سه شنبه , ۵ بهمن ۱۳۹۵
جدیدترین شعرها و مطالب:
خانه » داستان کودک (صفحه 2)

داستان کودک

قصه ی غاز تخم طلا

IMG20471698

يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچكس نبود، سالها پيش در دهكده اي دور، پيرمرد و پيرزني با خوبي و خوشي در كنار هم زندگي مي كردند. آنها يك غاز عجيب داشتند، غازي كه مانند غازهاي ديگر نبود؛ چون …

ادامه نوشته »

داستان های سارا و عروسکش(4)

به نام خدا در یک روز تعطیل زیبای بهاری، سارا و پدر  و مادرش تصمیم گرفتند ناهارشان را بردارند و به پارک  بروند. پارک شلوغ  بود. خانواده های زیادی برای استراحت و خوردن ناهار به پارک آمده بودند. بعضی ها …

ادامه نوشته »

داستان های سارا و عروسکش(3)

DSC09203

سارا و پدر  و مادرش  در تعطیلات نوروز، برای گردش به خارج از شهر رفتند. سارا عروسکش را بغل کرده بود و از پنجره ی ماشین ، بیرون را نگاه میکرد. ماشینی  از کنار ماشین آنها عبورکرد و سارا دید …

ادامه نوشته »

داستان های سارا و عروسکش(2)

index

در یک روز قشنگ بهاری،سارا عروسکش را بغل  کرد و همراه پدر ومادرش به پارک رفت. آنها روی نیمکتی کنار یک باغچه  پر از گلهای زیبا نشستند.سارا به عروسکش گفت:« سانازجون، بین پارک محله ی ما چقدر قشنگه! ببین توی  …

ادامه نوشته »

داستان های سارا و عروسکش(1)

داستان های سارا و عروسکش.نویسنده: مهری طهماسبی دهکردی

روز تولد سارا، مامان  بزرگ به او یک عروسک هدیه داد و گفت:«این عروسک هدیه من به تو است، با او  بازی کن تا سرگرم  باشی ومامانت به کارهای خانه برسد.» سارا از مامان بزرگش تشکرکرد. عروسکش را بغل کرد …

ادامه نوشته »

می دونید اسمش چی بود؟

20120221091400317_01

به نام خدا نام داستان : می دونید اسمش چی بود؟ نویسنده: مهری طهماسبی دهکردی سلام بچه ها ،لطفاً این قصه را با دقت بخونید، چون آخرش ازتون یه سؤال دارم. می خوام بپرسم: می دونید اسمش چی بود؟ یکی …

ادامه نوشته »

دماغ زی زی

%d8%b1%d9%88%db%8c-%d8%ac%d9%84%d8%af-%d8%af%d9%85%d8%a7%d8%ba-%d8%b2%db%8c%d8%b2%db%8c1-300x300

به نام خدا دماغ زی زی کتاب دماغ زی زی توسط موسسه مردم نهاد( N.G.O ) سایه یارمهر منتشر شد.برای حمایت به این آدرسhttp://sayehyar.com/ مراجعه و این موسسه را در رسیدن به اهداف خیرخواهانه حمایت کنید. با تشکر نویسنده: مهری …

ادامه نوشته »

حسنی نگو یه دسته گل!

قصه ای از زنده یاد منوچهر احترامی *************************** توی ده شلمرود، حسنی تک و تنها بود. حسنی نگو، بلا بگو، تنبل تنبلا بگو، موی بلند، روی سیاه،ناخن دراز، واه واه واه. نه فلفلی، نه قلقلی، نه مرغ  زرد کاکُلی، هیچکس …

ادامه نوشته »

قصه‌ی مهتاب و ستاره

مهتاب کوچولو دخترکوچولوی نازیه که در یک خانه ی کوچک با مامان وباباش زندگی میکند. او آسمان را خیلی دوست دارد.شبها قبل ازخواب به ستاره های آسمان نگاه می کند و با آنها حرف می زند. اودختر خیلی مرتب و …

ادامه نوشته »

کفشهای دایی فرهاد

پیمان و پرستو دوتا خواهر و برادر کوچولو بودند که هنوز به مدرسه نمی رفتند.روزها توی خانه با هم بازی می کردند و سر و صدایشان همه جای خانه را پر می کرد.مادرشان مرتب می گفت:بچه ها یواش تر!چرا اینقدر …

ادامه نوشته »