سه شنبه , ۸ فروردین ۱۳۹۶
جدیدترین شعرها و مطالب:
خانه » داستان حیوانات » هدیه ای برای شهربانو
635616689837496435

هدیه ای برای شهربانو

هدیه ای برای شهربانو
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود
شهربانو به تنهایی در یک خانه ی قدیمی زندگی می کرد. او پیرزن مهربانی بود که به خانه ی قدیمی و باغچه ی باصفای آن علاقه ی زیادی داشت. فرزندانش چندباربه او گفتند که این خانه کهنه و قدیمی شده ، آن را بفروش و یک آپارتمان نوساز بخر؛اما اوقبول نکرد و گفت : « من اینجا راحتم ، هر روزبه گلهای باغچه ام آب می دهم ،برای پرنده ها خرده نان می ریزم و به آواز آنها گوش می دهم و حوصله ام سر نمی رود. شما نگران من نباشید، همینکه گاهی به من سر می زنید،کافیست. » بچه هایش هم دیگر اصرار نکردند. هر روز به او سر می زدند و وقتی او را سرحال و شادمی دیدند، خیالشان راحت می شد .
 وسط حیاط باغچه ی مربع شکلی بود که در چهار گوشه ی آن ، چهار بوته گل محمدی و وسط آن یک درخت چنار کهنسال قرار داشت. روی درخت چنار کلاغی آشیانه داشت و شهربانو هر روز با صدای قارقار او بیدار می شد. گنجشکها هم هر روز صبح زود می آمدند و خرده نانها و غذاهای مانده ای را که شهربانو کنار باغچه ریخته بود، می خوردند و بعد از کلی جیک جیک کردن، می پریدند و می رفتند.
شهربانو برای زندگیش نظم خاصی داشت. صبح زود برمی خاست ، وضو می گرفت ، نماز می خواند و دعا می کرد. بعد برای پرنده ها گندم وخرده نان می ریخت. خودش هم صبحانه می خورد و پس از مرتب کردن خانه و شستن ظرفها ، به کارگاه خیاطی یک پرورشگاه می رفت تا برای بچه های یتیم لباس بدوزد.
شهربانو پشت یک چرخ خیاطی بزرگ می نشست و بلوز و شلوار و  پیراهن بچّگانه می دوخت. او کارش را خیلی دوست داشت و از آن خسته نمی شد. بعد از چند ساعت کار بلند می شد و از دوستانش خداحافظی می کرد و به خانه بر می گشت. سرراهش چیزهایی را که لازم داشت می خرید. بعضی از شبها هم، بچه ها و
نوه هایش ،غذایشان را برمی داشتند وبه خانه ی او می آمدند و دورش جمع می شدند وهمه با هم شام می خوردند و بعد از شام  به قصه های شهربانو گوش می دادند و بعد با خوشحالی خداحافظی می کردند و می رفتند. شهربانو هم خسته می شد و رختخوابش را پهن می کرد و می خوابید و خوابهای شیرین می دید.
 یک سال زمستان، هوا خیلی سرد شد. پرنده ها سردشان بود و غذا پیدانمی کردند. شهربانو مثل همیشه به آنها غذا می داد. در خانه ی او یک اتاق کوچک بود که در آن مقداری وسایل کهنه و غیرقابل استفاده ریخته بودند. شهربانو وقتی پرنده های سرمازده را دید، در آن اتاق را بازکرد. یکی از شیشه های اتاق شکسته بود و به جای شیشه، تکه ای مقوا قرار داده بودند. شهربانو گوشه ی مقوا را پاره کرد؛بطوری که پرنده ها می توانستند از سوراخ ِگوشه ی مقوا به درون اتاق بروند. او می خواست اگر پرنده ها خواستند بتوانند از آن اتاق به عنوان لانه استفاده کنند تا هوا باز هم گرم شود. چند گنجشک متوجه سوراخ شدند و به داخل اتاق رفتند و لابلای تیرهای چوبی سقف آشیانه ساختند. کم کم تعداد گنجشکها بیشتر شد و اتاق به لانه ی بزرگی برای گنجشکها تبدیل شد. شهربانو وقتی گنجشکها را می دید که با سر و صدای زیاد از اتاق بیرون می آمدند و روی چنار می نشستند و جیک جیک می کردند، خوشحال می شد ومی خندید.
 یک روز وقتی می خواست به کارگاه خیاطی برود، روی برفها زمین خورد و کمرش درد گرفت و نتوانست برود. توی خانه ماند و استراحت کرد تا بهتر شود. دوستانش وقتی فهمیدند شهربانو زمین خورده است، خیلی ناراحت شدند. پارچه ها و چرخ خیاطی را به خانه اش آوردند و از او خواستند در خانه کار کند و تا وقتی زمینها یخزده و لغزنده هستند، به کارگاه نیاید. شهربانو هم قبول کرد و در خانه ماند. روزها  در خانه می ماند و خیاطی می کرد. گنجشکها  که جای خوبی برای ماندن در آن هوای سرد پیدا کرده بودند،دلشان می خواست به شهربانوهدیه ای بدهند واز او تشکر کنند. روزهای آخرزمستان، پیش کلاغ رفتند و از او پرسیدند:« تو که سالهای سال است روی درخت چنار این خانه زندگی می کنی، می توانی به ما بگویی چه هدیه ای
می تواند شهربانو را خوشحال کند؟ ما می خواهیم هدیه ای به او بدهیم.»
کلاغ فکری کرد و گفت:« من هم دلم می خواهد هدیه ای به او بدهم . اوساده و مهربان است. همینکه ببیند به فکرش بوده ایم ، خوشحال می شود. نوع هدیه مهم نیست. آدمها می گویند دوست مرا یاد کند یک هل پوک. یعنی اگر دوست به من یک دانه هلِ پوک هم هدیه کند، شاد می شوم چون دوستم  به یاد من بوده است. ما می توانیم بگردیم و هر چیزی که به چشممان  زیبا آمد، برداریم و برای شهربانو بیاوریم.»
گنجشکها قبول کردند و برای یافتن هدیه به جستجو پرداختند. کلاغ چند سکه ی قدیمی پیدا کرد. چندتا از گنجشکها دگمه های رنگارنگ پیدا کردند. بعضی از آنها پرهای رنگی پرندگان دیگر را پیدا کردند. خلاصه هرکدام هرچه را که به چشمشان زیبا آمد، به خانه ی شهربانو آوردند و در ایوان خانه ی او گذاشتند.
شهربانو وقتی آن همه چیزهای کوچک و قشنگ را دید، فهمید که پرنده ها با این کارخواسته اند از او تشکر کنند.خیلی خوشحال شد. کیسه ای آورد و هدایای پرنده ها را در آن ریخت.بعد هم تکه پارچه ی سفیدی برداشت و روی آن شکل یک قلب را گلدوزی کرد. قلب را روی یک تکه مقوای ضخیم دوخت و هدایای پرنده ها را با سلیقه و دقت روی قلب چسباند و کاردستی زیبایی درست کرد. کاردستی را کنار پنجره گذاشت تا پرنده ها ببینند که او هدایایشان را قبول کرده و دوست داشته است. فردای آن روز هم مقدار بیشتری غذا برایشان ریخت تا از محبت آنا تشکر کرده باشد. شبِ آن روز وقتی فرزندان و نوه ها به دیدنش آمدند و کاردستی زیبایش را دیدند، از او پرسیدند این همه چیزهای قشنگ را از کجا آورده ای؟ شهربانو خندید و گفت:« اینها را دوستانم به من داده اند.» آنها نمی دانستندکه دوستان شهربانوچه کسانی هستند ؛ اما وقتی شهربانو قصه ی پیرزنی را برایشان تعریف کرد که در فصل زمستان به گنجشکها جا و غذا داده بود، فهمیدند که آن هدایا از طرف کلاغ و گنجشکها بوده است.
از آن روزبه بعد شهربانو روی هر لباسی که برای بچه ها می دوخت،یک قلب با شاخه گلی میان آن گلدوزی می کرد تا بچه های یتیم را خوشحال کند. دل او از شادی لبریز بود و می خواست تمام آدمها ،بخصوص بچه ها را هم ،شاد و خوشحال ببیند.نویسنده : مهری طهماسبی دهکردی
***************
این داستان را  سال 1386 نوشته ام. امروز  در جام جم آنلاین داستان دوستی عجیب یک دختربچه با کلاغها را خواندم. یاد قصه ای افتادم که خودم نوشته  بودم. به راستی پرندگان موجوداتی دوست داشتنی و قدرشناس هستند. من در حیاط خانه ی خودم نیز، یک ظرف آب برای پرنده ها گذاشته ام. هر چند روز یک  با  ظرف  را می شویم و در آن آب تازه و تمیز  می ریزم. گنجشکها در این ظرف آب  تنی  میکنند. کلاغ ها و فاخته ها از آب آن می نوشند و با سرو صدای آنها من هرباربه  یاد پروردگار توانایی می افتم که خالق جهان  پهناور و تمام هستی است. امروز صبح زود فاخته ای را دیدم که بی حال و خسته به نظر  می رسیدو جفتش او را  روی زمین می کشید. وقتی به سراغشان رفتم دیدم که فاخته ی بی حال مرده و چشمهای کوچولوی مهربانش برای همیشه بسته  شده اند. در باغچه ی کوچک خانه  برایش قبری کندم و او را به خاک سپردم. احساس کردم چون سالهاست به خانه ی ما می امده و در  اینجا آب  وغذا می خورده، شاید هنگام مرگ هم می خواسته همینجا باشد و  در همین خانه بمیرد.
دنیای حیوانات دنیای عجیبی است. نباید آنها را دست کم بگیریم.

ماجرای دوستی عجیب یک دختر با کلاغها را از اینجا  بخوانید.images

درباره ی مهری طهماسبی دهکردی

به نام خداوند جان آفرین حکیم سخن در زبان آفرین دوستان خوبم سلام.به وب سایت ترانه های کودکان خوش آمدید. من مهری طهماسبی دهکردی،آموزگار بازنشسته ساکن اصفهان هستم.25 سال در آموزش و پرورش خدمت کردم.آخرین مدرک تحصیلی من کارشناسی علوم تربیتی با گرایش کودکان استثنایی است.از سال 1385 که بازنشسته شدم، برای کودکان و نوجوانان شعر و داستان نوشتم.ابتدا در وبلاگم به نشانی http://taranehaykoodakan.blogfa.com/ می نوشتم ولی چندسالی است که در این وب سایت به کارم ادامه می دهم.تمام شعرها و داستان ها سروده و نوشته های خودم هستند به جز آنهایی که نام شاعر یا نویسنده و منبع دیگری ذکر گردیده است.امیدوارم با نوشتن شعر و داستا ن و مطالب دیگر بتوانم خدمتی به کودکان و نوجوانان که آینده سازان کشورمان هستند،انجام بدهم.با آرزوی موفقیت برای هموطنان عزیز و تمام خوانندگان وب سایت ترانه های کودکان..مطالب این بلاگ دست نوشته های شخصی هستند. استفاده از آن ها بدون اطلاع نویسنده و بدون ذکر منبع، غیر اخلاقی است. *این سایت درستاد ساماندهی پایگاههای اینترنتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به ثبت رسیده است.* ایمیل: ***** info@tkoodakan.net ******************** mehri_t127@yahoo.com ******************** شماره همراه مدیر وبلاگ: 09380431611 ****************************** ارتباط با ما در تلگرام: 09362904006 کانال تلگرام ما:tkoodakan@ لینک جوین تلگرام ما: https://telegram.me/joinchat/CuvhZz4W5A9TG5rOneTEJA

همچنین ببینید

دایناسور تنها(قسمت دوم)

به نام خدا بچه های عزیز داستان دایناسور تنها نوشته  سرکارخانم الهام تاوتلی را یادتان …

۲ دیدگاه

  1. به نظر من داستان شهربانو فوق العاده است، لحن بیان نویسنده خودمانی و پر از شور و نشاط است و به کودکان یاد می دهد که به دیگران مخصوصاً حیوانات محبت کنیم و اگر مشکلی برایشان پیش آمد، کمکشان کنیم. دوست دارم شما هم از ایمیل من بازدید کنید و نوشته های مرا بخوانید، نظراتتان را دوست دارم، لطفاً مرا راهنمایی کنید.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *