شنبه , ۴ آذر ۱۳۹۶
جدیدترین شعرها و مطالب:
خانه » داستان (صفحه 2)

داستان

داستان ها و قصه هایی برای بچه ها

*روباه و لک لک*

روزی روزگاری روباه بدجنسی در جنگل زندگی  می کرد که دوست داشت حیوانات دیگر را اذیت  کند و به آنها بخندد. کسی  از این کارهای او خوشش نمی آمد اما خودش از مسخره کردن دیگران لذت می برد و خیلی …

ادامه نوشته »

مرد فقیر و امام رضا(ع)

 عبدالله،مرد فقیری بود.آن قدر فقیر بود که مجبور شده بود از چند نفر پول قرض کند؛ اما نمی توانست  پول ها را پس بدهد.کسانی که از او طلبکار بودند،پولشان  را می خواستند.یکی از طلبکارها هر روز به در خانه اش …

ادامه نوشته »

نگاهي به داستان بيژن و منيژه از شاهنامه فردوسی

نگاهي به داستان بيژن و منيژه  منبع:سایت تبیان دوران پادشاهي کيکاووس ، شاه خودکامه ي ايران زمين به پايان رسيده است و اکنون کيخسرو ، فرزند سياوش بر تخت سلطنت تکيه زده.کيخسرو پادشاهي دادگستر، رعيت نواز و مهربان  است. يکي …

ادامه نوشته »

راز شادی

به نام خدا راز شادی نویسنده:شادروان فردوس وزیری(مینودستور) سال ها پیش در جایی دور،دهکده ای  بود. مردم این دهکده از صبح تا شب کار می کردند.هر یک از آنها سعی می کرد تا برای خودش خانه ای داشته باشد و …

ادامه نوشته »

یک قصه ی قدیمی

به نام خدا یک قصه ی قدیمی :قصه ی شکر  و کره یکی بود یکی نبود غیر از خدا، هیچ کس نبود روزی روزگاری، زن و شوهر فقیری بودند که تمام دارایی آنها فقط چندتا بز بود.آنها با شیر بزهایشان، …

ادامه نوشته »

چنگیز خان مغول و شاهین پرنده

به نام خدا بچه های عزیزم،این داستان زیبا  را یکی ازدوستان خوبم برایم ایمیل کرده است.دوست دارم شما هم آن را بخوانید و به نتیجه اش فکرکنید. ……………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………… چنگیز خان مغول و شاهین پرنده یک روز صبح، چنگیزخان مغول و …

ادامه نوشته »

طوطی سبز سخنگو

به نام خدا یکی بود یکی نبود غیراز خدا هیچ کس نبود روزی روزگاری در شهری ، مردی بود به نام حاج کاظم که دکّان  بقّالی داشت.او مشتری های زیادی داشت و در دکانش خوراکی هایی مثل نخود و لوبیا …

ادامه نوشته »

گوزن مغرور

داستان زیبای گوزن مغرور را ازوبلاگ سارینا بخوانید. سارینا خودش را این طور معرفی می کند: سلام من سارینااحدی هستم. متولددوشنبه 22/3/1385 از3سالگی شعر می گم وقصه می نویسم.البته مامان برام می نویسه. دوست دارم درآینده نویسنده بشم. من همه …

ادامه نوشته »

آب خنک

به نام خدا آب خنک فصل تابستان بود.محمد برای گذراندن تعطیلات به روستا پیش پدربزرگش رفته بود.زندگی در کنار آن ها برایش بسیار جالب بود.هر روز صبح با صدای قوقولی قوقوی خروسها از خواب بیدار می شد و با پدربزرگ …

ادامه نوشته »