چهارشنبه , ۲۶ مهر ۱۳۹۶
جدیدترین شعرها و مطالب:
خانه » داستان » پند پدربزرگ

پند پدربزرگ

پند پدربزرگ

حامد پدربزرگ راخيلي دوست داشت.پدربزرگ در خانه ي پسرش يعني دايي ِ حامد زندگي  مي كرد. حامد هرهفته همراه پدر و مادرش به خانه ي دايي مي رفت تا پدربزرگ را ببيند و با او حرف بزند.پدربزرگ بيمار بود و نمي توانست از خانه بيرون برود ،براي همين بيشتر وقتها فرزندان و نوه هایش به او سر مي زدند و حالش را مي پرسيدند.
  
روزجمعه بود. پدر و مادر و حامد به ديدن پدربزرگ رفتند. پدربزرگ توی رختخوابش دراز كشيده بود و حال خوشي نداشت. اما وقتي حامد و پدر و مادرش را ديد، خيلي خوشحال شد.بلند شد و نشست و سعي كرد خودش را سرحال نشان بدهد.بعد از سلام و احوالپرسي حامد را كنارش نشاند و برایش چندتا لطيفه تعريف كرد. حامد از لطيفه ها خوشش آمد و خنديد. بعد از آن پدربزرگ گفت:« حالا چندتا نصيحت هم از من پيرمرد بشنو. ببين پسرم، سعي كن هميشه خوش اخلاق و مهربان و خنده رو باشي.كارهاي خوب را ياد بگير و با آدمهاي خوب دوست باش. اما اگر كسي را ديدي كه كار بدي مي كنه، اولاً به او تذكر بده و از آن كار منعش كن؛ ثانياً خودت هم آن كاربد را تكرار نكن. اين هم يادت باشه كه خداي بزرگ در همه جا هست و تو را در حال انجام هر كاري كه باشي، مي بينه، پس هميشه كارخوب بكن تا خدا از تو راضي باشه.»
حامد گفت:« چشم باباجون، قول میدم هر کار خوبی کردم بیام به شما بگم تا حالتون زودتر خوب بشه.» و رفت تا با پسر دايي بازي كند. حرفهاي پدربزرگ خيلي به دلش نشسته بود.از اينكه مي ديد پدر بزرگ با او حرف زده و نصيحتش كرده، خوشحال بود.
يك روز حامد سوار سرويس مدرسه بود و داشت به مدرسه مي رفت. بچه ها سروصدا مي كردند و خوراكي مي خوردند و آشغالها را كف ميني بوس مي ريختند. راننده داد زد:« آهاي بچه ها!ماشين را كثيف نكنيد ، آشغالها را بيرون بريزيد.»
حامد صداي راننده را شنيد وياد حرفهاي پدر بزرگ افتاد كه گفته بود اگر ديدي كسي كار بدي مي كنه، ازآن كار منعش كن. خودت هم آن كار را نكن.
بچه ها داشتند شيشه ي ميني بوس را باز مي كردند تا آشغالها را بيرون بريزند كه حامد از جا بلند شد و گفت:« صبر كنيد بچه ها، آشغالها را توی خيابان نريزيد.» محسن گفت : «مگه نشنيدي آقاي راننده چي گفت؟» حامد گفت :« شنيدم، اما آقاي راننده فقط مي خواد ميني بوس تميز باشه. به  فكر تميزي كوچه و خيابان كه نيست.»
علي گفت:« حامدجان ، تو غصه ي كوچه و خيابان رانخور رفتگرا جارو مي كنند…» حامد گفت:« اين را مي دونم، اما آشغال ريختن توی خيابان كار درستي نيست. محيط زيست كثيف و آلوده و كار رفتگرها هم زياد مي شه. حالا چه كسي يك كيسه نايلون خالي به من مي ده؟»
فرزاد گفت: من و از كيفش يك كيسه نايلوني درآورد و به حامد داد. حامد آشغالها را جمع كرد و توی كيسه ريخت و آن را نگه داشت تا به مدرسه رسيدند، آنوقت كيسه را توی سطل زباله انداخت. بچه ها از اين كار او خوششان آمد، راننده ي سرويس هم به او گفت :« آفرين پسرخوب ! تو امروز درس خوبي به من و بقيه دادي . همه ي ما فهميديم كه كوچه و خيابان را هم بايد مثل خانه هامون، تميز نگه داريم.»
حامد لبخندي زد و چيزي نگفت. او خوشحال بود كه به نصيحت پدربزرگش عمل كرده و مانع يك كاربد شده و در عوض كاردرستي را به ديگران ياد داده است. مهمتر از همه اين كه مطمئن بود خداي بزرگ هم اورا در حال انجام اين كار ديده و از او راضي است. حامد تصمیم گرفت آخر هفته به دیدن پدربزرگ برود و این ماجرا  را براش تعریف کند چون می دانست پدربزرگ خوشحال می شود و حالش هم زودتر خوب خواهد شد.
 

درباره ی مهری طهماسبی دهکردی

به نام خداوند جان آفرین حکیم سخن در زبان آفرین دوستان خوبم سلام.به وب سایت ترانه های کودکان خوش آمدید. من مهری طهماسبی دهکردی،آموزگار بازنشسته ساکن اصفهان هستم.25 سال در آموزش و پرورش خدمت کردم.آخرین مدرک تحصیلی من کارشناسی علوم تربیتی با گرایش کودکان استثنایی است.از سال 1385 که بازنشسته شدم، برای کودکان و نوجوانان شعر و داستان نوشتم.ابتدا در وبلاگم به نشانی http://taranehaykoodakan.blogfa.com/ می نوشتم ولی چندسالی است که در این وب سایت به کارم ادامه می دهم.تمام شعرها و داستان ها سروده و نوشته های خودم هستند به جز آنهایی که نام شاعر یا نویسنده و منبع دیگری ذکر گردیده است.امیدوارم با نوشتن شعر و داستا ن و مطالب دیگر بتوانم خدمتی به کودکان و نوجوانان که آینده سازان کشورمان هستند،انجام بدهم.با آرزوی موفقیت برای هموطنان عزیز و تمام خوانندگان وب سایت ترانه های کودکان..مطالب این بلاگ دست نوشته های شخصی هستند. استفاده از آن ها بدون اطلاع نویسنده و بدون ذکر منبع، غیر اخلاقی است. *این سایت درستاد ساماندهی پایگاههای اینترنتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به ثبت رسیده است.* ایمیل: ***** info@tkoodakan.net ******************** mehri_t127@yahoo.com ******************** شماره همراه مدیر وبلاگ: 09380431611 ****************************** ارتباط با ما در تلگرام: 09362904006 کانال تلگرام ما:tkoodakan@ لینک جوین تلگرام ما: https://telegram.me/joinchat/CuvhZz4W5A9TG5rOneTEJA

همچنین ببینید

چوپان کوچک(داستان سوم : عروسک)

داستان سوم : عروسک نویسنده: محمدجواد  ننه آسمان چادرسفیدش را ازسرش برداشته ودرحال پوشیدن چادرسیا …

یک دیدگاه

  1. That’s a creative awnesr to a difficult question

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *