شنبه , ۶ خرداد ۱۳۹۶
جدیدترین شعرها و مطالب:
خانه » داستان (صفحه 4)

داستان

داستان ها و قصه هایی برای بچه ها

پند پدربزرگ

پند پدربزرگ حامد پدربزرگ راخيلي دوست داشت.پدربزرگ در خانه ي پسرش يعني دايي ِ حامد زندگي  مي كرد. حامد هرهفته همراه پدر و مادرش به خانه ي دايي مي رفت تا پدربزرگ را ببيند و با او حرف بزند.پدربزرگ بيمار …

ادامه نوشته »

بختک

وقتی شیدا از مادرش شنید که مادربزرگ به خانه ی  آنها می آ ید و مدتی پیش آنها می ماند،خیلی خوشحال شد.شیدا به  قصه های شیرین مادربزرگ خیلی علاقه داشت.هر وقت مادربزرگ به خانه ی آنها می آمد،شیدا او را …

ادامه نوشته »

قصه ی دختر غازچران

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود روزی روزگاری در کشوری ملکه ی پیری زندگی می کرد که یک دختر داشت. شوهر ملکه یعنی پادشاه، سال ها پیش مرده بود و ملکه به تنهایی کشورش را اداره …

ادامه نوشته »

قصه ي باز و كبوتر

يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچ كس نبود خانم و آقاي كبوتر پسر كوچولوي ناز قشنگي داشتند. پسر كوچولو با صداي قشنگش بغ بغو مي كرد و آواز مي خواند؛ براي همين اسمش را گذاشته بودند بغ بغو. …

ادامه نوشته »

نازي و جوجه اردك

  بابا و مامان نازي كوچولو كارمند بودند.آنهاهر روز نازي را به مهد كودك مي بردند و خودشان سر كار مي رفتند. مامان نازي هميشه خوراكيهاي خوشمزه توي كيفش مي گذاشت تا توي مهد بخورد و با دوستانش بازي كند. يك روز …

ادامه نوشته »

گردنبند گل گلی

به نام خدا گردنبند گل گلی نویسنده: مهری طهماسبی دهکردی خانم خرسه و آقاخرسه با دختر کوچولوی تپل مپلشان  خرس گل گلی ،توی یک خانه ی بزرگ زندگی می کردند.آنها خانواده ی شاد و مهربانی بودند.روزها همراه دخترشان خرس گل …

ادامه نوشته »

سلامتی مهم است

مهرداد سر سفره نشست تا صبحانه بخورد و به مدرسه برود.همین که بسم ا…الرحمن الرحیم گفت و لقمه ی اول را در دهان گذاشت، صدایی از توی کوچه توجهش را جلب کرد: شِرت شِرت ،خش خش، خوب گوش داد؛ صدای …

ادامه نوشته »

شوخی خطرناک

به نام خدا شوخي خطرناك يكي بود يكي نبود در جنگل بزرگي گروهي از ميمونها در كنار هم روي درختان جنگلي زندگي مي كردند.  بچه هاي ميمونها در مدرسه ي جنگل درس مي خواندند. مدرسه ي آنها روي درخت ساخته …

ادامه نوشته »

پاداش نیکی

به نام خدا یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود  روزی روزگاری در زمان های قدیم ،در یک شب سرد زمستان،خانواده ای در خانه ی کوچک و گرمشان، در کنار بخاری نشسته بودند و شام می خوردند.پدر …

ادامه نوشته »

مردجوان و بلبل

به نام خدا روزی مرد جوانی به باغ باصفایی رفت.فصل بهار بود و گل ها در باغ شکوفا شده بودند.همه جا از عطر گل ها پرشده بود.بلبلان نغمه خوان در باغ آواز می خواندند و از شاخه ای به شاخه …

ادامه نوشته »