سه شنبه , ۵ بهمن ۱۳۹۵
جدیدترین شعرها و مطالب:
خانه » داستان کودک (صفحه 4)

داستان کودک

روز شکوفه ها

به نام خدا روز شکوفه ها محمد کوچولودلش می خواست به مدرسه برود، چون فکر می کرد آنجا می تواند درس بخواند تا وقتی بزرگ  شد،خلبان هواپیما بشود.سرانجام یک  روز پدر و مادرش به او خبر دادند که چند روز …

ادامه نوشته »

قصه ی موش کوچولو و آینه

به نام خدا یکی بود یکی نبود یک روز موش کوچولویی در میان باغ بزرگی می گشت  و بازی می کرد که  صدایی شنید:میو میو.موش کوچولو خیلی ترسید.پشت بوته ای پنهان  شد و خوب گوش کرد.صدای بچه گربه ای بود …

ادامه نوشته »

کامیلو خرس شجاع

به نام خداوند مهربان کامیلو خرس شجاع نویسنده: الهام تاوتلی در روزگاران خیلی دور در جنگلی بزرگ و پر درخت خرسی به همراه مادرش در غاری زندگی می کرد. اسم این خرس کامیلو بود.کامیلو باهوش ، شیطون وسرشار از هیجان …

ادامه نوشته »

گل سرگمشده و جغد دانا

این داستان قشنگ  را دوست عزیزی به نام الهام تاوَتلی از تهران برایم  فرستاده اند.داستان قشنگیه .مادران عزیز می توانند آن را قبل از خواب،برای کودکانشان تعریف کنند.طرز بیان قصه گو می تواند قصه را برای کودک جالب و شنیدنی …

ادامه نوشته »

شوخی جادوگر

به نام خداي بخشنده و مهربان شوخي جادوگر يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچ كس نبود روزي روزگاري جادوگري كه از مسخره كردن ديگران خوشش مي آمد، تصميم گرفت با مردم ساده دل و زحمتكش يك روستا، شوخي …

ادامه نوشته »

گربه اگر که پرداشت…

به نام خدا گربه اگر که پرداشت… (براساس ضرب المثلِ گربه ی مسکین اگر پرداشتی   تخم گنجشک از جهان برداشتی) گربه  ی شیطون  و بلا با چشمای سبز قشنگ با دونا گوش کوچولو با پشمای رنگ و وارنگ از یه …

ادامه نوشته »

كتاب قصه اي براي قندونك

به نام خدا نام داستان:كتاب قصه اي براي قندونك نویسنده: مهری طهماسبی دهکردی فصل پاييز بود. در جنگل سبز جنب و جوشي به پا بود.تمام بچه هاي حيوانات به مدرسه مي رفتند تا سر كلاس خانم گوزن بنشينند و باسواد …

ادامه نوشته »

خرگوش سفيد خرگوش سياه

به نام خدا خرگوش سفيد خرگوش سياه خرگوش سفيد به خرگوش سياه گفت:« بيا بريم گردش.» خرگوش سياه گفت:«كجا بريم؟» خرگوش سفيد گفت:«توي جنگل.»

ادامه نوشته »

آسانسورعصبانی!

به نام خدا آسانسورعصبانی! امیرحسین یک پسرکوچولوی 5 ساله است که با پدر و مادرش  در یک مجتمع مسکونی 5 طبقه  زندگی می کند.آپارتمان آنها  در طبقه ی پنجم است.پدرش بعضی وقت ها به خاطر کارش به  سفر می رود …

ادامه نوشته »

پیرزن و کلاغ

يكي بود يكي نبود،غير از خدا هيچ كس نبود. يك روز كلاغ خسته اي به خانه ي پيرزني رفت تا در كنار باغچه ي كوچك او بنشيند و خستگي در كند.در باغچه سبزي خوردن كاشته بودند.كلاغ هوس كرد چند تا …

ادامه نوشته »