سه شنبه , ۸ فروردین ۱۳۹۶
جدیدترین شعرها و مطالب:
خانه » داستان نوجوان » کودک دانا

کودک دانا

يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچكس نبود

سالها پيش در شهر بغداد، بازرگان جواني زندگي مي كرد به نام علي كه سرمايه  ي متوسطي داشت . او مردي مسلمان و باايمان بود و خيلي دلش مي خواست به زيارت خانه ي خدا برود؛ ولي كار زياد باعث شده بود كه هرسال رفتن به حج را به سال بعد موكول كند.

او سه شب پشت سرهم خواب ديد كه صدايي به او مي گويد : علي ، امسال با كارواني كه به مكه مي رود، به زيارت خانه ي خدا برو. اين خوابها علي را به فكر فروبرد و او خودش را آماده كرد تا به مكه مشرف شود. علي زن و فرزند نداشت. براي همين خانه اش را اجاره داد و بيشتر اجناسي را كه داشت ، فروخت و مقداري را برداشت تا در مكه بفروشد و هزار سكه ي طلاي پس اندازش را هم در كوزه اي ريخت و روي كوزه را با زيتون پوشاند و آنرا به دوستش مالك  داد تا برايش نگه دارد. مالك كوزه را در زيرزمين گذاشت و گفت : هروقت برگردي مي تواني از همين جا كوزه ي زيتونت را برداري.

 

علي به مكه رفت. مراسم حج را به جا آورد ، پس از آن مقداري از اجناسش را فروخت و چون شنيده بود كه مصر كشوري ديدني است و كالاهايش را در شهر قاهره بهتر مي خرند ، با كاروان راهي مصر شد. در شهر قاهره بقيه ي كالاهايش را فروخت و كالاهاي ديگري خريد و پس از ديدن آثار باستاني سرزمين مصر، به سرزمين شام رفت . درشهر دمشق هم با فروش اجناسي كه از مصر آورده بود ، سود فراواني برد و مدتي در آنجا ماند و از آنجا به كشورهاي تركيه و ايران نيز سفركرد و با ديدن آن سرزمينها مردي جهانديده و باتجربه شد. سفر علي هفت سال طول كشيد و پس از آن چون خيلي دلش براي بغداد تنگ شده بود، به سوي وطنش حركت كرد.  يك ماه قبل از بازگشت علي به بغداد، شبي مالك  هوس خوردن زيتون كرد . اما چون در خانه زيتون نداشتند، به سراغ كوزه ي علي رفت. هرچه زنش گفت كه زيتونهاي علي حتماً خراب شده اند و به درد نمي خورند، گوش نكرد و گفت: هفت سال است كه علي رفته و نيامده است. ممكن است مرده باشد. در اين صورت من مي توانم در كوزه ي او را بازكنم. زنش گفت: اما اين كوزه نزد ما امانت است و اگر درش را باز كنيم ، در امانت ، خيانت كرده ايم. اگر سفر علي بازهم طول بكشد، تو بايد از امانتش محافظت نمايي و به آن كوزه دست نزني… مالك  تمام حرفها را شنيد ولي اعتنا نكرد و در كوزه را باز كرد و ديد زيتونها خراب شده اند . با قاشق آنها را زير و رو كرد تا ببيند زيتونهاي ته كوزه سالم مانده اند يا نه اما قاشقش به سكه ها خورد و فهميد علي در اين كوزه چه چيزي پنهان كرده است. او سكه ها را از كوزه خارج كرد و شمرد و وقتي ديد هزار سكه در كوزه هست ، خوشحال شد و به همسرش چيزي نگفت . فرداي آن روز مقدار زيادي زيتون خريد و كوزه را باآنها پر كرد و درش را بست و از زيرزمين بيرون آمد. يك ماه بعد علي از سفر برگشت و پس از ديد و بازديد با دوستان و آشنايانش به سراغ مالك رفت و خواست كوزه را پس بگيرد . دوستش با چهره اي خندان كليد زيرزمين را به او داد و گفت: كوزه ات را همانجايي كه هفت سال پيش گذاشتيم ، مي تواني پيدا كني. خودت برو و آن را بردار. علي به زيرزمين رفت كوزه را پيدا كرد. درش را گشود و متوجه شد كه سكه ها سرجايشان نيستند. به مالك  گفت: سكه هاي من در كوزه نيستند ، بگو با آنها چه كردي؟

مالك شانه اي بالا انداخت و جواب داد: تو يك كوزه زيتون به من سپردي و حالا ادعا مي كني كه سكه ي طلا در كوزه بوده است؟

علي گفت: دوست من ، من به تو اعتماد كامل داشتم ؛ فكر نمي كردم در امانت خيانت روا داري، بيا و دست از انكار بردار و سرمايه ي مرا به من پس بده.

مالك با خشم او را از خانه اش بيرون كرد. علي هم پيش قاضي رفت و شكايت كرد. قاضي كه شخصي نادان و راحت طلب بود، همينكه از زبان مالك شنيد كه هفت سال پيش علي يك كوزه زيتون به او سپرده است، علي را به دروغگويي محكوم كرد و به نفع مالك رأي داد. علي با ناراحتي از محكمه ي قاضي بيرون رفت و به فكر چاره افتاد . او شكايت خود را روي كاغذي نوشت و به دست منشي خليفه داد تا به خليفه بدهد،  بلكه خليفه به شكايت او رسيدگي كند و حقش را از دوست خائنش بگيرد. خليفه براي سه روز بعد به علي وقت داد تا به اتفاق مالك  نزد او بروند.

ماجراي علي و دوستش مالك به گوش مردم شهر رسيد و تقريباً همه مي دانستند كه بين علي و مالك ‌چه ماجرايي گذشته است. خليفه هر شب لباس مردم عادي را مي پوشيد و در شهر مي گشت تا ببيند در مركز خلافتش چه مي گذرد. يك شب قبل از اينكه به شكايت علي رسيدگي كند ، به كوچه اي رسيد كه چند كودك در آن سرگرم بازي بودند. ايستاد و به بازي آنها نگاه كرد. بچه ها داشتند ماجراي علي و كوزه ي پر از سكه را نمايش مي دادند. يكي از بچه ها نقش قاضي ، ديگري مالك و سومي علي را بازي مي كردند. قاضي از علي پرسيد: تو چه چيزي به مالك سپردي؟ علي گفت: من هزار سكه ي طلا در كوزه پنهان كردم و براي آنكه كسي متوجه نشود ، روي آنها را با زيتون پوشاندم امروز كه كوزه را از مالك پس گرفتم ، در آن چيزي جز زيتون نديدم. قاضي از مالك پرسيد: آيا اين شخص راست مي گويد؟ مالك گفت: او فقط يك كوزه زيتون به من داده بود كه انرا هم پس گرفت. قاضي فكري كرد و گفت: آن كوزه كجاست ؟ علي گفت: در خانه ي من است. قاضي گفت : فوراً كوزه را به نزد من بياور. علي گفت: با كوزه چه كار داريد؟ قاضي گفت: بايد زيتون داخل آن را امتحان كنم. اگرزيتونها فاسد شده بودند، معلوم است كه مالك راست مي گويد، چون زيتون پس از سه سال ماندن ، كاملاً خراب و فاسد مي شود.اما اگر زيتونها سالم و تازه باشند ، آن وقت معلوم  مي شود كه مالك دروغ گفته و بايد به جرم خيانت در امانت شديداً مجازات شود تا عبرتي باشد براي ديگران.

خليفه كه  با دقت به نمايش كودكان نگاه  مي كرد، به وزيرش گفت: مي بيني اين كودك چه خوب قضاوت مي كند؟ فردا او را به دربار بياور تا در جريان رسيدگي به شكايت علي از مالك ، حضور داشته باشد. قاضي شهر را هم بياور تا قضاوت كردن را از اين كودك  بياموزد.

فرداي آن روز علي و مالك و قاضي و كودك در مقابل  خليفه حاضر شدند. به علي گفته بودند كه كوزه ي زيتون را همراه بياورد.خليفه كودك را در كنار خود نشاند و به او گفت: مي خواهم كه تو به شكايت اين مرد رسيدگي كني. كودك از علي خواست تا جريان را تعريف كند. سپس از مالك خواست تا او هم ماجرا را بگويد. پس از آن از علي خواست تا كوزه را به نزد او بياورد. علي كوزه راآورد و كودك يك دانه از زيتونها رابرداشت ، آن را بو كرد و مزه اش را چشيد و گفت: به نظر من اين زيتون تازه است.البته ممكن است من اشتباه كنم ، بنابراين از تمام حاضران مي خواهم كه طعم زيتون را بچشند و نظر خود را بگويند.

تمام حضار گفتند كه زيتونها سالم و تازه هستند . با اين حال كودك از خليفه درخواست كرد تا يك كارشناس مواد غذايي را احضار كند و نظر او را نيز بپرسد. خليفه فوراً به دنبال كارشناس فرستاد و او نيز تأييد كرد كه زيتونها سالم و تازه هستند . خلیفه از كارشناس پرسيد: زيتون تا چند وقت پس از چيدن سالم مي ماند؟ كارشناس پاسخ داد: حداكثر سه سال ، اما پس از آن كم كم فاسد مي شود و رنگ و مزه اش تغيير مي كند.

خليفه كارشناس را مرخص كرد و از كودك پرسيد: به نظر تو حق با كيست ؟ علي يا مالك ؟ كودك گفت: با توجه به اظهارات كارشناس مواد غذايي ، حق با علي است زيرا پس از هفت سال ، زيتونها بايد خراب شده باشند در حالي كه اين زيتونها تازه اند و معلوم مي شود كه مالك خودش آنها را در كوزه ريخته و سكه ها را برداشته است. خليفه رو به مالك كرد و با خشم گفت : آيا اين كودك درست مي گويد؟ مالك  با ترس و لرز گفت: بله قربان ، او درست مي گويد ؛ من سكه هارا برداشتم و جايشان زيتون ريختم . حرص و طمع باعث شد اين كار را بكنم. مرا ببخشيد.

اما خليفه او را نبخشيد و دستور داد سكه ها را به علي پس بدهد و بعد هم  مجازاتش كرد تا ديگر كسي در امانت خيانت نكند و دستش را به مال مردم دراز ننمايد.

قاضي را هم توبيخ كرد و به او گفت: تو بايد فكر كردن و قضاوت را از اين كودك بياموزي تا بتواني درست قضاوت كني. به كودك هم جايزه ي خوبي داد و از او خواست تا در تحصيل علم و دانش بكوشد زيرا در آينده مي تواند يكي از دانشمنداني شود كه مي توانند  براي مردم و جامعه سودمند باشند.

بله بچه ها، يك كودك با طرز فكر منطقي خود توانست گناهكاري را رسوا سازد و حقي را به صاحب حق برساند. اميدوارم همه ي بچه ها خوب فكركنند و كنجكاو زرنگ باشند. انشاالله

( اين داستان به طور مفصل در داستانهاي هزارويكشب آمده و من آن را با كمي تغيير و تلخيص برايتان  نوشته ام. )

     

درباره ی مهری طهماسبی دهکردی

به نام خداوند جان آفرین حکیم سخن در زبان آفرین دوستان خوبم سلام.به وب سایت ترانه های کودکان خوش آمدید. من مهری طهماسبی دهکردی،آموزگار بازنشسته ساکن اصفهان هستم.25 سال در آموزش و پرورش خدمت کردم.آخرین مدرک تحصیلی من کارشناسی علوم تربیتی با گرایش کودکان استثنایی است.از سال 1385 که بازنشسته شدم، برای کودکان و نوجوانان شعر و داستان نوشتم.ابتدا در وبلاگم به نشانی http://taranehaykoodakan.blogfa.com/ می نوشتم ولی چندسالی است که در این وب سایت به کارم ادامه می دهم.تمام شعرها و داستان ها سروده و نوشته های خودم هستند به جز آنهایی که نام شاعر یا نویسنده و منبع دیگری ذکر گردیده است.امیدوارم با نوشتن شعر و داستا ن و مطالب دیگر بتوانم خدمتی به کودکان و نوجوانان که آینده سازان کشورمان هستند،انجام بدهم.با آرزوی موفقیت برای هموطنان عزیز و تمام خوانندگان وب سایت ترانه های کودکان..مطالب این بلاگ دست نوشته های شخصی هستند. استفاده از آن ها بدون اطلاع نویسنده و بدون ذکر منبع، غیر اخلاقی است. *این سایت درستاد ساماندهی پایگاههای اینترنتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به ثبت رسیده است.* ایمیل: ***** info@tkoodakan.net ******************** mehri_t127@yahoo.com ******************** شماره همراه مدیر وبلاگ: 09380431611 ****************************** ارتباط با ما در تلگرام: 09362904006 کانال تلگرام ما:tkoodakan@ لینک جوین تلگرام ما: https://telegram.me/joinchat/CuvhZz4W5A9TG5rOneTEJA

همچنین ببینید

هدیه ی روزپدر

به نام خدا هدیه ی روزپدر دو روز به سیزده رجب مانده،مادر به سپیده گفت:«دخترم،دو …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *