سه شنبه , ۵ بهمن ۱۳۹۵
جدیدترین شعرها و مطالب:
خانه » داستان کودک (صفحه 3)

داستان کودک

قصه ی مرغ و جوجه

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود یه مرغی بود جوجه ای داشت جوجه را خیلی دوست می داشت برای اون قصه می گفت از فندق و پسته می گفت

ادامه نوشته »

قصه ی پشمک و نازنین

به نام خدا یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود پشمک گربه  کوچولوی سفیدِ قشنگی بود.او در یک خانه ی بزرگ زندگی می کرد. صاحب آن خانه یک  دختر کوچک داشت. اسم دختر کوچولو نازنین بود.در فصل …

ادامه نوشته »

قصه ی توپ قرمز

   به نام خدا   مشکی یک مورچه ی سیاه مهربان بود.او با مورچه ی قرمزی به نام سرخک دوست بود. مشکی می خواست  به  جشن تولد سرخک برود اما نمی دانست چه هدیه ای برای او ببرد. پیش مادرش …

ادامه نوشته »

خانواده ی میمون ها

به نام خدا خانواده ی میمون ها یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود توی جنگل سبز حیوانات زیادی زندگی می کردند. یک روز میمون کوچولویی تک و تنها به جنگل سبز آمد. او هیچ کس را …

ادامه نوشته »

کتابدارکوچولو

به نام خدا کتابدارکوچولو خرگوش کوچولویی بود به نام نقلی که خیلی به کتاب خواندن علاقه داشت.او هر روز چند تا کتاب می خواند و از کتابها چیزهای زیادی  یاد می  گرفت.دوستانش روز تولدش به او کتاب هدیه می دادند.پدر …

ادامه نوشته »

قارقارک و پرپری

توی یک مزرعه تعداد زیادی شترمرغ زندگی می کردند.صاحب مزرعه از شترمرغها نگهداری می کرد تا بزرگ  شوند و تخم بگذارند.پرپری شترمرغ کوچولویی بود که خواهر و برادرنداشت.او روزها به تنهایی توی مزرعه می گشت و بازی می کرد.یک روز …

ادامه نوشته »

کفش های نو

به نام خدا کفش های نو ساراکوچولو با پدر و مادرش به  شهر مشهد سفرکرده بود.آن ها می خواستند به زیارت حرم امام هشتم،حضرت امام رضا(ع) بروند.کفش های سارا پاره شده بودند.پدر و مادر برای او از بازار نزدیک حرم …

ادامه نوشته »

برادر کوچولو

به نام خدا داستان کودک ********************************************************************** یک روزوقتی نرگس کوچولو از خواب بیدارشد مادرش را ندید.به جای مادر،مادربزرگ داشت توی آشپزخانه چای دم می کرد.نرگس نگران شد.بغض کرد و با گریه گفت:«مامانم کجاست؟من مامانم را می خوام.» مادربزرگ با مهربانی …

ادامه نوشته »