پنج شنبه , ۴ خرداد ۱۳۹۶
جدیدترین شعرها و مطالب:
خانه » داستان کودک » كتاب قصه اي براي قندونك

كتاب قصه اي براي قندونك

به نام خدا

نام داستان:كتاب قصه اي براي قندونك

نویسنده: مهری طهماسبی دهکردی

فصل پاييز بود. در جنگل سبز جنب و جوشي به پا بود.تمام بچه هاي حيوانات به مدرسه مي رفتند تا سر كلاس خانم گوزن بنشينند و باسواد شوند.

همه ي آنها خوشحال بودند و ورجه ورجه كنان به سوي مدرسه ي جنگل مي رفتند اما قندونك، ميمون كوچولوي بازيگوش، دوست نداشت به مدرسه برود.او گريه مي كرد و پاهايش را به زمين مي كوبيد و مي گفت:« من مدرسه را دوست ندارم.مي خوام توي خونه بمونم و بازي كنم.» هرچه پدر و مادرش مي گفتند:«بچه جان،مدرسه كه ترس نداره، اونجا درس مي خوني و باسواد مي شي،فايده اي نداشت كه نداشت.

قندونك به مدرسه نرفت.وقتي همه ي بچه ها به مدرسه مي رفتند، او به درخت ها آويزان مي شد و تاب مي خورد و بازي مي كرد.خيلي دلش مي خواست بقيه ي بچه ها هم  با او بازي كنند اما هيچ بچه اي وقت نداشت  با او بازي كند.

چند ماه گذشت، بچه ها خواندن و نوشتن  را ياد گرفته بودند. همه ي آنها كتاب هاي قشنگي را كه خانم گوزن به آنها مي داد، به خانه مي آوردند و مي خواندند.

http://www.jamejamonline.ir/Media/images/1389/07/23/L00888451008.jpg

يك روز پسر همسايه ي قندونك كه يك ميمون كوچولوي زرنگ و بامزه  به اسم مانكي بود،به ديدنش آمد.او يك كتاب داستان با عكس هاي رنگارنگ داشت.مانكي كتاب را به دست قندونك داد و گفت:«قندونك ببين عكس هاي اين كتاب چقدر قشنگند! قصه هاي قشنگي هم داره.من تمام قصه هاي اين كتاب را خوندم.»

قندونك كتاب را ورق زد. از عكس هاي قشنگ  آن خيلي خوشش آمد.از مانكي خواست تا كتاب را برايش بخواند ولي مانكي گفت :«خانم گوزن گفته كه هركس بايد اين كتاب را خودش تنهايي بخونه.من اجازه ندارم براي تو كتاب بخونم.اما تو مي توني كتاب را چند روز پيش خودت نگه داري.»

مانكي رفت.قندونك كتاب را پيش مادرش برد تا او برايش بخواند ولي مادرش گفت:« من نمي تونم براي تو كتاب بخونم.»

قندونك  پرسيد:«چرا؟»

مادرش جواب داد:«آخه وقتي بچه بودم، نتونستم به مدرسه برم و حالا بي سوادم و خوندن بلد نيستم.»

قندونك كتاب را به پدرش داد تا او برايش بخواند اما او هم سواد نداشت.

قندونك خيلي غصه دار شد.او مي خواست  بداند توي كتابي با آن همه عكس رنگي قشنگ، چه داستان هايي نوشته شده است.

فرداي آن روز قندونك كتاب را برداشت و به مدرسه رفت و از خانم گوزن خواهش كرد تا كتاب را برايش بخواند.خانم گوزن گفت:« اين كتاب را بايد خودت بخوني.»

قندونك گفت:«ولي من كه بلد نيستم بخونم.»

خانم گوزن سرش را تكان داد و گفت:« اگر سر كلاس بنشيني، من خوندن را يادت مي دم.» قندونك كه خيلي دلش مي خواست كتاب را بخواند، سر كلاس نشست.خانم گوزن با مهرباني به او خواندن و نوشتن ياد مي داد.قندونك كه براي باسواد شدن خيلي عجله داشت،با دقت  به درس هاي خانم گوزن گوش مي داد.او خيلي زود خواندن و نوشتن را ياد گرفت و باسواد شد.آن وقت تمام قصه هاي شيرين كتابي را كه مانكي به او داده بود خواند و از همه ي آنها خوشش آمد.

قندونك از مانكي كه برايش كتاب آورده بود و از خانم گوزن كه به او خواندن و نوشتن ياد داد،خيلي تشكركرد.او به پدر و مادرش هم خواندن و نوشتن را ياد داد.

نويسنده:مهري طهماسبي دهكردي

درباره ی مهری طهماسبی دهکردی

به نام خداوند جان آفرین حکیم سخن در زبان آفرین دوستان خوبم سلام.به وب سایت ترانه های کودکان خوش آمدید. من مهری طهماسبی دهکردی،آموزگار بازنشسته ساکن اصفهان هستم.25 سال در آموزش و پرورش خدمت کردم.آخرین مدرک تحصیلی من کارشناسی علوم تربیتی با گرایش کودکان استثنایی است.از سال 1385 که بازنشسته شدم، برای کودکان و نوجوانان شعر و داستان نوشتم.ابتدا در وبلاگم به نشانی http://taranehaykoodakan.blogfa.com/ می نوشتم ولی چندسالی است که در این وب سایت به کارم ادامه می دهم.تمام شعرها و داستان ها سروده و نوشته های خودم هستند به جز آنهایی که نام شاعر یا نویسنده و منبع دیگری ذکر گردیده است.امیدوارم با نوشتن شعر و داستا ن و مطالب دیگر بتوانم خدمتی به کودکان و نوجوانان که آینده سازان کشورمان هستند،انجام بدهم.با آرزوی موفقیت برای هموطنان عزیز و تمام خوانندگان وب سایت ترانه های کودکان..مطالب این بلاگ دست نوشته های شخصی هستند. استفاده از آن ها بدون اطلاع نویسنده و بدون ذکر منبع، غیر اخلاقی است. *این سایت درستاد ساماندهی پایگاههای اینترنتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به ثبت رسیده است.* ایمیل: ***** info@tkoodakan.net ******************** mehri_t127@yahoo.com ******************** شماره همراه مدیر وبلاگ: 09380431611 ****************************** ارتباط با ما در تلگرام: 09362904006 کانال تلگرام ما:tkoodakan@ لینک جوین تلگرام ما: https://telegram.me/joinchat/CuvhZz4W5A9TG5rOneTEJA

همچنین ببینید

جوجه اردک

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود هرکه بنده خداست بگه یا …

۵ دیدگاه

  1. سلام
    واقعا ممنوم.
    آخر من این داستان رو حدود یک سال پیش نوشتم و ماجرا آشنایی من با اقای لولاس هم واقعی است.

    فکر کردم همه ی اشکالاتش برطرف شده بوده. ولی حالا که می بینم کی غلط داره. خیلی خیلی ممنونم.

    با تشکر فراوان

  2. سلام
    قصه تون شاید به درد من نخورد ولی خیلی دلنشین بود!
    موضوع جالبی بود

    راستی
    مطالب رو درست کردم.

    یک نکته دیگر: اگر یک وقتی خواستید مطالب را تحت عنوان غلط املایی یا به قول معروف سوتی ابلاغ کنید. لطفا در قالب نظر خصوصی باشه.

    البته منظورم انتقاد نیست.

    البته من نظرتان را هم تأیید کردم. خیلی خوشحال شدم

    با تشکر

  3. من از این سایت خیلی خوشم آمد

  4. سلام من از این قصه خیلی خوشم آمد
    راستیم نوشتن و خواندن به درد هر کسی میخوره

  5. Yup, that’ll do it. You have my aepprcaition.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *