جمعه , ۳۰ تیر ۱۳۹۶
جدیدترین شعرها و مطالب:
خانه » داستان کودک » قصه ی پشمک و نازنین

قصه ی پشمک و نازنین

به نام خدا


یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود

پشمک گربه  کوچولوی سفیدِ قشنگی بود.او در یک خانه ی بزرگ زندگی می کرد. صاحب آن خانه یک  دختر کوچک داشت. اسم دختر کوچولو نازنین بود.در فصل زمستان، نازنین بیشتر وقت ها توی اتاقش بود و کمتر به حیاط می آمد، چون خیلی زود سرما می خورد و مریض می شد.

پشمک اجازه نداشت داخل اتاق های خانه برود.او توی حیاط بزرگ می گشت  و موش شکار می کرد. بعضی وقت ها هم مادر ِ نازنین کمی شیر و گوشت برایش در حیاط می گذاشت تا بخورد. پشمک خیلی دلش می خواست نازنین به حیاط خانه  بیاید و کنار باغچه ی پر از گل بنشیند یا دنبال او بدود و با او بازی کند ولی  مادر نازنین می ترسید اگر نازنین از اتاق خارج شود سرما بخورد. برای همین اسباب بازی هایی برای نازنین خرید بود تا با آنها بازی کند و سرش گرم شود. نازنین یک ببر بزرگ عروسکی داشت که خیلی شبیه یک  ببر واقعی بود. بدن راه راه و چشم های سبز و درخشان ببر خیلی قشنگ بودند. نازنین  به این  ببر علاقه ی زیادی داشت.پشمک هر روز از پشت پنجره ی اتاق، می دید که نازنین  ببرش را بغل کرده و با آن بازی می کند.آن وقت آهی می کشید و با خودش می گفت:« کاشکی من هم مثل این ببرمی توانستم پیش نازنین باشم و با او بازی کنم!»

قصه ی پشمک و نازنین.نویسنده:مهری طهماسبی دهکردی

فصل زمستان داشت به پایان می رسید. پدرنازنین توی باغچه، گل بنفشه کاشته بود. مادرش هم تمام اتاق های خانه  را گردگیری و تمیز کرده بود.هوای فصل زمستان دیگر زیاد سرد نبود. نازنین هم  بیشتر وقت ها از اتاق بیرون می آمد و توی حیاط بازی می کرد. پشمک دنبال او راه می رفت و میومیو می کرد.نازنین وقتی او را می دید، می دوید تا پشمک هم دنبالش بدود. آنها با هم مسابقه ی دو  می دادند. نازنین از بازی با پشمک خیلی خوشش می آمد؛ پشمک هم خوشحال بود که با نازنین دوست  شده است.

در آخرین روز زمستان، عمو و زن عموی نازنین با پسر کوچولویشان آرش،  به خانه ی آنها آمدند.. آرش از ببر ِ نازنین خیلی خوشش آمد. نازنین هم ببر را به  آرش هدیه داد. او به  آرش گفت:« من دیگر به این ببر احتیاج ندارم. من با یک گربه کوچولوی پشمالوی سفید و قشنگ دوست هستم و هر روز توی حیاط خانه دنبالش می دوم و با او بازی می کنم و این ببر را به تو هدیه می دهم.»آرش خیلی خوشحال شد و از نازنین تشکر کرد و موقع  رفتن، ببر را هم با خودش برد.

صبح روز عید، نازنین یک زنگوله ی طلایی بسیار زیبا به گردن پشمک بست و گفت:«این هم عید ی من برای تو،از امروز تو به جای ببری دوست  و همبازی من هستی.»

پشمک با خوشحالی سرش را تکان داد و زنگوله ی طلایی جرینگ جرینگ صدا کرد. آن وقت نازنین شروع کرد به دویدن دور باغچه، پشمک هم میومیوکنان دنبالش می دوید و با او بازی می کرد. امیدوارم شما هم مثل نازنین و پشمک شاد و خوشحال باشید و سال نوی خوب و پربرکتی را آغاز کرده باشید.

نویسنده: مهری طهماسبی دهکردی

درباره ی مهری طهماسبی دهکردی

به نام خداوند جان آفرین حکیم سخن در زبان آفرین دوستان خوبم سلام.به وب سایت ترانه های کودکان خوش آمدید. من مهری طهماسبی دهکردی،آموزگار بازنشسته ساکن اصفهان هستم.25 سال در آموزش و پرورش خدمت کردم.آخرین مدرک تحصیلی من کارشناسی علوم تربیتی با گرایش کودکان استثنایی است.از سال 1385 که بازنشسته شدم، برای کودکان و نوجوانان شعر و داستان نوشتم.ابتدا در وبلاگم به نشانی http://taranehaykoodakan.blogfa.com/ می نوشتم ولی چندسالی است که در این وب سایت به کارم ادامه می دهم.تمام شعرها و داستان ها سروده و نوشته های خودم هستند به جز آنهایی که نام شاعر یا نویسنده و منبع دیگری ذکر گردیده است.امیدوارم با نوشتن شعر و داستا ن و مطالب دیگر بتوانم خدمتی به کودکان و نوجوانان که آینده سازان کشورمان هستند،انجام بدهم.با آرزوی موفقیت برای هموطنان عزیز و تمام خوانندگان وب سایت ترانه های کودکان..مطالب این بلاگ دست نوشته های شخصی هستند. استفاده از آن ها بدون اطلاع نویسنده و بدون ذکر منبع، غیر اخلاقی است. *این سایت درستاد ساماندهی پایگاههای اینترنتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به ثبت رسیده است.* ایمیل: ***** info@tkoodakan.net ******************** mehri_t127@yahoo.com ******************** شماره همراه مدیر وبلاگ: 09380431611 ****************************** ارتباط با ما در تلگرام: 09362904006 کانال تلگرام ما:tkoodakan@ لینک جوین تلگرام ما: https://telegram.me/joinchat/CuvhZz4W5A9TG5rOneTEJA

همچنین ببینید

قصه صوتی پیشولی و میولا

قصه ی پیشولی و میولا 🌸🌸🌸🌸🌸نویسنده: مهری طهماسبی دهکردی پیشولی گربه ی تنهایی بود و …

۱۰ دیدگاه

  1. سلام
    واقعا خسته نباشید

    روزتون مبارک

  2. آن روز که سهراب نوشت:

    تا شقایق هست زندگی باید کرد.

    خبری از دل پر درد گل یاس نداشت.

    باید این گونه نوشت :

    چه شقایق باشد، چه گل پیچک و یاس،‌

    زندگی اجباریست لاجرم باید زیست.

  3. *سلام صبحتون زیبای بهاری بخیر*

    وقتي بهار واقعي در وجود ما محقق مي شود كه

    در مسير خدا مسير عرفان و معنويت گام برداريم.

    اگر اين بهار ظاهري طبيعت ما را به ياد رستاخير انداخت

    و به سمت بهار حقيقي رفتيم بهاري هستيم

    و بهار حقيقي در ايمان و توجه به **خـــــــداســـــت **[گل]

  4. سلام دوست وخواهر مهربونم
    ممنون از تسلیت وهمدردیتون انشالله هیچ وقت غم نبینید زنده باشید وسلامت

  5. سلام خیلی خوب بود ممنون از سایت خوبت

  6. عاااااااالیییییییییییییییییییییییییییییی بوووووووووووووووووووووووووود ایووووووووووووووووووووووووووول

  7. چه حسه کودکانه قشنگی..ممنون از سایت خوبتون

  8. عالی یعنی شما دمتون گرم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *