چهارشنبه , ۲۹ دی ۱۳۹۵
جدیدترین شعرها و مطالب:
خانه » داستان » نگاهي به داستان بيژن و منيژه از شاهنامه فردوسی

نگاهي به داستان بيژن و منيژه از شاهنامه فردوسی

نگاهي به داستان بيژن و منيژه

 منبع:سایت تبیان

دوران پادشاهي کيکاووس ، شاه خودکامه ي ايران زمين به پايان رسيده است و اکنون کيخسرو ، فرزند سياوش بر تخت سلطنت تکيه زده.کيخسرو پادشاهي دادگستر، رعيت نواز و مهربان  است.

يکي از روزهاي ارديبهشت به فرمان کيخسرو مجلسي ترتيب داده شد تا مردم رو در رو شکايت ها و صحبت هايشان را با پادشاه در ميان بگذارند. گيو و پسرش بيژن ، گودرز، گرگين و پهلوانان ديگر نيز حضور داشتند. يکي از شکايت ها مربوط به پيرمردي از آرمانيان بود .آرمانيان در اطراف مرز شمالي ايران و توران زندگي مي کردند. پيرمرد از وضع نابه سامان آن جا و حمله هاي رعدآسا و ويرانگر گرازان وحشي و حيوانات ديگر به مردم و مزارع شان سخن گفت.کيخسرو خشمگينانه به گرگين نگاه انداخت ؛ چون او مسئول رسيدگي به مرزها بود و پول هاي گزاف به بهانه ي اين امر از پادشاه مي گرفت. سکوت بر مجلس حاکم شد.همه ي سپهسالاران سر به زير افکندند. ناگهان بيژن، جوان شيرمرد ايراني برخاست و گفت:« پادشاها! اگر اجازه بفرماييد به آرمان زمين مي روم و نسل خوکان ديو صفت را بر مي اندازم.»همه به ويژه  “رُستم “به اين جوان علاقه مند بودند. شاه انديشيد و تصميم گرفت.

بيژن و گرگين اين کار را به گردن گرفتند.گرگين مردي کارکشته ، نيرنگ باز و بلدِ راه بود؛ ولي بيژن، جواني جوياي نام و کم تجربه.گرگين به آبروي از دست رفته اش مي انديشيد.آن ها پس از چهل شبانه روز به مرز ايران و توران رسيدند.سواراني نيز از پشتشان راهي شده بودند.

شب بود. گرگين خوش حال بود و مي پنداشت که بيژن جانش را خواهد باخت. در اين صورت کسي نبود که خبر نامردي گرگين را به شاه برساند.وي از رو در رويي کنار کشيد و خود را گم و گور کرد.بيژن يک تنه به ستيز با گرازان وحشي پرداخت و بيش تر آن ها را از پاي درآورد.گرگين پيروزي بيژن را باور نمي کرد. باز به راه افتادند.گرگين پيشنهاد داد که از فرصت بهره ببرند و از باغ منيژه ، دختر افراسياب پنهاني ديدن کنند. جوان کم تجربه کنجکاو شد و پذيرفت. به جلوي باغ رسيدند.نگهبانان مانع شدند.گرگين گفت که پدر و پسري مسافر و راه گم کرده اند و کمک مي خواهند.آن ها اتاقي به مهمانان دادند تا استراحت کنند. شب صداي ساز و آواز شنيده مي شد.گرگين ، بيژن را تحريک نمود که مخفيانه به مجلس آن ها نگاه کند؛ ولي در دل به بيژن خنديد و با خود گفت: « خورشيد و ماه هم حقّ ورود به مجلس دختر افراسياب را ندارند چه رسد به بيژن ! کار او تمام است.» گرگين در حالي که بيژن پشت درختي پنهان شده بود از ديوار باغ گريخت. بيژن هم چنان دزدانه به بزمگاه منيژه مي نگريست.منيژه حضور ناشناس را حس کرد. آخر چه کسي توانسته بود اين قدر گستاخانه به محفل زنان دربار نزديک شود؟ با دايه اش به سوي درخت رفت و بيژن را ديد.گفت :« اي جوان دلاور !تو کيستي؟»بيژن نامش را گفت و افزود که براي تجارت به توران زمين آمده است.منيژه وي را مي شناخت و دستمالي را به بيژن نشان داد که تصوير بيژن روي آن کشيده شده بود.سپس به بيژن گفت: « همراهت گرگين به تو خيانت کرده و گريخته است.»از آن پس بيژن و منيژه شيفته ي هم شدند.

عاشق و معشوق روزها را به شکار و شب ها را به بزم مي پرداختند.خبرچين افراسياب شبانگاه، پنهاني از باغ بيرون رفت تا راز دختر شاه و بيژن را به افراسياب برساند. منيژه  هم فرمان داد تا بيژن را بي هوش و در صندوقي پنهان کردند . مي خواست دور از چشم جاسوسان او را به باغش در توران ببرد. سحرگاه به راه افتادند.

افراسياب، فرمان رواي مستبدّ توران از شکست هاي پياپي از ايرانيان دل چرکين و خشمگين بود. چندي پيش،” گيو” به توران آمده و پس از شکست لشکر افراسياب، کيخسرو فرزند سياوش را از چنگ او درآورده و به ايران برده بود.حالا افراسياب فرصت انتقام داشت. او برادر خون خوارش “گرسيوز” را با پنج هزار سرباز راهي کاخ دخترش کرد تا بيژن را به دام بيندازند.از سويي بيژن کم کم به هوش آمد در حالي که نمي دانست چه سرنوشت تلخي در انتظارش است. گرسيوز و پهلوانان ديگر پنهاني وارد کاخ شدند و  دور بيژن حلقه زدند.گرسيوز مي دانست که بيژن يک تنه همه ي آنان را حريف است .با او بساط دوستي ريخت.جوان کم تجربه و ساده دل، فريب خورد و تا به خود آمد، اسير شد .منيژه مات و مبهوت نگاه مي کرد. کاري از دستش بر نمي آمد. او پدرش را مي شناخت و مطمئن بود که بيژن را مي کشد.

بيژن را به کاخ افراسياب بردند. افراسياب بي درنگ فرمان قتل او را صادر کرد؛ ولي وزير خردمندش نظري ديگر داشت. دل جويانه گفت :«مگر از ياد برده ايد که  ايرانيان به بهانه ي خون خواهي سهراب و سياوش چه گونه به توران حمله کردند! بهتر است بيژن را غل و زنجير کنيم و به چاه ارژنگ بيفکنيم  و سنگي بسيار سنگين را روي چاه بگذاريم تا کسي نتواند آن را تکان دهد.» افراسياب پذيرفت.

به فرمان افراسياب ، بيژن را به چاه ارژنگ افکندند .سپس دستور داد که منيژه را نيز بدون سکه و جواهرات بر سر چاه رها کنند تا شاهد مرگ تدريجي معشوقش باشد.

لحظه هاي مرگ آسا دو دلداده را رنج مي داد. منيژه روزنه اي بر روي چاه يافت و بيژن را صدا زد. بيژن به او گفت که نگران نباشد. با غذاي کمي که به وي مي رساند ، نگذارد او بميرد. منيژه صبح و شب التماس کنان نزد دهقانان مي رفت  و از آن ها تکّه اي نان مي گرفت و ضجّه زنان به داخل چاه مي انداخت.

از سوي ديگر، گرگين شتابان به بيشه ي گرازان رسيد.سواران کيخسرو هم بودند. گرگين، روي خراشيده و گريان گفت که بيژن ناپديد شده است. سربازان کمي گشتند ولي بيژن را نيافتند.همه به سوي پايتخت به راه افتادند.خبر به کيخسرو و گيو رسيد که گرگين بدون بيژن بازگشته است.گيو، خشمگينانه به استقبال گرگين رفت. گرگين بدنهاد و دسيسه ساز به پاي گيو افتاد و گفت که با هم گرازها را کشتند ولي بيژن در پي گوري رفت و ديگر نيامد.گيو باور نکرد .از کيخسرو کمک خواست. پادشاه به زنده بودن بيژن ايمان داشت.به امر او گرگين را به زنجير کشيدند.

بهار آمد .از بيژن خبري نشد.گيو از کيخسرو خواهش کرد که جامِ جهان بين را بياورد تا با راه نمايي آن بيژن و جاي او را بيابند. جام جهان بين نشان داد که بيژن در چاه ارژنگ گرفتارشده و دختري برهنه و گرسنه بالاي چاه نشسته و مي گريد.

کيخسرو به گيو گفت که اين گره تنها به دست رستم باز مي شود.گيو تاخت کنان به سيستان شتافت و رستم را خبر کرد. رستم که بيژن را بسيار دوست مي داشت حاضر شد براي نجاتش هر کاري بکند؛پس با گيو به پايتخت رفت.از رستم استقبالي باشکوه شد.او نقشه اي حساب شده داشت. با گرگين و هفت دلاور و هفت صد تن ديگر و باري از زر و سيم، راهي سرزمين توران شد تا به رسم بازرگاني و تجارت، سر از کار افراسياب و چاه ارژنگ درآورد.در شهر خُتن، وزير افراسياب را ديد و جامي پر از گوهر براي او فرستاد.

منيژه از آمدن ايرانيان به توران خبر يافت. او خوب مي دانست که آنان بيژن را در سرزمين بيگانه رها نخواهند کرد. به کاروان ايرانيان رفت و بدون اين که بداند با چه کسي حرف مي زند با رستم به درد دل پرداخت و از گرفتاري و بدبختي  خودش و بيژن سخن راند و گفت که دختر افراسياب است.  به امر رستم  غذاهاي رنگين و مرغ بريان آوردند.آن گاه نان نرمي به دور مرغ  بريان پيچيد و بدون اين که منيژه پي ببرد، انگشتر خود را در ميان مرغ جاساز کرد و به منيژه داد. منيژه بي درنگ به سوي چاه دويد و بسته ي غذا را به درون چاه انداخت.بيژن مشغول خوردن شد تا اين که انگشتر را زير دندانش حس کرد.چون نقش روي آن را ديد شادي کنان فرياد زد: « مهربان من ، منيژه ! ديگر نگران نباش .رستم در شهر است.»

روز بعد منيژه سرخوش نزد رستم رفت. رستم که منتظرش بود گفت که هيزم فراوان فراهم کند و شب در نزديکي چاه، آتش بيفروزد تا رستم و يارانش به آن جا بروند.

شب شد. منيژه، آتش برافروخت. لحظاتي بعد رستم و ديگران از دور پيدا شدند. چند پهلوان کوشيدند که سنگ بزرگ را از روي چاه جا به جا کنند؛ ولي نشد.رستم جلو رفت و پهلوانانه در برابر چشمان مات مانده ي همه ، سنگ را از روي چاه به کناري انداخت. سپس با ريسماني بيژن را بيرون کشيد. چهره ي بيژن عجيب و غريب شده بود با اين حال منيژه در پوست خود نمي گنجيد. آن ها رهايي يافته بودند. رستم از بيژن خواست که گرگين را ببخشد.بيژن گفت :« بايد شادي کرد و اهريمن را خجل نمود .»

همه شب را با خوش حالي گذراندند.رستم بر آن بود که به کاخ افراسياب حمله کند.بيژن هم خواهش کرد که همراه او باشد.سرانجام رستم و يارانش به پادگان افراسياب يورش بردند و لشکر او را تار و مار کردند .آن ها با غنايم جنگي بسيار ، راهي ايران ، سرزمين دلاوران و جوان مردان شدند.به دستور کيخسرو شهر را آذين بستند.يک ماه خوردند و نوشيدند و به جشن و پاي کوبي پرداختند. رستم دست بيژن و منيژه را در دست هم نهاد و براي آن ها آرزوي سعادت کرد.کيخسرو به ميمنت اين پيوند به خزانه دار گفت که زوج عاشق را از زر و سيم و لوازم زندگي بي نياز گرداند.

***

بکوشـيد تا رنـج ها کـم کنيد

دلِ غمگنان، شاد و بي غم کنيد

به نيکي گراي وميــــازار کس

ره ِ رستگاري همين است و بس

داستان بيژن و منيژه از داستان هاي زيباي شاهنامه ي فردوسي است.در اين داستان، مهر و وفا و کينه و تنگ نظري، دوستي و دشمني، نيکي و بدي ، دادگستري و بي عدالتي ، راستي و کژي، شادماني و غم ، مردي و نامردانگي، روي در روي هم صف آرايي مي کنند و سرانجام حق بر ناحق چيره مي شود. پايان خوش داستان بر گيرايي آن افزوده است.از نگاه فردوسي ، پروردگار دادگستر که خود هدايتگر خلق است پيمودن راه راست را از همگان مي خواهد؛ زيرا با اسباب عقل و دانش و دين ، آن را از راه کژ نمايان کرده است و کاري را در جهان بهتر از راستي نمي داند چنان که همه ي کاستي ها را از کژروي مي داند:

به هر کار در ، پيشه کن راستي

چو خواهي که نگزايدت کاستي

به کـژّي ، تو را راه ، تاريک تر

سوي  راسـتي، راه ، باريک تر

ز خشنودي ايـزد  انديـشه کن

خردمنـدي و راستي پيشه کن

جمشيد صداقت نژاد ،نويسنده ي معاصر، داستان”بيژن و منيژه” را به نثر برگردان نموده است. از  ديگر آثار او است: پدرخوانده ، پهلوانِ مفرد قلندر، خون سياوش ، دروازه هاي بهشت و عروس شيطان.

درباره ی مهری طهماسبی دهکردی

به نام خداوند جان آفرین حکیم سخن در زبان آفرین دوستان خوبم سلام.به وب سایت ترانه های کودکان خوش آمدید. من مهری طهماسبی دهکردی،آموزگار بازنشسته ساکن اصفهان هستم.25 سال در آموزش و پرورش خدمت کردم.آخرین مدرک تحصیلی من کارشناسی علوم تربیتی با گرایش کودکان استثنایی است.از سال 1385 که بازنشسته شدم، برای کودکان و نوجوانان شعر و داستان نوشتم.ابتدا در وبلاگم به نشانی http://taranehaykoodakan.blogfa.com/ می نوشتم ولی چندسالی است که در این وب سایت به کارم ادامه می دهم.تمام شعرها و داستان ها سروده و نوشته های خودم هستند به جز آنهایی که نام شاعر یا نویسنده و منبع دیگری ذکر گردیده است.امیدوارم با نوشتن شعر و داستا ن و مطالب دیگر بتوانم خدمتی به کودکان و نوجوانان که آینده سازان کشورمان هستند،انجام بدهم.با آرزوی موفقیت برای هموطنان عزیز و تمام خوانندگان وب سایت ترانه های کودکان..مطالب این بلاگ دست نوشته های شخصی هستند. استفاده از آن ها بدون اطلاع نویسنده و بدون ذکر منبع، غیر اخلاقی است. *این سایت درستاد ساماندهی پایگاههای اینترنتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به ثبت رسیده است.* ایمیل: ***** info@tkoodakan.net ******************** mehri_t127@yahoo.com ******************** شماره همراه مدیر وبلاگ: 09380431611 ****************************** ارتباط با ما در تلگرام: 09362904006 کانال تلگرام ما:tkoodakan@ لینک جوین تلگرام ما: https://telegram.me/joinchat/CuvhZz4W5A9TG5rOneTEJA

همچنین ببینید

11350985_1143045632378976_419195605_n

چوپان کوچک(2)داستان دوم : دایی رضا

چوپان کوچک(2)داستان دوم : دایی رضا نویسنده: محمدجواد گوسفندها در علف زار مشغول چرا هستند …

۶ دیدگاه

  1. به خاطر معرفی این کتاب خوب ممنونیم. بچه ها! یادتان باشد که کم کم سراغ خواندن اصل شاهنامه هم بروید.

  2. آیلارباقرزاده

    خدا سایه ی شما را از سر ما و بچه ها کم نکند . با معرفی این کتاب خوب بچه هارو تشویق میکنید با شاعرای بزرگ کشورمون آشنا بشن. یک دنیا ممنون .

  3. ممنون بخاطر تلاشتون ………انسانهایی مانند شما قابل تقدیرن………من همیشه دوست داشتم برای پسرم قصه ایی از شاهنامه تعریف کنم پسرم باید فرهنگ ایرانی رو بشناسه وباهاش بزرگ بشه ………..براتون موفقیت روز افزون ارزو میکنم

  4. کاش داستان های بیشتری داشت.

  5. عالی بود و خیلی آموزنده اگر شخصیت ها رو جدا مینوشتید برای تحقیق ششم دبستان عالی بود

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *