شنبه , ۶ خرداد ۱۳۹۶
جدیدترین شعرها و مطالب:
خانه » داستان نوجوان (صفحه 2)

داستان نوجوان

تيرهاي شيطان

به نام خدا  در يك روز سرد زمستان ، شيطان با همسرش به زمين آمد تا انساني را بيابد و او را  گمراه کند. او و همسرش به دهكده اي رفتند كه مردمي ساده و زحمتكش داشت. آنها به يك …

ادامه نوشته »

دوست روشندل من

به نام خدا   دوست روشندل من   (تقدیم به مادر سپید و تمام مادرانی که فرزندان روشندل دارند.)  یادش به خیر روزهای خوب کودکی ؛ کلاس اول و دوم دبستان،من و بتول دو تا دوست صمیمی بودیم. هر روز …

ادامه نوشته »

بهشت زیر پای مادران است

به نام خدا نام داستان:بهشت  زیر پای مادران است روزی که اولین فرزند ناهید وامید به دنیا آمد،امید در تلاش بود تا رباتی به ناهید هدیه کند؛رباتی که تمام کارهای مربوط به نوزاد را انجام دهد و ناهید را از …

ادامه نوشته »

اتاق عمل

به نام خدا بهنام و بهروز پای تلویزیون نشسته بودند و یک فیلم مستند درباره ی اتاق عمل تماشا می کردند.دراین فیلم می دیدند که چقدر به بهداشت و نظافت اتاق های عمل توجه می شود.پزشکان با لباسهای مخصوص و …

ادامه نوشته »

قلیان را بشکن!

سوسن دانش آموز كلاس اول راهنمايي است. دختر مؤدب و خوش اخلاقي است و هميشه به دنبال دانستن است . دلش مي خواهد پاسخ همه ي پرسشهايش را پيدا كند. براي همين بيشتر اوقات كتاب مي خواند و مطالعه مي …

ادامه نوشته »

کار تازه

به نام خدا کار تازه   چند ماهي مي شد كه آقاجواد بيكارشده بود و درآمدي نداشت. هرچه هم به اين در و آن درمي زد تا كاري پيدا كند ، كار پيدا نمي شد كه نمي شد. همسرش سيما …

ادامه نوشته »

داستانی از مثنوی مولوی

به نام خدا در دفتر اول مثنوی داستانی است با این عنوان:داستان آن پادشاه جهود که نصرانیان را می کشت از بهر تعصب. داستان با این ابیات آغاز می شود: بود شاهی در جهودان ظلم ساز دشمن عیسی و نصرانی …

ادامه نوشته »

بهرام گور و لنبک آبکش

به نام خدا در یکی از روزهای خدا، بهرام گور با گروهی از پهلوانان و دلاوران سپاه، به شکار رفت. در راه به  پیرمردی عصا به دست برخوردند و با او به گفتگو پرداختند. پیرمرد گفت:« ای پادشاه، در شهر …

ادامه نوشته »

آخرین آرزو

يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچكس نبود در يك شهر بزرگ ، پيرزني تنها در يك خانه ي كوچك زندگي مي كرد. او شبها تشكش را كنار پنجره پهن مي كرد و مي خوابيد. مي خواست از پنجره …

ادامه نوشته »

کودک دانا

يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچكس نبود سالها پيش در شهر بغداد، بازرگان جواني زندگي مي كرد به نام علي كه سرمايه  ي متوسطي داشت . او مردي مسلمان و باايمان بود و خيلي دلش مي خواست به …

ادامه نوشته »