دوشنبه , ۲۰ آذر ۱۳۹۶
جدیدترین شعرها و مطالب:
خانه » داستان » مهمان ِپدربزرگ و مادربزرگ

مهمان ِپدربزرگ و مادربزرگ

بابک دانش آموز کلاس چهارم دبستان بود.او خواهر و برادر نداشت و با پدر و مادرش در یک آپارتمان کوچک زندگی می کرد. یک روز پدر و مادرش به یک سفر ده روزه رفتند و او را به خانه ی پدربزرگ و مادربزرگ فرستادند. برای بابک زندگی با آنها خیلی جالب بود. مادربزرگ مهربان برای بابک غذاهای خوشمزه ای می پخت و به او در انجام تکالیفش کمک می کرد.پدربزرگ هم، هر روز همراه او تا دم در مدرسه  می آمد، وقتی هم مدرسه تعطیل می شد می آمد و بابک را با خود به خانه می برد.هرچه بابک می گفت:«پدربزرگ،لازم نیست شما زحمت بکشید و با من بیایید؛خودم بلدم با اتوبوس به مدرسه بروم وبرگردم.» پدربزرگ قبول نمی کرد و می گفت:« نوه ی عزیزم،پدر و مادرت تو را به من سپرده اند، من باید از تو به خوبی مواظبت کنم.»

بابک که  پسر باادبی بود، به حرف های آنها گوش می داد و سعی می کرد پسر خوبی باشد.

مادربزرگ قصه ها و ضرب المثل های زیادی بلد بود و هرشب بعد از شام یکی از آنها را برای بابک تعریف می کرد.پدربزرگ هم هرشب بعد از شام می نشست و کتاب می خواند یا  رادیو گوش می داد.

یک  شب رادیو برنامه ای در مورد محیط زیست و عواملی که باعث خرابی آن می شوند داشت. مجری برنامه از شنوندگان می خواست به  رادیو تلفن بزنند و بگویند چه باید کرد تا محیط زیست خراب نشود و از بین  نرود. شنونده ها به  رادیو زنگ می زدند و پیشنهادهای خود را بیان می کردند.

مادربزرگ به پدربزرگ گفت:«خوبست ما هم به رادیو زنگ بزنیم و در این مورد صحبت کنیم.» پدربزرگ گوشی تلفن  را برداشت  و به رادیو زنگ زد.او به مجری برنامه سلام کرد و گفت:« من یک پیرمردم و دلم برای کره ی زمین و برای سرزمینم می سوزد. وقتی برای چند ساعتی به خارج از این شهر شلوغ و به دشت و صحرا می رویم،چشممان به ظرف ها و کیسه های پلاستیکی می افتد که توی دشت و صحرا پراکنده شده اند. نمی دانم آیا کسانی که این پلاستیک ها را در دامن طبیعت رها می کنند و می روند نمی دانند چه کار خلافی می کنند؟ این پلاستیک ها به این آسانی از بین نمی روند و سال ها در آب و خاک باقی می ماند و آنها را آلوده می کنند. من از هموطنانم می خواهم کمتر از این ظرف ها استفاده کنند. پس از مصرف هم آنها را دور نریزند، بلکه  به مراکزی که این جور چیزها را بازیافت می کنند بدهند تا بازهم  از آنها استفاده شود. مغازه دارها هم به جای پاکت نایلونی از پاکت های کاغذی استفاده کنند تا ضایعات پلاستیکی کمتر تولید شود.»

حرف پدربزرگ که به این جا رسید،مادربزرگ به او اشاره کرد تا گوشی را به او بدهد.پدربزرگ به مجری گفت:«حالا همسرم می خواهد با شما صحبت کند.» و گوشی را به مادربزرگ داد.مادربزرگ هم به مجری رادیو سلام کرد و گفت:« من یک مادربزرگ خانه دارم و از خانم ها خواهش می کنم که تا جایی که امکان دارد ظرف های پلاستیکی نخرند و به جای آنها از ظرف های فلزی استفاده کنند.مثلاً برای آبکش کردن برنج از سبد استیل استفاده کنند که بادوام است و هیچ وقت خراب نمی شود.از ظرف های یک بارمصرف تا مجبور نشده اید، استفاده نکنید. هروقت  برای گردش به دشت و صحرا می روید، زباله هایتان را در آنجا رهانکنید. آنها را جمع کنید و در سطل های مخصوص بریزید تا طبیعت پاکیزه بماند. » مجری برنامه از مادربزرگ تشکر کرد و پرسید:«کس دیگری در خانه نیست که بخواهد در این مورد صحبت کند؟»

مادربزرگ جواب داد:« نوه ی گلم آقابابک هست.اما نمی دانم حرف می زند یانه.صبر کنید بپرسم.» بعد به  بابک که روبرویش نشسته بود و با دقت به حرفهایش گوش می داد گفت:«پسرم،تونمی خواهی حرفی بزنی؟»

بابک گفت:«چرا،می خواهم حرف بزنم.» مادربزرگ  گوشی را به او داد.بابک با خوشحالی و هیجان به مجری سلام کرد و گفت:« من چند روزی پیش پدربزرگ و مادربزرگم مهمان هستم.آنها خیلی خوب و فهمیده هستند و من از آنها تشکر می کنم.»مجری برنامه گفت:«ما هم از این که هموطنان خوبی مثل شما داریم خوشحالیم و به شما افتخار می کنیم.بعد هم خداحافظی کرد. صدای بابک و پدربزرگ و مادربزرگ از رادیو پخش شد و به گوش تمام کسانی رسید که در آن ساعت داشتند رادیو گوش می دادند.

بابک وقتی صدای خودشان را از رادیو  شنید خیلی خوشحال شد و با خودش گفت:«وقتی مامان و بابا بیایند به آنها می گویم که امشب توی رادیو حرف زدیم.»

آن شب بابک خواب دید که همراه پدربزرگ و مادربزرگ و پدر و مادرش به دشتی پر از گل های رنگارنگ رفته اند و کنار نهرآبی که آبی روان و زلال دارد نشسته اند و به گل ها و آسمان آبی و لکه های ابر سفیدی که توی آسمان حرکت می کردند،نگاه می کنند.

پدر و مادرش به او می گفتند:«این جا خیلی تمیز است،حتی یک ذره آشغال هم نیست چون تمام مردم حرف های شما را از رادیو شنیده و به آنها عمل کرده اند و دیگر کسی توی دشت و صحرا آشغال نمی ریزد.»

وقتی بابک از خواب بیدار شد با خودش گفت:«ای کاش تمام مردم مثل پدربزرگ و مادربزرگ دانا و مهربان بودند.ای کاش همه ی مردم به پاکیزگی محیط زیست و طبیعت اهمیت می دادند و از ریختن آشغال خودداری می کردند.»

از آن روز به بعد بابک  به پدربزرگ و مادربزرگ بیشتر احترام می گذاشت و به حرف هایشان خوب گوش می داد چون فهمیده بود که آنها چقدر خوب و دوست داشتنی هستند.

پایان

 

درباره ی مهری طهماسبی دهکردی

به نام خداوند جان آفرین حکیم سخن در زبان آفرین دوستان خوبم سلام.به وب سایت ترانه های کودکان خوش آمدید. من مهری طهماسبی دهکردی،آموزگار بازنشسته ساکن اصفهان هستم.25 سال در آموزش و پرورش خدمت کردم.آخرین مدرک تحصیلی من کارشناسی علوم تربیتی با گرایش کودکان استثنایی است.از سال 1385 که بازنشسته شدم، برای کودکان و نوجوانان شعر و داستان نوشتم.ابتدا در وبلاگم به نشانی http://taranehaykoodakan.blogfa.com/ می نوشتم ولی چندسالی است که در این وب سایت به کارم ادامه می دهم.تمام شعرها و داستان ها سروده و نوشته های خودم هستند به جز آنهایی که نام شاعر یا نویسنده و منبع دیگری ذکر گردیده است.امیدوارم با نوشتن شعر و داستا ن و مطالب دیگر بتوانم خدمتی به کودکان و نوجوانان که آینده سازان کشورمان هستند،انجام بدهم.با آرزوی موفقیت برای هموطنان عزیز و تمام خوانندگان وب سایت ترانه های کودکان..مطالب این بلاگ دست نوشته های شخصی هستند. استفاده از آن ها بدون اطلاع نویسنده و بدون ذکر منبع، غیر اخلاقی است. *این سایت درستاد ساماندهی پایگاههای اینترنتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به ثبت رسیده است.* ایمیل: ***** info@tkoodakan.net ******************** mehri_t127@yahoo.com ******************** شماره همراه مدیر وبلاگ: 09380431611 ****************************** ارتباط با ما در تلگرام: 09362904006 کانال تلگرام ما:tkoodakan@ لینک جوین تلگرام ما: https://telegram.me/joinchat/CuvhZz4W5A9TG5rOneTEJA

همچنین ببینید

چوپان کوچک(داستان سوم : عروسک)

داستان سوم : عروسک نویسنده: محمدجواد  ننه آسمان چادرسفیدش را ازسرش برداشته ودرحال پوشیدن چادرسیا …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *