پنج شنبه , ۵ مرداد ۱۳۹۶
جدیدترین شعرها و مطالب:
خانه » داستان نوجوان » قصه ی مهتاب و گلبرگ

قصه ی مهتاب و گلبرگ

به نام خدا

نام داستان: قصه ی مهتاب و گلبرگ

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود

در زمان های قدیم در شهری دور، زن و شوهری زندگی می کردند که یک دختر به نام مهتاب داشتند. مهتاب دختر کنجکاوی بود و همیشه سعی می کرد چیزهای تازه یاد بگیرد.مادرش به او آشپزی و خیاطی و پشم ریسی و پارچه بافی و قالی بافی یاد می داد و برایش قصه های قدیمی تعریف می کرد.

پدرش عطار بود؛مهتاب از او اسم و خاصیت گیاهان دارویی را یاد می گرفت و در درست کردن معجون ها و خشک کردن گیاهان،کمکش می کرد.

در آن روزگار دخترها را به مدرسه نمی فرستادند ولی پدر مهتاب خواندن و نوشتن را به او آموخته و باسوادش کرده بود.آنها خانواده ی شاد و خوشبختی بودند اما وقتی مهتاب ۱۲ ساله بود، مادرش به بیماری سختی مبتلا شد و هیچ دارو و درمانی نتوانست او را از مرگ نجات دهد.مادر مهتاب در یک روز غم انگیز پاییزی از دنیا رفت و خانه ی آنها پر از ماتم و اندوه شد.

یک سال تمام از مرگ مادر گذشت؛ در این مدت مهتاب خانم خانه شده بود.او تمام کارهای خانه را انجام می داد و نمی گذاشت پدرش غصه بخورد و از چیزی نگران شود.

روزی عمه ی مهتاب به دیدنش آمد و به او گفت:« پدرت خیلی تنهاست،او باید زن بگیرد.در همسایگی ما زن بیوه ای هست که یک دختر هم سن و سال تو دارد.می خواهم آن زن را برای پدرت بگیرم تا تو یک خواهر داشته باشی و پدرت هم تنها نباشد.»

مهتاب دلش نمی خواست که پدرش زن بگیرد اما وقتی عمه گفت که تو دیگر بزرگ شده ای و چندسال دیگر شوهر می کنی و پدرت تنها می ماند، راضی شد و پدرش را هم راضی کرد که زن بگیرد.

سرانجام پدرش با آن زن ازدواج کرد و زن همراه دخترش به خانه ی آنها آمد.اسم دختر زن بابا، گلبرگ بود.مهتاب می خواست که گلبرگ خواهرش باشد؛ برای همین تا می توانست به او محبت کرد.یک تختخواب در اتاق خودش برای او گذاشت تا همیشه پیش هم باشند و یک دست لباس قشنگ هم به او هدیه داد.اما گلبرگ دختر بداخلاق و خودخواهی بود و رفتار خوبی با مهتاب نداشت.وقتی مهتاب به اتاقش می آمد که بخوابد، گلبرگ شروع می کرد به قرقر کردن و جواب مهتاب را که می خواست با او حرف بزند، نمی داد و پشتش را به او می کرد. توی کارهای خانه هم کمک نمی کرد و هیچ کاری بلد نبود. تمام روز می خورد و می خوابید و قر می زد. مادرش هم او را لوس می کرد و نازش را می کشید ولی با مهتاب دعوا می کرد و از او می خواست تا تمام کارهای خانه را به تنهایی انجام بدهد.وقتی کارهای خانه تمام می شد و مهتاب می خواست استراحت کند، وادارش می کرد که نخ بریسد یا پارچه و قالی ببافد و برای او و دخترش لباس بدوزد.

مهتاب که خیال کرده بود گلبرگ می تواند خواهر خوبی برای او باشد، خیلی غصه می خورد.او حالا از همیشه تنهاتر بود.دیگر نمی توانست با پدرش حرف بزند چون زن بابا همیشه در کنارپدرش بود و لحظه ای او را تنها نمی گذاشت و به مهتاب اجازه نمی داد با پدرش صحبت کند.

پدر مهتاب که بیشتر وقتش را در دکان عطاری می گذراند و فقط شب ها برای خوردن شام و استراحت به خانه می آمد، خیال می کرد زن مهربانی نصیبش شده، راضی بود و کاری به کار مهتاب نداشت.

روزها گذشت و مهتاب و گلبرگ ۱۴ ساله شدند. مهتاب بسیار زیبا بود و گلبرگ و زن بابا به او حسادت می کردند. گلبرگ که دختر تنبل و بداخلاقی بود، از بس می خورد و می خوابید ، چاق و بدقواره شده بود و روی پیشانیش هم چین افتاده بود. هر کس گلبرگ را می دید با خودش می گفت :«چه دختر زشت و بداخلاقی!» اما وقتی مهتاب را می دیدند،می گفتند:«به به! چه دختری!هم خوشگل و خوشرو و مهربان است و هم هنرمند و کدبانو!»

کم کم خواستگارانی برای مهتاب پیدا شد ولی زن بابا به همه جواب رد می داد و می گفت:« مهتاب قصد ازدواج ندارد.»

روزی پدر مهتاب مجبور شد به سفر برود.او مهتاب را به همسرش سپرد و سفارش کرد که مواظبش باشد و خودش راهی سفر شد. زن بابا و دخترش حالا بیشتر به مهتاب امر و نهی می کردند.لباس کهنه ها را به او می پوشاندند و او را برای خریدن زغال و سبزی و میوه و بقیه چیزها به بازار می فرستادند. به او اجازه نمی دادند به حمام برود و تمیز باشد چون می خواستند زشت به نظر بیاید. ولی مهتاب که دختر صبوری بود چیزی نمی گفت و فقط کار می کرد و زحمت می کشید و از خدا می خواست که به درد و رنجش پایان بدهد. یک روز جارچی ها جارزدند که پسرشاه می خواهد از بین دختران شهر، همسری انتخاب کند، برای همین از تمام دختران جوان شهر دعوت می شود که هفته ی آینده به شهر بیایند و در مهمانی پادشاه شرکت کنند تا پسرشاه از بین آنها همسش را انتخاب کند.»

زن بابا به فکر تهیه ی یک لباس قشنگ برای گلبرگ افتاد.او مهتاب را وادار کرد تا با نخ های طلایی و نقره ای پارچه ببافد و با آن یک لباس قشنگ برای گلبرگ بدوزد.مهتاب سه شبانه روز کار کرد تا لباس آماده شد. روز مهمانی زن بابا گلبرگ را آرایش کرد و لباس را تنش کرد و به او عطر و گلاب زد و با هم به مهمانی رفتند ولی به مهتاب اجازه نداد در مهمانی شرکت کند.

مهتاب درباره ی زن باباهایی که بین دختر خودشان و دخترشوهرشان فرق می گذارند، قصه هایی از مادرش شنیده بود. او قصه ی دختری را بلد بود که مثل خودش مادر نداشت و نامادری و دخترش او را آزار می دادند و نمی گذاشتند آب خوش از گلویش پایین برود تا این که وقتی شاهزاده ی جوان شهر از تمام دختران شهر دعوت کرده بود تا در مهمانی او شرکت کنند، نامادری او را در آشپزخانه زندانی کرد و با دخترش به مهمانی رفت. اما بعد از رفتن آنها فرشته ای آمد و با چوب جادوییش لباس های کثیف و پاره ی دختر را به لباس هایی فاخر و کفش هایش را به کفشهایی بلورین و کدوحلوایی را به کالسکه و موشهای انبار را به اسب و گربه را به کالسکه ران تبدیل کرد و دختر را با ظاهری زیبا و شاهانه به مهمانی فرستاد و از او خواست قبل از نیمه شب حتماً به خانه برگردد وگرنه دوباره به شکل همان دختر ژنده پوش درمی آید.

دختر به مهمانی رفت و شاهزاده عاشقش شد و او را برای ازدواج انتخاب کرد.وقتی نیمه شب دختر با عجله قصد بیرون آمدن از مجلس مهمانی را داشت،لنگه کفشش از پایش درآمد و شاهزاده بعد از مدتی توانست صاحب لنگه کفش را که همان دختر یتیم و بیچاره بود پیداکند. دختر یتیم ملکه ی کشورش شد و نامادری و دخترش هم مجازات شدند.

مهتاب مدتی به این قصه فکر کرد اما منتظر فرشته نشد.برخاست و آبی گرم کرد و سر و صورتش را شست و لباس قشنگی را که از مادرش به او رسیده بود به تن کرد.این لباس بلند و چین دار درست اندازه ی مهتاب بود و در آن بسیار زیبا به نظر می رسید.مهتاب از گل های خوشبویی که برای دکان پدرش خشک می کرد، عطری درست کرده و آن را پنهان کرده بود تا زن بابا و دخترش آن را از او نگیرند. مهتاب کمی عطر به لباسش پاشید و کفش های نقره ای رنگی را که یادگار مادرش بودند، به پا کرد و یک شال سفید حریر روی موهای سیاه بلندش انداخت.شیشه ای از آن عطر خوشبو را هم در جعبه ای گذاشت و یک نامه نوشت و کنار عطر جاداد. او نوشت:«این عطر را تقدیم می کنم به شاهزاده ی شجاع و مهربان کشورم.من مهتاب دختر عطار شهر هستم و این عطر را از خوشبوترین گل ها ساخته ام.امیدوارم از آن خوشتان بیاید.»

سپس از یک راه مخفی که از زیرزمین خانه به کوچه راه داشت و فقط او و پدرش از آن خبرداشتند، خارج شد و به قصر شاه رفت.همه ی دختران شهر با زیباترین لباس هایشان در آن مهمانی شرکت داشتند. وقتی مهتاب وارد تالار قصر شد، بوی خوش عطرش در تالار پیچید و همه ی نگاه ها به سوی او برگشت. شاهزاده و مادرش که از تمام مهمان ها استقبال می کردند،به او خوشامد گفتند. آنها از مهتاب خیلی خوششان آمد. شاهزاده تمام مدت حواسش به او بود و به دخترهای دیگر توجهی نمی کرد.

سر میز شام، شاهزاده و مادرش مهتاب را در کنار خود نشاندند. زن بابا و گلبرگ به هم می گفتند:«این دختر چقدر شبیه مهتاب است!ولی مهتاب الان در خانه زندانی است و محال است که اینجا باشد.تازه او کثیف و ژنده پوش است و چنین عطر و لباسی هم ندارد.»

بعد از صرف شام، مهتاب جعبه ای را که عطر در آن بود به شاهزاده داد و گفت که باید برود.او با سرعت از قصر خارج شد و به خانه رفت و لباس هایش را در زیرزمین پنهان کرد و همان لباس کهنه را پوشید کمی چوب در تنور سوزاند تا لباسش بوی دود بگیرد و بوی عطر در خانه احساس نشود، بعد هم به رختخواب رفت و خوابید.زن بابا و گلبرگ خیلی دیر برگشتند. آن ها به هم می گفتند:« نفهمیدیم دختری که با شاهزاده حرف می زد، یک دفعه کجا غیبش زد.» گلبرگ با ناراحتی گفت:« من دیدم که جعبه ای به شاهزاده داد و با عجله از تالار قصر بیرون رفت.»

مهتاب که خودش را به خواب زده بود،حرف هایشان را می شنید و در دل به آنها می خندید. زن بابا و گلبرگ خوابیدند و فردای آن روز وقتی مهتاب داشت کارهای خانه را انجام می داد، هنوز خواب بودند که درزدند. مهتاب در را بازکرد. قاصدی از قصر شاه آمده بود و سراغ مهتاب را می گرفت. مهتاب خودش را به او معرفی کرد. قاصد گفت:« برای این که ثابت شود تو همان دختر هستی،باید لباس هایی را که در مهمانی پوشیده بودی، به تن کنی و از همان عطر بزنی و با من قصر بیایی.»

مهتاب از او خواست تا کمی صبرکند. به زیرزمین رفت و لباس و کفش هایش را پوشید و عطر زد و سوار کالسکه ی سلطنتی شد و همراه قاصد به قصر رفت.زن بابا و گلبرگ آن قدر خسته بودند که بیدار نشدند ونفهمیدند چه اتفاقی افتاده است.

توی قصر شاه و ملکه و شاهزاده با مهتاب حرف زدند تا او را بیشتر بشناسند.وقتی فهمیدند که باسواد است و قصه های شیرینی می داند و در خیاطی و آشپزی و نخریسی و پارچه بافی و درست کردن عطرها استاد است و گیاهان دارویی را می شناسد،از او بیشتر خوششان آمد. ملکه او را برای شاهزاده خواستگاری کرد.مهتاب گفت:« پدرم چندروز دیگر از سفربرمی گردد. من می خواهم که شما مرا از پدرم خواستگاری کنید.» ملکه از او خواست تا درقصر بماند و مهمان آنها باشد.مهتاب که می ترسید اگر به خانه برگردد، زن بابا و گلبرگ آزارش بدهند، قبول کرد و سه روز در قصر مهمان ملکه بود. او می دانست که پدرش سه روز دیگر برمی گردد و اگر او را درخانه نبیند، نگران می شود.اتفاقاً وقتی پدرش به خانه آمد و از زنش پرسید مهتاب کجاست، زن بابا که خبرنداشت مهتاب به قصر رفته، گفت که مهتاب از خانه فرار کرده است.پدرمهتاب ناراحت و عصبانی بود و با زنش دعوا می کرد و می گفت:« حتماً تقصیر تو بوده که مواظبش نبودی و آزارش داده ای وگرنه مهتاب دختری نبود که به فکر فرار از خانه بیفتد.» زن بابا هم جواب می دادکه:«نه مهتاب دختر سربه هوایی بوده که فرار کرده است.» در همان وقت از قصر شاه به دنبال پدر آمدند و او را با عزت و احترام به قصر بردند.وقتی پدرمهتاب فهمید چه اتفاقی افتاده، خیلی خوشحال شد و خدا را شکر کرد که دختر خوب و دانایی به او داده است.شاهزاده مهتاب را از پدرش خواستگاری کرد.مرد عطار با خوشحالی قبول کرد.جشن باشکوهی گرفتند و مهتاب همسر شاهزاده شد و بعد از مرگ شاه وقتی شوهرش به پادشاهی رسید، اوهم ملکه شد.مهتاب هرگز زن بابا و گلبرگ را به خاطر رفتارهای بدشان سرزنش نکرد.آنها از این که با مهتاب بد رفتار کرده بودند، شرمنده شدند و از او عذرخواهی کردند. مهتاب و شاه جوان سالهای سال در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی و با مهربانی و عدالت حکومت کردند.

پایین اومدیم دوغ بود بالا رفتیم ماست بود قصه ی ما راست بود.
نویسنده: مهری طهماسبی دهکردی

***********************************************************

امیدوارم از این قصه خوشتان آمده باشد .لطفاً به چند پرسش ما پاسخ دهید تا بدانیم برداشت شما از این قصه چه بوده است:

۱- چرا گلبرگ نتوانست دوست و خواهر خوبی برای مهتاب باشد؟

۲- اگر شما به جای مهتاب بودید، بعد از عروسی با شاهزاده، با زن بابا و گلبرگ چه می کردید؟

۳- آیا مهتاب کار درستی کرد که بدون اجازه ی زن بابا به مهمانی رفت؟(توضیح دهید)

۴-آیا انتخاب شاهزاده، انتخاب درستی بود؟

۵- چرا مرد عطار نفهمیده بود که رفتار زنش با مهتاب، رفتار خوبی نیست؟

درباره ی مهری طهماسبی دهکردی

به نام خداوند جان آفرین حکیم سخن در زبان آفرین دوستان خوبم سلام.به وب سایت ترانه های کودکان خوش آمدید. من مهری طهماسبی دهکردی،آموزگار بازنشسته ساکن اصفهان هستم.25 سال در آموزش و پرورش خدمت کردم.آخرین مدرک تحصیلی من کارشناسی علوم تربیتی با گرایش کودکان استثنایی است.از سال 1385 که بازنشسته شدم، برای کودکان و نوجوانان شعر و داستان نوشتم.ابتدا در وبلاگم به نشانی http://taranehaykoodakan.blogfa.com/ می نوشتم ولی چندسالی است که در این وب سایت به کارم ادامه می دهم.تمام شعرها و داستان ها سروده و نوشته های خودم هستند به جز آنهایی که نام شاعر یا نویسنده و منبع دیگری ذکر گردیده است.امیدوارم با نوشتن شعر و داستا ن و مطالب دیگر بتوانم خدمتی به کودکان و نوجوانان که آینده سازان کشورمان هستند،انجام بدهم.با آرزوی موفقیت برای هموطنان عزیز و تمام خوانندگان وب سایت ترانه های کودکان..مطالب این بلاگ دست نوشته های شخصی هستند. استفاده از آن ها بدون اطلاع نویسنده و بدون ذکر منبع، غیر اخلاقی است. *این سایت درستاد ساماندهی پایگاههای اینترنتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به ثبت رسیده است.* ایمیل: ***** info@tkoodakan.net ******************** mehri_t127@yahoo.com ******************** شماره همراه مدیر وبلاگ: 09380431611 ****************************** ارتباط با ما در تلگرام: 09362904006 کانال تلگرام ما:tkoodakan@ لینک جوین تلگرام ما: https://telegram.me/joinchat/CuvhZz4W5A9TG5rOneTEJA

همچنین ببینید

جادوگرشیمان، نوشته ی مهری طهماسبی دهکردی

جادوگر پشيمان

يكي بود يكي نبود در زمانهاي خيلي دور، در سرزمين ديوها ،جادوگرجواني زندگي مي كرد …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *