سه شنبه , ۳۰ آبان ۱۳۹۶
جدیدترین شعرها و مطالب:
خانه » داستان نوجوان (صفحه 4)

داستان نوجوان

زن باایمان ، شوهر بی ایمان

يكي بود،يكي نبود غير از خدا هيچ كس نبود در زمانهاي قديم در شهر بغداد مرد تاجري زندگي مي كرد كه زني باايمان و خداترس و پرهيزكار داشت ، اما خودش انساني بي ايمان و طمعكار بود و تنها پول …

ادامه نوشته »

وفای سگ

وفاي سگ در زمانهاي قديم ، زن و شوهري در كلبه اي نزديك جنگل زندگي مي كردند. آنها از مال دنيا جز يك كلبه ي كوچك و اثاثيه اي مختصر، چيزي نداشتند. مرد هيزم شكن بود و از راهجمع آوري …

ادامه نوشته »

مادرشوهر و عروسها

يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچكس نبود در زمانهاي قديم ، در روستايي آباد و پرجمعيت، پيرزني زندگي مي كرد كه سه پسر داشت. شغل پسرها كشاورزي بود . آنها روي زمينهايي كه از پدر مرحومشان به آنها …

ادامه نوشته »

مهمون یکی دوروزه!

در زمانهاي قديم ، مردي به نام عبدالله در شهر بزرگي زندگي مي كرد. او دوستي داشت كه در شهر دوري ساكن بود و به وسيله ي نامه با هم ارتباط داشتند. روزي از روزها دوستش به خبر داد كه …

ادامه نوشته »

قصه ي ترمه و ديو

وقتي كوچك بودم و به دبستان مي رفتم ، خيلي دلم مي خواست گلدوزي ياد بگيرم. براي همين روي يك دستمال سفيد عكس گل كشيدم وسوزن و نخ گلدوزي را برداشتم و شروع كردم به دوختن.اما نخم بلند بود و …

ادامه نوشته »

ملخ طلایی

به نام خدا ملخ طلایی روزی روزگاری در سرزمین ما،مرد باایمان و خوش اخلاقی زندگی می کرد که خیلی دوست داشت  به دیگران کمک کند.او همیشه مواظب آدم های فقیر و بیچاره و معلول بود و برای کمک به آنها …

ادامه نوشته »

طفلی در آتش…

به نام خدا طفلی در آتش… در کتاب آسمانی قرآن،این معجزه ی ارزشمند و جاودانه ی پیامبر گرامی اسلام،به داستان هایی برمی خوریم که هرکدام بازگوکننده ی حقایقی از زندگی انسان هایی است که قرن ها پیش از ما می …

ادامه نوشته »

رویای بهاری

به نام خدا  پيرزن را همه ي همسايه ها مي شناختند. سالها بود كه او تنهاي تنها در خانه ي كوچكش زندگي مي كرد. خانه اي كه در آن را به روي همه بسته بود .انگار نمي خواست كسي را …

ادامه نوشته »