چهارشنبه , ۹ فروردین ۱۳۹۶
جدیدترین شعرها و مطالب:
خانه » داستان نوجوان (صفحه 3)

داستان نوجوان

چشم زخم

يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچ كس نبود سالها پيش زن و مردي در روستايي زندگي مي كردند كه چند تا گاو داشتند و با فروش شير گاوها ، پول خوبي به دست مي آوردند. اسم مرد مشهدي …

ادامه نوشته »

دوستی خاله خرسه

دوستی خاله خرسه   ( با نگاهی به مثنوی مولوی) مادر در آشپزخانه غذا می پخت و سارا در اتاق با خواهر کوچکش ستاره، بازی می کرد. ستاره چهار دست و پا دور اتاق می گشت و هرچیزی را که …

ادامه نوشته »

عروسي پر سروصدا

به نام خدا عروسي پر سروصدا آن روز نسرين خيلي خوشحال بود. لباس قشنگي را كه تازه خريده بود به تن كرد ، موهايش را شانه زد و مانتوي مهمانيش را روي آن پوشيدو همراه پدر و مادر و برادرش …

ادامه نوشته »

پند خردمندان

ساناز درکلاس اول راهنمایی درس می خواند. پدر و مادرش هردو کارمند بودند و صبح ها ساعت هفت سرِکار می رفتند وعصرها حدود ساعت چهار برمی گشتند.ساناز هم صبح به مدرسه می رفت وساعت یک بعدازظهر به خانه می آمد.ناهارش …

ادامه نوشته »

برق سکه ها

روزهای آخر اسفندماه برای مجتبی، رفتگر ساده و زحمتکش محله روزهای پرالتهابی بود.خیلی دلش می خواست برای همسر و بچه هایش کفش و لباس نو و شیک و قشنگ بخرد؛اما عیالوار و اجاره نشین بود و نمی توانست به تمام …

ادامه نوشته »

افسانه شمشادکوچولو

يكي بود يكي نبود غيراز خدا هيچكس نبود در زمانهاي قديم در روستاي سرسبز و زيبايي زن و شوهر جواني زندگي مي كردند كه يك پسر كوچولوي بازيگوش و بامزه به اسم شمشاد داشتند. زن و مرد روزها در مزرعه …

ادامه نوشته »

زن باایمان ، شوهر بی ایمان

يكي بود،يكي نبود غير از خدا هيچ كس نبود در زمانهاي قديم در شهر بغداد مرد تاجري زندگي مي كرد كه زني باايمان و خداترس و پرهيزكار داشت ، اما خودش انساني بي ايمان و طمعكار بود و تنها پول …

ادامه نوشته »

وفای سگ

وفاي سگ در زمانهاي قديم ، زن و شوهري در كلبه اي نزديك جنگل زندگي مي كردند. آنها از مال دنيا جز يك كلبه ي كوچك و اثاثيه اي مختصر، چيزي نداشتند. مرد هيزم شكن بود و از راهجمع آوري …

ادامه نوشته »

مادرشوهر و عروسها

يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچكس نبود در زمانهاي قديم ، در روستايي آباد و پرجمعيت، پيرزني زندگي مي كرد كه سه پسر داشت. شغل پسرها كشاورزي بود . آنها روي زمينهايي كه از پدر مرحومشان به آنها …

ادامه نوشته »

مهمون یکی دوروزه!

در زمانهاي قديم ، مردي به نام عبدالله در شهر بزرگي زندگي مي كرد. او دوستي داشت كه در شهر دوري ساكن بود و به وسيله ي نامه با هم ارتباط داشتند. روزي از روزها دوستش به خبر داد كه …

ادامه نوشته »