پنج شنبه , ۲۹ تیر ۱۳۹۶
جدیدترین شعرها و مطالب:
خانه » داستان نوجوان (صفحه 3)

داستان نوجوان

کودک دانا

يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچكس نبود سالها پيش در شهر بغداد، بازرگان جواني زندگي مي كرد به نام علي كه سرمايه  ي متوسطي داشت . او مردي مسلمان و باايمان بود و خيلي دلش مي خواست به …

ادامه نوشته »

شهررنگین کمان

جنگلبان.شاعر مهری طهماسبی دهکردی

یکی بود یکی نبودغیر از خدا هیچکس نبود در زمانهای قدیم، در گوشه ای از این دنیا شهری بود که مردمش در کار و صنعت بسیار موفق بودند و کارهایشان را به وسیله ی انواع ماشینها انجام می دادند. این …

ادامه نوشته »

چشم زخم

يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچ كس نبود سالها پيش زن و مردي در روستايي زندگي مي كردند كه چند تا گاو داشتند و با فروش شير گاوها ، پول خوبي به دست مي آوردند. اسم مرد مشهدي …

ادامه نوشته »

دوستی خاله خرسه

دوستی خاله خرسه   ( با نگاهی به مثنوی مولوی) مادر در آشپزخانه غذا می پخت و سارا در اتاق با خواهر کوچکش ستاره، بازی می کرد. ستاره چهار دست و پا دور اتاق می گشت و هرچیزی را که …

ادامه نوشته »

عروسي پر سروصدا

به نام خدا عروسي پر سروصدا آن روز نسرين خيلي خوشحال بود. لباس قشنگي را كه تازه خريده بود به تن كرد ، موهايش را شانه زد و مانتوي مهمانيش را روي آن پوشيدو همراه پدر و مادر و برادرش …

ادامه نوشته »

پند خردمندان

ساناز درکلاس اول راهنمایی درس می خواند. پدر و مادرش هردو کارمند بودند و صبح ها ساعت هفت سرِکار می رفتند وعصرها حدود ساعت چهار برمی گشتند.ساناز هم صبح به مدرسه می رفت وساعت یک بعدازظهر به خانه می آمد.ناهارش …

ادامه نوشته »

برق سکه ها

روزهای آخر اسفندماه برای مجتبی، رفتگر ساده و زحمتکش محله روزهای پرالتهابی بود.خیلی دلش می خواست برای همسر و بچه هایش کفش و لباس نو و شیک و قشنگ بخرد؛اما عیالوار و اجاره نشین بود و نمی توانست به تمام …

ادامه نوشته »

افسانه شمشادکوچولو

يكي بود يكي نبود غيراز خدا هيچكس نبود در زمانهاي قديم در روستاي سرسبز و زيبايي زن و شوهر جواني زندگي مي كردند كه يك پسر كوچولوي بازيگوش و بامزه به اسم شمشاد داشتند. زن و مرد روزها در مزرعه …

ادامه نوشته »

زن باایمان ، شوهر بی ایمان

يكي بود،يكي نبود غير از خدا هيچ كس نبود در زمانهاي قديم در شهر بغداد مرد تاجري زندگي مي كرد كه زني باايمان و خداترس و پرهيزكار داشت ، اما خودش انساني بي ايمان و طمعكار بود و تنها پول …

ادامه نوشته »

وفای سگ

وفاي سگ در زمانهاي قديم ، زن و شوهري در كلبه اي نزديك جنگل زندگي مي كردند. آنها از مال دنيا جز يك كلبه ي كوچك و اثاثيه اي مختصر، چيزي نداشتند. مرد هيزم شكن بود و از راهجمع آوري …

ادامه نوشته »