي كني؟»

آفتاب پرست جواب داد:« وقتي عصباني باشم يا ترسيده باشم، رنگ پوستم را عوض مي كنم و به رنگ محيط اطرافم درميام.»

مارزنگي گفت:«آه! چه جالب!» و از آفتاب پرست خداحافظي كرد و به زير يك تخته سنگ بزرگ خزيد.او بدنش را جمع كرد سرش را روي دمش گذاشت و به خواب عميقي فرو رفت.

او خواب آفتاب پرستي را مي ديد كه رنگش مرتب عوض مي شد و به رنگهاي مختلف در مي آمد و خواب مارمولك كوچولويي كه با  شنيدن صداي جغجغه مانند دم او، مي رقصيد و مي خنديد و شادي مي كرد.

نويسنده:مهري طهماسبي دهكردي

درباره ی مهری طهماسبی دهکردی

به نام خداوند جان آفرین حکیم سخن در زبان آفرین دوستان خوبم سلام.به وب سایت ترانه های کودکان خوش آمدید. من مهری طهماسبی دهکردی،آموزگار بازنشسته ساکن اصفهان هستم.25 سال در آموزش و پرورش خدمت کردم.آخرین مدرک تحصیلی من کارشناسی علوم تربیتی با گرایش کودکان استثنایی است.از سال 1385 که بازنشسته شدم، برای کودکان و نوجوانان شعر و داستان نوشتم.ابتدا در وبلاگم به نشانی http://taranehaykoodakan.blogfa.com/ می نوشتم ولی چندسالی است که در این وب سایت به کارم ادامه می دهم.تمام شعرها و داستان ها سروده و نوشته های خودم هستند به جز آنهایی که نام شاعر یا نویسنده و منبع دیگری ذکر گردیده است.امیدوارم با نوشتن شعر و داستا ن و مطالب دیگر بتوانم خدمتی به کودکان و نوجوانان که آینده سازان کشورمان هستند،انجام بدهم.با آرزوی موفقیت برای هموطنان عزیز و تمام خوانندگان وب سایت ترانه های کودکان..مطالب این بلاگ دست نوشته های شخصی هستند. استفاده از آن ها بدون اطلاع نویسنده و بدون ذکر منبع، غیر اخلاقی است. *این سایت درستاد ساماندهی پایگاههای اینترنتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به ثبت رسیده است.* ایمیل: ***** info@tkoodakan.net ******************** mehri_t127@yahoo.com ******************** شماره همراه مدیر وبلاگ: 09380431611 ****************************** ارتباط با ما در تلگرام: 09362904006 کانال تلگرام ما:tkoodakan@ لینک جوین تلگرام ما: https://telegram.me/joinchat/CuvhZz4W5A9TG5rOneTEJA

همچنین ببینید

مورچه ها بازنشسته نمی شوند

توی شهر مورچه ها،هیچ کس بیکار نبود و هر کس کاری می کرد. عده ای …

۷ دیدگاه

  1. سلام دوست خوبم شرمندتم مثل اینکه تو ادرس حروفی را دوبار تایپ کرده بودم اصلاح کردم ممنون

  2. Was ttlaoly stuck until I read this, now back up and running.

  3. آیلارباقرزاده

    خوب بود.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *