دوشنبه , ۸ خرداد ۱۳۹۶
جدیدترین شعرها و مطالب:
خانه » داستان نوجوان » کار تازه

کار تازه

به نام خدا

کار تازه

 

چند ماهي مي شد كه آقاجواد بيكارشده بود و درآمدي نداشت. هرچه هم به اين در و آن درمي زد تا كاري پيدا كند ، كار پيدا نمي شد كه نمي شد. همسرش سيما از اين بابت خيلي ناراحت بود و خداخدا مي كرد تا هرچه زودتر كارخانه باز شود و جواد برگردد سر كارش و مشكلات آنها هم برطرف گردد.

در اين مدت هرچه پس انداز داشتند خرج كردند و شروع کردند به قرض كردن. از آنجا كه سيما زني خانه دار بود و كاري جز پخت و پز و رفت و روب از او بر نمي آمد ، نمي توانست در اين وضعيت به همسرش كمك كند. چند بار هم به خواهرش سيمين گفته بود كه چقدر دلم مي خواست مي توانستم كاري انجام دهم و پولي در آورم ، اما چه كنم كه خيلي بي هنرم .

يك روز سيمين به خانه ي آنها آمد و گفت : « همسايه ي ما پيرزني بيمار و تنهاست كه نياز به يك پرستار دارد. اگر روزي دو سه ساعت برايش كار كني ، پول خوبي به تو مي دهد.»

سيما پرسيد : « چه كاري بايد برايش انجام دهم؟»

سيمين جواب داد :«بايد برايش غذا بپزي ، خانه اش را تميز و مرتب كني ، خودش را به حمام ببري و. . .»

سيما پريد وسط حرفش كه : « خجالت بكش خواهر! حال بيايم كلفت يك پيرزن بشوم؟ مردم چه مي گويند؟»

سيمين گفت :« به مردم چه مربوطه؟ تو كار مي كني و مزد مي گيري ، آن هم يك كار آبرومند كه هم ثواب اخروي دارد و هم اجر دنيوي . تو براي پيرزن خانه داري مي كني ، او هم به تو مزد مي دهد.»سيما پشت چشمي نازك كرد و گفت : « وا. . . ! مگه نگفتم كه من كلفت نيستم ؟ اين چه حرفيه كه مي زني ؟  »

سيمين در حالي كه آماده مي شد تا برود ، گفت : « به هر حال اين تنها كاري است كه تو
 مي تواني انجام بدهي . راستش اگر دوتا بچه ي دو قلوي شيطان نداشتم ، خودم برايش كار 
 مي كردم. اما اگر بخواهم به خانه اش بروم ، دوقلوها هم مي آيند دنبالم و خانه ي آن بيچاره را به هم مي ريزند. البته گاهي به او سر مي زنم و هر كاري هم بتوانم برايش انجام مي دهم. اما نمي توانم هرروز اين كار را بكنم. او از من خواست تا يك آدم مطمئن و تروتميز به او معرفي كنم ، من هم به تو گفتم. حالا خود داني.»

سيما كه قيافه ي متفكري به خود گرفته بود ، گفت : « عجيبه كه بعضي از آدم ها بايد حتماً كلفت و نوكر داشته باشند تا اموراتشان بگذرد ، ولي آدم هاي بيچاره اي مثل من اگر رو به موت هم باشند بايد خودشان كارهاي منزلشان را انجام بدهند . خوش به حال پيرزنه ! معلومه كه خيلي پولداره ! »

سيمين چادرش را سر كرد و به طرف در اتاق رفت و در همان حال گفت : « نه بابا ، اين خبرها نيست . اين بيچاره هيچ كس را ندارد . نه شوهر نه بچه و نه فاميل . مدتهاست كه پوكي استخوان گرفته و نمي تواند درست راه برود. با صندلي چرخدار اين ور و  آن ور مي رود . البته وضع ماليش نسبتاً خوبه و مي تواند به پرستارش حقوق كافي بدهد .» بعدهم خداحافظي كرد و رفت.

بعد از رفتن او سيما نشست و فكر كرد ، اما نتوانست كار كردن براي پيرزن را قبول كند. چند روز ديگر هم گذشت. وضع مالي جواد و سيما حسابي خراب بود ، اداره ي كار هم هيچ كاري براي جواد و بقيه يكارگران ، انجام نداده بود.

يك روز عصر، سيما كه خيلي دلتنگ و ناراحت بود ، راه افتاد و به امامزاده ي نزديك منزلشان رفت. در آنجا كلي گريه و دعا كرد و حل مشكلش را از خدا خواستار شد. در همان حال چشمش به زني افتاد كه النگوي پهني در دست داشت و مي خواست آن را درون ضريح بيندازد. سيما با خودش گفت : چي مي شد اگر اين زن النگو را به من مي داد تا با فروش آن خرجي چند روز ديگرمان را هم تأمين كنم ؟ ! و به فكر افتاد تا مشكلش را به آن زن بگويد ؛ اما ترسيد كه زن قبول نكند. زن هم پس از ساعتي  راز و نياز با امامزاده ، النگو را داخل ضريح انداخت و رفت.

ناگهان فكري به خاطر سيما خطور كرد :

« چطور است ادعا كنم كه النگو مال منست ؟ آن را از خادم امامزاده مي گيرم  و مي فروشمش. بعدها هروقت پولدار شدم ، به اندازه ي قيمتش پول در ضريح مي ريزم.»

مدتي با اين افكار دست به گريبان شد و آخرش هم برخاست و به سراغ خادم مسجد رفت و از او خواست النگو را به او بدهد. خادم كه دهنش ازتعجب باز مانده بود ، گفت :« آخر خواهرجان ، من چطور مي توانم در ضريح را باز كنم ؟ اين كار امكان ندارد.»

سيما در حالي كه چادرش راقرص و محكم گرفته بود تا خادم چهره اش را نبيند ، با گريه گفت :« شمارا به خدا آقا ، كاري بكنيد. من اشتباه كردم كه النگو را توي ضريح انداختم. راستش دستم خيلي تنگه . فكر كردم با انداختن النگو گره از كارم باز ميشود . اما مي بينم اگر بفروشمش ،مي توانم پولش را به زخم كارم بزنم. حالا شما هم لطف كنيد و آن را برايم بيرون بياوريد.»

خادم فكري كرد و گفت : « راستش اينجا هيئت امنا دارد و فقط آنها اجازه دارندكه در را بازكنند. حالاهم همه ي آنها بايد اينجا حاضر باشند تا در ضريح باز شود. شما همين جا صبر كنيد تا من بروم و آنها را خبر كنم.»

سيما منتظر ماند. ساعتي بعد خادم به همراه سه مرد ديگر برگشت . آنها در ضريح را باز كردند و النگو را بيرون آوردند. وقتي مي خواستند آن را به سيما بدهند ، يكي از آنها با تعجب گفت : « به نظر نمي آيد كه اين النگو طلا باشد. به رنگش توجه كنيد . . .» النگو را دست به دست دادند و همگي نتيجه گرفتند كه النگو بدلي است.

دهان سيما از شدت ناراحتي خشك شده بود و دانه هاي درشت عرق بر پيشانيش جاري بود. در همان حال روي زمين نشست و زد زير گريه. خادم و سه مرد ديگر ايستاده بودند و او را نگاه مي كردند. سرانجام يكي از آنها پرسيد:

« خواهرم ، چرا گريه مي كني ؟ حتماً اشتباه كرده اي و اين النگو مال تو نيست. چندتا النگوي ديگر هم توي ضريح هست. مي خواهي به آنها هم نگاهي بيندازي؟»

سيما هق هق كنان گفت :« نه آقا نمي خواهم . هيچ كدام از آنها مال من نيستند. مي خواستم زرنگي كنم و پهن ترين النگو را به خيال خودم قرض بگيرم و بفروشم تا به شوهر بيكارم كمكي كرده باشم. لعنت بر شيطان !  مي بينيد چه بازي عجيبي سر من درآورد ؟! نمي دانستم كه اين قدر زود رسوا مي شوم. . . »

بعدهم بدون آنكه منتظر شنيدن حرف ديگري از آن مردان باشد ، برخاست و از امامزاده بيرون رفت و آنها را در بهت و حيرت باقي گذاشت.

ساعتي بعد سيما در خانه ی خواهرش بود و از او مي خواست هرچه زودتر اورا به خانه ي پيرزن ببرد تا با توکل به خدا ،كارش را شروع كند.

  پايان

سوره ي بقره ، آيه ي :268

شيطان به وعده ي فقر و بي چيزي شمارا به كارهاي زشت و بخل وادار كند و خداوند به شما

 وعده ي آمرزش و احسان دهد. خدا بر همه ي امور جهان داناست.  

 

 

        **************************

*ماجرای این داستان واقعی است.*

 ************************

درباره ی مهری طهماسبی دهکردی

به نام خداوند جان آفرین حکیم سخن در زبان آفرین دوستان خوبم سلام.به وب سایت ترانه های کودکان خوش آمدید. من مهری طهماسبی دهکردی،آموزگار بازنشسته ساکن اصفهان هستم.25 سال در آموزش و پرورش خدمت کردم.آخرین مدرک تحصیلی من کارشناسی علوم تربیتی با گرایش کودکان استثنایی است.از سال 1385 که بازنشسته شدم، برای کودکان و نوجوانان شعر و داستان نوشتم.ابتدا در وبلاگم به نشانی http://taranehaykoodakan.blogfa.com/ می نوشتم ولی چندسالی است که در این وب سایت به کارم ادامه می دهم.تمام شعرها و داستان ها سروده و نوشته های خودم هستند به جز آنهایی که نام شاعر یا نویسنده و منبع دیگری ذکر گردیده است.امیدوارم با نوشتن شعر و داستا ن و مطالب دیگر بتوانم خدمتی به کودکان و نوجوانان که آینده سازان کشورمان هستند،انجام بدهم.با آرزوی موفقیت برای هموطنان عزیز و تمام خوانندگان وب سایت ترانه های کودکان..مطالب این بلاگ دست نوشته های شخصی هستند. استفاده از آن ها بدون اطلاع نویسنده و بدون ذکر منبع، غیر اخلاقی است. *این سایت درستاد ساماندهی پایگاههای اینترنتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به ثبت رسیده است.* ایمیل: ***** info@tkoodakan.net ******************** mehri_t127@yahoo.com ******************** شماره همراه مدیر وبلاگ: 09380431611 ****************************** ارتباط با ما در تلگرام: 09362904006 کانال تلگرام ما:tkoodakan@ لینک جوین تلگرام ما: https://telegram.me/joinchat/CuvhZz4W5A9TG5rOneTEJA

همچنین ببینید

جادوگرشیمان، نوشته ی مهری طهماسبی دهکردی

جادوگر پشيمان

يكي بود يكي نبود در زمانهاي خيلي دور، در سرزمين ديوها ،جادوگرجواني زندگي مي كرد …

یک دیدگاه

  1. ناديا وفواد يار نشتيفاني 8/5 ساله دختر وپسر 3/5 ساله

    شاه كار است

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *