سه شنبه , ۴ مهر ۱۳۹۶
جدیدترین شعرها و مطالب:
خانه » داستان کودک (صفحه 3)

داستان کودک

داستان های سارا و عروسکش(2)

در یک روز قشنگ بهاری،سارا عروسکش را بغل  کرد و همراه پدر ومادرش به پارک رفت. آنها روی نیمکتی کنار یک باغچه  پر از گلهای زیبا نشستند.سارا به عروسکش گفت:« سانازجون، بین پارک محله ی ما چقدر قشنگه! ببین توی  …

ادامه نوشته »

داستان های سارا و عروسکش(1)

روز تولد سارا، مامان  بزرگ به او یک عروسک هدیه داد و گفت:«این عروسک هدیه من به تو است، با او  بازی کن تا سرگرم  باشی ومامانت به کارهای خانه برسد.» سارا از مامان بزرگش تشکرکرد. عروسکش را بغل کرد …

ادامه نوشته »

می دونید اسمش چی بود؟

به نام خدا نام داستان : می دونید اسمش چی بود؟ نویسنده: مهری طهماسبی دهکردی سلام بچه ها ،لطفاً این قصه را با دقت بخونید، چون آخرش ازتون یه سؤال دارم. می خوام بپرسم: می دونید اسمش چی بود؟ یکی …

ادامه نوشته »

دماغ زی زی

به نام خدا دماغ زی زی کتاب دماغ زی زی توسط موسسه مردم نهاد( N.G.O ) سایه یارمهر منتشر خواهدشد.برای حمایت به این آدرسhttp://sayehyar.com/ مراجعه و این موسسه را در رسیدن به اهداف خیرخواهانه حمایت کنید. با تشکر نویسنده: مهری …

ادامه نوشته »

حسنی نگو یه دسته گل!

قصه ای از زنده یاد منوچهر احترامی *************************** توی ده شلمرود، حسنی تک و تنها بود. حسنی نگو، بلا بگو، تنبل تنبلا بگو، موی بلند، روی سیاه،ناخن دراز، واه واه واه. نه فلفلی، نه قلقلی، نه مرغ  زرد کاکُلی، هیچکس …

ادامه نوشته »

قصه‌ی مهتاب و ستاره

مهتاب کوچولو دخترکوچولوی نازیه که در یک خانه ی کوچک با مامان وباباش زندگی میکند. او آسمان را خیلی دوست دارد.شبها قبل ازخواب به ستاره های آسمان نگاه می کند و با آنها حرف می زند. اودختر خیلی مرتب و …

ادامه نوشته »

کفشهای دایی فرهاد

پیمان و پرستو دوتا خواهر و برادر کوچولو بودند که هنوز به مدرسه نمی رفتند.روزها توی خانه با هم بازی می کردند و سر و صدایشان همه جای خانه را پر می کرد.مادرشان مرتب می گفت:بچه ها یواش تر!چرا اینقدر …

ادامه نوشته »

قصه ی مرغ و جوجه

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود یه مرغی بود جوجه ای داشت جوجه را خیلی دوست می داشت برای اون قصه می گفت از فندق و پسته می گفت

ادامه نوشته »