شنبه , ۶ خرداد ۱۳۹۶
جدیدترین شعرها و مطالب:
خانه » داستان کودک (صفحه 5)

داستان کودک

كتاب قصه اي براي قندونك

به نام خدا نام داستان:كتاب قصه اي براي قندونك نویسنده: مهری طهماسبی دهکردی فصل پاييز بود. در جنگل سبز جنب و جوشي به پا بود.تمام بچه هاي حيوانات به مدرسه مي رفتند تا سر كلاس خانم گوزن بنشينند و باسواد …

ادامه نوشته »

خرگوش سفيد خرگوش سياه

به نام خدا خرگوش سفيد خرگوش سياه خرگوش سفيد به خرگوش سياه گفت:« بيا بريم گردش.» خرگوش سياه گفت:«كجا بريم؟» خرگوش سفيد گفت:«توي جنگل.»

ادامه نوشته »

آسانسورعصبانی!

به نام خدا آسانسورعصبانی! امیرحسین یک پسرکوچولوی 5 ساله است که با پدر و مادرش  در یک مجتمع مسکونی 5 طبقه  زندگی می کند.آپارتمان آنها  در طبقه ی پنجم است.پدرش بعضی وقت ها به خاطر کارش به  سفر می رود …

ادامه نوشته »

پیرزن و کلاغ

يكي بود يكي نبود،غير از خدا هيچ كس نبود. يك روز كلاغ خسته اي به خانه ي پيرزني رفت تا در كنار باغچه ي كوچك او بنشيند و خستگي در كند.در باغچه سبزي خوردن كاشته بودند.كلاغ هوس كرد چند تا …

ادامه نوشته »

گاو و شیر و تاریکی

به نام خدا نام داستان:گاو و شیر و تاریکی  یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود توی یه روستا مردی زندگی می کرد به اسم صادق که مردم صداش می کردند عموصادق.عمو صادق گاو شیرده قشنگی داشت. …

ادامه نوشته »

موش کوچولو و مادرش

قصه ي موش كوچولو و مادرش يكي بود يكي نبود موش كوچولو توي لونه پيش مادرش نشسته بود. مادرش داشت تندتند بافتني مي بافت. حوصله ي موش كوچولو سر رفت. پاشد و يواشكي از لونه اومد بيرون. مادرش متوجه نشد. …

ادامه نوشته »

دم قشنگ روباه شکمو

به نام خدا یکی بود یکی نبود غیراز خدا هیچ کس نبود  روزی روزگاری روباهی در جنگل بلوط زندگی می کرد. او دم خیلی قشنگی داشت، برای همین دوستاش به او دم قشنگ می گفتند. دم قشنگ روزها در میان …

ادامه نوشته »

قصه ي سنگ كوچولو

به نام خدا قصه ي سنگ كوچولو نویسنده:مهری طهماسبی دهکردی يك سنگ كوچولو وسط كوچه اي افتاده بود.هركسي از كوچه رد مي شد، لگدي به سنگ مي زد و پرتش مي كرد يك گوشه ي ديگر.سنگ كوچولو خيلي ناراحت بود.تمام …

ادامه نوشته »