سه شنبه , ۳۰ آبان ۱۳۹۶
جدیدترین شعرها و مطالب:
خانه » داستان نوجوان (صفحه 3)

داستان نوجوان

بهرام گور و لنبک آبکش

به نام خدا در یکی از روزهای خدا، بهرام گور با گروهی از پهلوانان و دلاوران سپاه، به شکار رفت. در راه به  پیرمردی عصا به دست برخوردند و با او به گفتگو پرداختند. پیرمرد گفت:« ای پادشاه، در شهر …

ادامه نوشته »

آخرین آرزو

يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچكس نبود در يك شهر بزرگ ، پيرزني تنها در يك خانه ي كوچك زندگي مي كرد. او شبها تشكش را كنار پنجره پهن مي كرد و مي خوابيد. مي خواست از پنجره …

ادامه نوشته »

کودک دانا

يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچكس نبود سالها پيش در شهر بغداد، بازرگان جواني زندگي مي كرد به نام علي كه سرمايه  ي متوسطي داشت . او مردي مسلمان و باايمان بود و خيلي دلش مي خواست به …

ادامه نوشته »

شهررنگین کمان

جنگلبان.شاعر مهری طهماسبی دهکردی

یکی بود یکی نبودغیر از خدا هیچکس نبود در زمانهای قدیم، در گوشه ای از این دنیا شهری بود که مردمش در کار و صنعت بسیار موفق بودند و کارهایشان را به وسیله ی انواع ماشینها انجام می دادند. این …

ادامه نوشته »

چشم زخم

يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچ كس نبود سالها پيش زن و مردي در روستايي زندگي مي كردند كه چند تا گاو داشتند و با فروش شير گاوها ، پول خوبي به دست مي آوردند. اسم مرد مشهدي …

ادامه نوشته »

دوستی خاله خرسه

دوستی خاله خرسه   ( با نگاهی به مثنوی مولوی) مادر در آشپزخانه غذا می پخت و سارا در اتاق با خواهر کوچکش ستاره، بازی می کرد. ستاره چهار دست و پا دور اتاق می گشت و هرچیزی را که …

ادامه نوشته »

عروسي پر سروصدا

به نام خدا عروسي پر سروصدا آن روز نسرين خيلي خوشحال بود. لباس قشنگي را كه تازه خريده بود به تن كرد ، موهايش را شانه زد و مانتوي مهمانيش را روي آن پوشيدو همراه پدر و مادر و برادرش …

ادامه نوشته »

پند خردمندان

ساناز درکلاس اول راهنمایی درس می خواند. پدر و مادرش هردو کارمند بودند و صبح ها ساعت هفت سرِکار می رفتند وعصرها حدود ساعت چهار برمی گشتند.ساناز هم صبح به مدرسه می رفت وساعت یک بعدازظهر به خانه می آمد.ناهارش …

ادامه نوشته »

برق سکه ها

روزهای آخر اسفندماه برای مجتبی، رفتگر ساده و زحمتکش محله روزهای پرالتهابی بود.خیلی دلش می خواست برای همسر و بچه هایش کفش و لباس نو و شیک و قشنگ بخرد؛اما عیالوار و اجاره نشین بود و نمی توانست به تمام …

ادامه نوشته »

افسانه شمشادکوچولو

یکی بود یکی نبود غیراز خدا هیچکس نبود در زمانهای قدیم در روستای سرسبز و زیبایی زن و شوهر جوانی زندگی می کردند که یک پسر کوچولوی بازیگوش و بامزه به اسم شمشاد داشتند. زن و مرد روزها در مزرعه …

ادامه نوشته »