شنبه , ۴ آذر ۱۳۹۶
جدیدترین شعرها و مطالب:
خانه » داستان نوجوان

داستان نوجوان

داستان یک درخت

به نام خداوندجان آفرین داستان یک درخت نویسنده: مهری طهماسبی دهکردی یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود در روزگاران قدیم، پادشاهی بود که به چیزهای عجیب و غریب خیلی علاقه داشت. مثلاً دلش می خواست بداند …

ادامه نوشته »

تلاشگر

به نام پروردگار دانا و توانا در زمان های قدیم که وقتی بین دو کشور جنگی در می گرفت، دو سپاه روبروی هم قرار می گرفتند و با هم جنگ تن به تن می کردند، یک فرمانده ی جنگی در …

ادامه نوشته »

قصه ی مهتاب و گلبرگ

به نام خدا نام داستان: قصه ی مهتاب و گلبرگ یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود در زمان های قدیم در شهری دور، زن و شوهری زندگی می کردند که یک دختر به نام مهتاب داشتند. …

ادامه نوشته »

هدیه‌ای برای پدر

به نام خدا هدیه‌ای برای پدر تقدیم به فرزندان شهدا بوی خوشی در خانه پیچیده بود. من در اتاقم قرآن می‌خواندم که صدای مادرم را از آشپزخانه شنیدم:«علی جان، بیا ببین کیکم خوب شده…» قرآن را بوسیدم و روی میز …

ادامه نوشته »

قصه ای از زبان خورشید

به نام خدا آن روز مثل همیشه در آسمان می درخشیدم و به زمین نور می پاشیدم و همه جا را روشن کرده  بودم که امام رضا (ع) را دیدم.چهره ی مهربان و لبخند زیبایش را دوست داشتم.با خوشحالی نگاهش …

ادامه نوشته »

یک روز در چهلستون

به نام خدا یک روز در چهلستون روزنوزدهم شهریورماه بود که سیزده ساله شدم. پدرم یک پازل سه بُعدی بنای تاریخی چهل ستون را به عنوان هدیه ی تولد، به من داد. او می دانست که من علاقه ی زیادی …

ادامه نوشته »

جادوگر پشيمان

جادوگرشیمان، نوشته ی مهری طهماسبی دهکردی

يكي بود يكي نبود در زمانهاي خيلي دور، در سرزمين ديوها ،جادوگرجواني زندگي مي كرد كه  در جادوگري  استاد بود وقدرت زيادي داشت. ديوها از او راضي بودند، چون تمام كارهاي آنها را با سحر و جادو، خيلي سريع انجام …

ادامه نوشته »

هدیه ی روزپدر

به نام خدا هدیه ی روزپدر دو روز به سیزده رجب مانده،مادر به سپیده گفت:«دخترم،دو روز دیگر روز میلاد علی(ع) و روز پدر است، ما  در این روز به آرامگاه پدرت می رویم و برایش فاتحه می خوانیم،چون این تنها …

ادامه نوشته »

آجیل مشکل گشا

به نام خدا یک روز پنجشنبه مادرم از من خواست تا همراه او به خانه مادربزرگم بروم. گفت که مادربزرگ می خواهد آجیل مشگل گشا پخش کند. پرسیدم برای چی این کار را می کند؟ مادرم جواب داد: وقتی مشکلی …

ادامه نوشته »

سکوت در جنگل(داستان نوجوان)

من، تنها در یک جنگل انبوه، زیر یک درخت افتاده بودم. فکر می کردم تازه از خواب بیدار شده ام. برخاستم و به دور و برم نگاه کردم. هیچ کس آنجا نبود. جنگل انبوه پر از سکوت بود. هیچ صدایی …

ادامه نوشته »