شنبه , ۴ آذر ۱۳۹۶
جدیدترین شعرها و مطالب:
خانه » داستان (صفحه 3)

داستان

داستان ها و قصه هایی برای بچه ها

گربه ی سر به هوا

به نام خدا یکی بود یکی نبود  خانم  و آقای گربه، یک پسر خوشگل داشتند که خیلی کوچولو بود.برای همین اسمش را پیشی ریزه گذاشته بودند. پیشی ریزه روی دیوار یک خانه که درختان بلندی داشت و شاخه های درخت …

ادامه نوشته »

خرگوشها و روباه

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود  در میان جنگل زیبایی ، شهری بود به نام شهر خرگوشها  که ساکنانش همگی خرگوش بودند.درگوشه ای از این شهر، آقا خرگوشه و زن و بچه اش در خانه ی قشنگی …

ادامه نوشته »

کبوترنامه بر

به نام خدا فرزانه کوچولو، همان طور که مشغول بازی با عروسک هایش بود، شعر می خواند و صدایش به گوش برادرش فرهاد که گوشه ی اتاق نشسته بود و کتابی در دست داشت می رسید. فرزانه می خواند: سلام …

ادامه نوشته »

خروس زرنگ ونعل اسب بابارستم

خروس زرنگ ونعل اسب بابارستم یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود روزی روزگاری در روستایی پیرمرد زحمتکشی به نام رستم زندگی می کرد که چون با همه ی بچه ها مهربان بود و آنها را دوست …

ادامه نوشته »

رنگ های زیبای برگ ها

به نام خدا فصل بهار بود.درخت ها پر از برگ های سبز و شکوفه های سفید و صورتی بودند.گنجشک کوچولو روی درخت ها می نشست و همراه پرنده های دیگر آواز می خواند.کم کم فصل  بهار به پایان  رسید و …

ادامه نوشته »

قصه ی تپل و مپل

به نام خدا قصه ی تپل و مپل خانم و آقای خرس یک دختر و یک پسر داشتند.اسم دخترشان تپل بود و اسم  پسرشان مپل.خانم خرسه هر روز خانه را تمیز می کرد،غذا می پخت و لباس می شست.گاهی هم …

ادامه نوشته »

خال خالی کفش می دوزه.(قصه ی کفشدوزک ها)

به نام خدا یکی بودیکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود  بابا کفشدوزک و مامان کفشدوزک با پسرشون خال خالی توی جنگل سبز زندگی می کردند.مامان کفشدوزک کفشهای قشنگی درست می کرد.همه ی حیوانات جنگل مشتری کفشهای او بودند.بابا …

ادامه نوشته »

حکایت

حكايت! ********************************** بچه های عزیز،این حکایت بسیار آموزنده است.آن را بخوانید و بگویید از آن چه نتیجه ای می توان گرفت؟ ******************************************************************************* مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده‌ای را به خود جلب می‌کرد. همه آرزوی …

ادامه نوشته »

توپ تیغ تیغی

به نام خدا توپ تیغ تیغی موکی میمون کوچولوی بازیگوش توی جنگل راه می رفت که چشمش به یک توپ عجیب افتاد. یک توپ که تمام سطح آن پر از خارهای تیز بود. موکی به توپ خاردار دست زد. خارها …

ادامه نوشته »

قصه ی میمون کوچولو

به نام خدا قصه ی میمون کوچولو  یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود   روزی روزگاری مردی بود که یک میمون کوچولو داشت.او هر روز با میمونش برای مردم نمایش میداد و آنها را سرگرم می …

ادامه نوشته »