سه شنبه , ۴ مهر ۱۳۹۶
جدیدترین شعرها و مطالب:
خانه » داستان کودک (صفحه 2)

داستان کودک

چوپان کوچک داستان ششم: مهمان جدید

مهمان جدید  نویسنده:محمدجواد  گوسفندها هرکدام در یک گوشه ی  اتا ق لم داده اند و خستگی سفر را از تنشا ن بیرون می کنند . دایی رضا و مادر ایوب د رآشپزخانه مشغول  آما ده  کردن غذا هستند که زنگ …

ادامه نوشته »

گل روی شاخه زیباست

با مادرم رفتم به پارك يه گل چيدم زنبوره اومد ، رو گل نشست من ترسيدم صدا زدم: مامان مامان، اين زنبوره مي خواد منو نيش بزنه دستمو آتيش بزنه بيا برس به داد ِ من مامانم اومد، زنبوره پريد …

ادامه نوشته »

دندون های مادربزرگ

به نام خدا دندون های مادربزرگ >>>>>>>> مادربزرگم می گفت: « وقتی که بچه  بودم شیرینی زیاد می خوردم هرروز چندتا  بیسکوییت به مدرسه می بردم >>>>>>>> توی زنگای تفریح بیسکوییت ها را می خوردم با دندونای کثیف سر کلاس …

ادامه نوشته »

داستان یک نقاشی

به نام خدا سعید  یک دانش آموز  با چشمانی بسیار ضعیف بود. اگر عینک نمی زد، نمی توانست خوب ببیند. اما همیشه روی شیشه ی عینکش جای انگشتهای کثیفش دیده می شد.  او همه چیز را کثیف  و پرلکه می …

ادامه نوشته »

هدیه ی ننه سرما

به نام خدا یلدا کوچولو در روز سی ام آذر یعنی آخرین روز پاییز و شب یلدا به دنیا آمده بود. هر سال شب یلدا همه در خانه ی یلدا جمع می شدند و تولدش را جشن می گرفتند. آن …

ادامه نوشته »

عروسکهای عمه زهره

به نام خدا تعطیلات تابستان خیلی خسته کننده شده بود. مینا از صبح تا شب  توی خانه بیکار بود و بیشتر وقتش را با تماشای تلویزیون  سپری  می کرد. پدر و مادرش خیلی کارداشتند و فرصتی پیش  نمی آمد تا …

ادامه نوشته »

قصه ی غاز تخم طلا

يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچكس نبود، سالها پيش در دهكده اي دور، پيرمرد و پيرزني با خوبي و خوشي در كنار هم زندگي مي كردند. آنها يك غاز عجيب داشتند، غازي كه مانند غازهاي ديگر نبود؛ چون …

ادامه نوشته »

داستان های سارا و عروسکش(4)

به نام خدا در یک روز تعطیل زیبای بهاری، سارا و پدر  و مادرش تصمیم گرفتند ناهارشان را بردارند و به پارک  بروند. پارک شلوغ  بود. خانواده های زیادی برای استراحت و خوردن ناهار به پارک آمده بودند. بعضی ها …

ادامه نوشته »

داستان های سارا و عروسکش(3)

سارا و پدر  و مادرش  در تعطیلات نوروز، برای گردش به خارج از شهر رفتند. سارا عروسکش را بغل کرده بود و از پنجره ی ماشین ، بیرون را نگاه میکرد. ماشینی  از کنار ماشین آنها عبورکرد و سارا دید …

ادامه نوشته »