چهارشنبه , ۴ اسفند ۱۳۹۵
جدیدترین شعرها و مطالب:
خانه » داستان کودک (صفحه 2)

داستان کودک

دندون های مادربزرگ

139210250916588571918834

به نام خدا دندون های مادربزرگ >>>>>>>> مادربزرگم می گفت: « وقتی که بچه  بودم شیرینی زیاد می خوردم هرروز چندتا  بیسکوییت به مدرسه می بردم >>>>>>>> توی زنگای تفریح بیسکوییت ها را می خوردم با دندونای کثیف سر کلاس …

ادامه نوشته »

داستان یک نقاشی

Snowflakes-Background

به نام خدا سعید  یک دانش آموز  با چشمانی بسیار ضعیف بود. اگر عینک نمی زد، نمی توانست خوب ببیند. اما همیشه روی شیشه ی عینکش جای انگشتهای کثیفش دیده می شد.  او همه چیز را کثیف  و پرلکه می …

ادامه نوشته »

هدیه ی ننه سرما

70ac0bc54ad4a5309836872c595a5a62

به نام خدا یلدا کوچولو در روز سی ام آذر یعنی آخرین روز پاییز و شب یلدا به دنیا آمده بود. هر سال شب یلدا همه در خانه ی یلدا جمع می شدند و تولدش را جشن می گرفتند. آن …

ادامه نوشته »

عروسکهای عمه زهره

Aroosak-Kamva-0-

به نام خدا تعطیلات تابستان خیلی خسته کننده شده بود. مینا از صبح تا شب  توی خانه بیکار بود و بیشتر وقتش را با تماشای تلویزیون  سپری  می کرد. پدر و مادرش خیلی کارداشتند و فرصتی پیش  نمی آمد تا …

ادامه نوشته »

قصه ی غاز تخم طلا

IMG20471698

يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچكس نبود، سالها پيش در دهكده اي دور، پيرمرد و پيرزني با خوبي و خوشي در كنار هم زندگي مي كردند. آنها يك غاز عجيب داشتند، غازي كه مانند غازهاي ديگر نبود؛ چون …

ادامه نوشته »

داستان های سارا و عروسکش(4)

به نام خدا در یک روز تعطیل زیبای بهاری، سارا و پدر  و مادرش تصمیم گرفتند ناهارشان را بردارند و به پارک  بروند. پارک شلوغ  بود. خانواده های زیادی برای استراحت و خوردن ناهار به پارک آمده بودند. بعضی ها …

ادامه نوشته »

داستان های سارا و عروسکش(3)

DSC09203

سارا و پدر  و مادرش  در تعطیلات نوروز، برای گردش به خارج از شهر رفتند. سارا عروسکش را بغل کرده بود و از پنجره ی ماشین ، بیرون را نگاه میکرد. ماشینی  از کنار ماشین آنها عبورکرد و سارا دید …

ادامه نوشته »

داستان های سارا و عروسکش(2)

index

در یک روز قشنگ بهاری،سارا عروسکش را بغل  کرد و همراه پدر ومادرش به پارک رفت. آنها روی نیمکتی کنار یک باغچه  پر از گلهای زیبا نشستند.سارا به عروسکش گفت:« سانازجون، بین پارک محله ی ما چقدر قشنگه! ببین توی  …

ادامه نوشته »

داستان های سارا و عروسکش(1)

داستان های سارا و عروسکش.نویسنده: مهری طهماسبی دهکردی

روز تولد سارا، مامان  بزرگ به او یک عروسک هدیه داد و گفت:«این عروسک هدیه من به تو است، با او  بازی کن تا سرگرم  باشی ومامانت به کارهای خانه برسد.» سارا از مامان بزرگش تشکرکرد. عروسکش را بغل کرد …

ادامه نوشته »

می دونید اسمش چی بود؟

20120221091400317_01

به نام خدا نام داستان : می دونید اسمش چی بود؟ نویسنده: مهری طهماسبی دهکردی سلام بچه ها ،لطفاً این قصه را با دقت بخونید، چون آخرش ازتون یه سؤال دارم. می خوام بپرسم: می دونید اسمش چی بود؟ یکی …

ادامه نوشته »