سه شنبه , ۳ مرداد ۱۳۹۶
جدیدترین شعرها و مطالب:
خانه » داستان نوجوان » مادرشوهر و عروسها

مادرشوهر و عروسها

يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچكس نبود

در زمانهاي قديم ، در روستايي آباد و پرجمعيت، پيرزني زندگي مي كرد كه سه پسر داشت. شغل پسرها كشاورزي بود . آنها روي زمينهايي كه از پدر مرحومشان به آنها ارث رسيده بود، كشت و كار مي كردند و به لطف پروردگار، محصول خوبي داشتند . دوتا از پسرها ازدواج كرده بودند و با همسرانشان در خانه ي بزرگي در كنار مادر و برادر كوچكترشان ، زندگي مي كردند. عروسها تمام كارهاي خانه را زيرنظر مادرشوهر انجام مي دادند. اما مادر شوهرشان هيچوقت از آنها رضايت نداشت. هميشه به آنها ايراد مي گرفت . اگر كارشان را درست انجام ميدادند ، دنبال بهانه اي مي گشت تا ايراد بگيرد. مثلاً وقتي غذا را كم نمك مي پختند مي گفت بيمزه است و از دهن درمي آيد. اگر نمكش به اندازه بود، مي گفت شور شده . اگر به بچه هايشان محبت مي كردند، مي گفت لوسشان مي كنيد . اگر بچه ها كار اشتباهي انجام مي دادند و مادرها تنبيه شان مي كردند، مي گفت بچه ها را آزار مي دهيد…تازه پيرزن خسيس هم بود و نمي گذاشت عروسها غذاي كافي بخورند. به آنها جيره مي داد و ناني را كه عروسها با زحمت مي پختند، در گنجه مي گذاشت و درش را قفل ميكرد و اگر كسي در ميان روز گرسنه ميشد و دلش تكه اي نان مي خواست، به او نمي داد. وقتي پسرانش، خسته از سر كار، برمي گشتند، پيرزن دادو فريادراه مي انداخت و از بي عرضگي و تنبلي عروسها شكايت  ميكرد و اگر پسرها چوب برنمي داشتند و زنهايشان را كتك نمي زدند، به آنها هم پرخاش ميكرد و مي گفت زن ذليلند. خلاصه زندگي كردن در كنار چنين پيرزن بداخلاق و خسيسي براي عروسها شكنجه اي وحشتناك به حساب مي آمد.

يك روز پيرزن به فكر افتاد براي پسر كوچكتر كه حالا براي خودش مردي شده بود، زن بگيرد. عروسها فهميدند و يك روز كه براي شستن لباس سر قنات آبادي بودند، به هم  مي گفتند:« واي به حال دختر بدبختي كه عروس اين پيرزن ديوانه بشود. هم بايد كار كند و هم گرسنگي بكشد و هم كتك بخورد….»

دختر جواني كه در كنار آنها نشسته بود و لباس مي شست، حرفهايشان راشنيد ووقتي از شرح حالشان آگاه شد، به آنها گفت: «اگر دلتان ميخواهد از شر مادرشوهرتان خلاص شويد ، مرا براي برادرشوهرتان بگيريد. » و به عروسها ياد داد كه در خانه و جلوي پيرزن چه حرفهايي بزنند تا او به خواستگاريش بيايد.

عروسها همينكه به خانه رسيدند، شروع كردند بلند بلند با هم حرف زدن:

«  – ديدي دختره چقدر زرنگ بود؟ آنهمه لباس را در عرض پنج دقيقه شست تازه به ماهم كمك كرد.

– آره  ديدي چقدر هم قشنگ بود. چه لپهاي سرخ و چشمهاي سياهي داشت.

– چه پيرهن قشنگي پوشيده بود. مي گفت خودش خياطه و لباسش را خودش دوخته …

– مي گفت باباش دامداره و گوسفندهاي زيادي داره كه پشم همه ي گوسفندها را اون ميريسه و باهاشون قالي ، با نقشه هاي گل افشان و لچك ترنج  مي بافه……»

خلاصه عروسها آنقدر گفتند و از دختري كه سرقنات ديده بودند ، تعريف كردند كه پيرزن را به طمع انداختند تا اورا براي پسر كوچكش خواستگاري كند. پيرزن همان روز به خانه ي  دختر رفت و با پدر و مادرش صحبت كرد. آنها هم نظر دختر را پرسيدند و چون راضي بود، همه ي كارها خيلي زود جور شد و دختر كه نگار نام داشت ، عروس پيرزن شد.

پيرزن مي خواست از همان روز اول ، به اصطلاح  گربه را دم حجله بكشد و از نگار زهر چشم بگيرد. پس به عروسها گفت كه يك تغار بزرگ خمير درست كنند و به نگار گفت كه بايد نان بپزد. نگار هم خيلي زود و با مهارت تمام ، خمير را به نان تبديل كرد و تحويل پيرزن داد. پيرزن نانها را به اتاقي برد كه گنجه ي بزرگي در آن بود و مواد غذايي را در آن مي گذاشتند. نانها را در گنجه گذاشت و كف اتاق را كاه گل ماليد تا اگر كسي خواست به سراغ نانها بيايد ، جاي پايش روي كاه گل بماند و او بتواند مچش را بگيرد و تنبيهش كند. بعد هم براي انجام كاري از خانه بيرون رفت . همينكه پيرزن پايش را از خانه بيرون گذاشت، نگار دست به كارشد. او خودش را به گنجه رساند و چند قرص نان برداشت   نانها را با دو عروس ديگر خورد و خوب سير شد. بعد هم  گوسفندي را از آغل داخل اتاق فرستاد . گوسفند توي اتاق مي دويد و جاي سمهايش روي گلها باقي مي ماند و ديگر جاي پاي نگار ديده نمي شد. وقتي پيرزن به خانه برگشت ، ديد كه گوسفند در اتاق به حال خودش رها شده و عروسها هم سه تايي پشت دار قالي نشسته اند و تندتند، قالي مي بافند. با عصبانيت داد زد:« چرا اين گوسفند از آغل آمده بيرون؟ چرا مواظبش نبوديد؟» نگار جواب داد: « خانم بزرگ ، ما وقت سر خاراندن نداريم . بايد قالي را هرچه زودتر ببافيم  تا شما بفروشيدش و پول بيايد توي دست و بالتان. حتماً در آغل باز
 مانده …» پيرزن بقيه حرفها را گوش نداد و يكراست رفت سراغ
گنجه ي نانها و آه از نهادش برآمد. كف اتاق پر بود از جاي سمهاي گوسفند و در گنجه هم باز بود و نانها كم شده بودند. بازهم فرياد پيرزن به هوا رفت كه اي داد ِبيداد كي رفته سرگنجه و نان برداشته؟

عروسها آمدند و جلوي اتاق ايستادند و خودشان را به بي خبري زدند و نگار با چرب زباني گفت:« آخ آخ آخ …بميرم براي خودم كه اينقدر زحمت كشيدم و نان پختم . آنوقت اين  گوسفند ابله رفته سر گنجه و نانها را خورده …»

پيرزن پريد وسط حرفش:« چي داري ميگي ؟ مگر گوسفند مي تونه بره سر گنجه و نان برداره؟» و نگار كه قيافه ي حق به جانب گرفته بود ، گفت:« البته كه مي تونه ، اگه اين گوسفند دزد نبود، شما زحمت نمي كشيديد و كف اتاق را كاه گل نمي كرديد اما اين گوسفنده خيلي پررو و دله دزده بايد درس خوبي به او بدهيم تا ديگه جرأت نكنه وقتي شما نيستيد و ماهم سرمان به كاره، دزدي كنه …» خلاصه نگار آنقدر حرف زد و چاخان كرد كه پيرزن خسته شد و كوتاه آمد؛ اما نگار ول كن نبود و اصرار داشت كه سر گوسفند را ببرند و كله پاچه اش را براي شب بار بگذارند. مي گفت اگركله پاچه ي گوسفندي را كه دزدي كرده ، بخورند، عمرشان طولاني مي شود! پيرزن هم گول حرفهاي نگار را خورد و گفت هركاري كه دلت مي خواهد بكن . خودش هم رفت توي اتاقش تا استراحت كند. نگار هم ، داد گوسفند را سربريدند و كله پاچه اش را آماده كرد و در ديگچه اي ريخت و در تنور بار گذاشت. شب همه دورهم كله و سيراب و شيردان گوسفند را خوردند اما از پاچه هاي آن خبري نبود. پيرزن سراغ پاچه ها را گرفت. نگار در گوشش گفت:« چون خوردن پاچه براي پادرد شما خيلي خوبه، آنها را قايم كردم تا بعد بيارم خودتون تنهايي بخوريد.»  پيرزن كه ديد نگار آنقدر به فكر اوست، خوشحال شد و ديگر حرفي نزد. آن شب پسرهاي پيرزن بايد سر ِ زمين مي رفتند و آن را آبياري مي كردند. بنابراين پيرزن و عروسها در خانه تنها ماندند. نگار در اتاق پيرزن ماند و شروع كرد به
خوش خدمتي. برايش چاي دم كرد، رختخوابش راپهن كرد، پاهايش را كه هميشه درد
 مي كردند، ماساژ داد و وقتي پيرزن دوباره سراغ پاچه ها را گرفت ، نگار گفت:« بگذاريد اول قصه ي مادرشوهري را بگويم كه درست مثل شما بود و نان را در گنجه مي گذاشت و كف اتاق را گل مي ماليد تا عروسهاي بدبختش نتوانند نان بردارند. به هر كاري ايراد مي گرفت و تا مي توانست عروسها را مي چزاند و رنجشان ميداد. عروسها هم سوار بر گرده ي گوسفندي شدند و از گنجه نان برداشتند و تقصيرها را به گردن گوسفند بيچاره انداختند و آن را سر بريدند و كله پاچه اش را پختند و موقع خوردن ، پاچه را در حلق پيرزن فرو كردند تا خفه شد و بعد هم به شوهرانشان گفتند كه غذا در گلوي او گير كرده و خفه شده است. پيرزن را به خاك سپردند و از شر وجودش آسوده شدند و تا آخر عمر بدون مزاحم ، زندگي كردند. حالا شما بگوييد ، مردن پيرزن تقصير كي بود، خودش يا عروسهايش؟» پيرزن كه با دقت به حرفهاي او گوش ميداد ، متوجه شد كه نگار دارد به در مي زند تا ديوار بشنود. مي خواهد به او بفهماند كه اگر پا توي كفش عروسها كند و آزارشان دهد ، به درد پيرزن قصه گرفتار خواهد شد. اين بود كه تصميم گرفت سر به سرعروسها نگذارد . به نگار گفت كه از فردا تو به جاي من مدير خانه باش . اختيار همه ي كارها را به تو كه زرنگتر و باهوشتر از آن دو عروسم هستي مي دهم . خودم هم چون پير هستم مي خواهم بيشتر استراحت و عبادت كنم.

از روز بعد همه چيز در آن خانه عوض شد. نگار تمام كارهاي خانه را در كنار دو عروس ديگر به خوبي انجام مي داد . ديگر كسي از كسي شكوه و شكايت و دلخوري نداشت. ديگر براي يك تكه نان ، در گنجه به روي كسي بسته نمي شد و هيچ كس، دروغ نمي گفت. پسران پيرزن وقتي به خانه مي آمدند، از آرامش آن لذت مي بردند و خستگيها را فراموش مي كردند. پيرزن هم كاري به ديگران نداشت و هميشه خدا را شكر مي كرد كه آن شب ، نگار به جاي خفه كردن او با  پاچه ي گوسفند، چشم و گوشش را باز كرده و او را متوجه خطاهايش نموده است.

 

درباره ی مهری طهماسبی دهکردی

به نام خداوند جان آفرین حکیم سخن در زبان آفرین دوستان خوبم سلام.به وب سایت ترانه های کودکان خوش آمدید. من مهری طهماسبی دهکردی،آموزگار بازنشسته ساکن اصفهان هستم.25 سال در آموزش و پرورش خدمت کردم.آخرین مدرک تحصیلی من کارشناسی علوم تربیتی با گرایش کودکان استثنایی است.از سال 1385 که بازنشسته شدم، برای کودکان و نوجوانان شعر و داستان نوشتم.ابتدا در وبلاگم به نشانی http://taranehaykoodakan.blogfa.com/ می نوشتم ولی چندسالی است که در این وب سایت به کارم ادامه می دهم.تمام شعرها و داستان ها سروده و نوشته های خودم هستند به جز آنهایی که نام شاعر یا نویسنده و منبع دیگری ذکر گردیده است.امیدوارم با نوشتن شعر و داستا ن و مطالب دیگر بتوانم خدمتی به کودکان و نوجوانان که آینده سازان کشورمان هستند،انجام بدهم.با آرزوی موفقیت برای هموطنان عزیز و تمام خوانندگان وب سایت ترانه های کودکان..مطالب این بلاگ دست نوشته های شخصی هستند. استفاده از آن ها بدون اطلاع نویسنده و بدون ذکر منبع، غیر اخلاقی است. *این سایت درستاد ساماندهی پایگاههای اینترنتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به ثبت رسیده است.* ایمیل: ***** info@tkoodakan.net ******************** mehri_t127@yahoo.com ******************** شماره همراه مدیر وبلاگ: 09380431611 ****************************** ارتباط با ما در تلگرام: 09362904006 کانال تلگرام ما:tkoodakan@ لینک جوین تلگرام ما: https://telegram.me/joinchat/CuvhZz4W5A9TG5rOneTEJA

همچنین ببینید

یک روز در چهلستون

به نام خدا یک روز در چهلستون روزنوزدهم شهریورماه بود که سیزده ساله شدم. پدرم …

۲ دیدگاه

  1. سلام خانم دهکردی

    داستان بسیار زیبایی بود

    یه سوال؟ نویسنده ی این قصه ها خود شما هستید؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *