یکشنبه , ۲۶ آذر ۱۳۹۶
جدیدترین شعرها و مطالب:
خانه » ۱۳۹۵ » اردیبهشت

بایگانی ماهانه: اردیبهشت ۱۳۹۵

گنجشک ها مراقب باشید!

به نام خدا گنجشک ها مراقب باشید! ……………………………. گنجشک کوچکی را گربه  شکار  کرده نمی دونید با گنجشک گربه چه کار  کرده! …………………………… سرش را از جا کنده با دندونای تیزش! کنده بال و پرش را با چنگالای ریزش ………………………. …

ادامه نوشته »

ماه زیبا

  ……………… برمی  گشتیم ما  یک  شب  از سفر سوار  ماشین جادّه  پرخطر …………….. پشت  فرمون  بود باباراننده یه  پاش روی گاز دستش به دنده ……………. کردم نگاهی به آسمون ها همراه ما بود مهتاب زیبا …………. هرجا می رفتیم …

ادامه نوشته »

وانیل

به نام خدا ماده ی خوشبویی که کیک و شیرینی ها را معطر و خوشبو می کند وانیل  نام دارد. درخت وانیل این گیاه بومی مناطق مرطوب و حاره و در جنگلهای مرطوب جنوب شرقی مكزیك و آمریكای مركزی و …

ادامه نوشته »

قصه های حسن آقا

قصه های حسن آقا

به نام خدا انتشارات مکتب بیداران دو جلد کتاب کودک به نام قصه های  حسن آقا منتشر کرد. مجموعه ده  شعر همراه  با نکات تربیتی در راستای زندگی  اسلامی ایرانی. برای تهیه این کتاب ها  می توانید با شماره ۰۹۱۲۵۵۱۶۱۲۳ …

ادامه نوشته »

چوپان کوچک داستان چهارم : کباب بره

 چوپان کوچک داستان چهارم : کباب بره نویسنده: محمدجواد ایوب و مادر و دایی رضا دور سفره ی  صبحانه نشسته اند و مشغول خوردن  صبحانه هستند. چای شیرین ، پنیر و نا ن تازه ، به به ! جای شما …

ادامه نوشته »

چوپان کوچک(داستان سوم : عروسک)

داستان سوم : عروسک نویسنده: محمدجواد  ننه آسمان چادرسفیدش را ازسرش برداشته ودرحال پوشیدن چادرسیا ه رنگ  شب بر سرش می با شد که  ایوب و دایی  به همراه  دار و دسته ی  گوسفندها   به  خانه  می رسند.  گوسفندها  …

ادامه نوشته »

کبوتر پر شکسته

توی حیاط خونه یک کبوتر نشسته دارم اونو می بینم انگار بالش شکسته   شاید یه بچه ی بد سنگی زده  به بالش بالش وقتی شکسته بد شده خیلی حالش   کبوتر بیچاره! الهی برات بمیرم! الان برای بالت یه …

ادامه نوشته »

گل روی شاخه زیباست

با مادرم رفتم به پارك يه گل چيدم زنبوره اومد ، رو گل نشست من ترسيدم صدا زدم: مامان مامان، اين زنبوره مي خواد منو نيش بزنه دستمو آتيش بزنه بيا برس به داد ِ من مامانم اومد، زنبوره پريد …

ادامه نوشته »

چوپان کوچک(2)داستان دوم : دایی رضا

چوپان کوچک(2)داستان دوم : دایی رضا نویسنده: محمدجواد گوسفندها در علف زار مشغول چرا هستند . ایوب چشم به راه دایی رضاست به جاده خیره شده است . دایی رضا در شهرزندگی می کند وامروز قرار است  به خانه ایوب …

ادامه نوشته »