شنبه , ۴ آذر ۱۳۹۶
جدیدترین شعرها و مطالب:
خانه » داستان (صفحه 5)

داستان

داستان ها و قصه هایی برای بچه ها

مسواک ِ فیل کوچولو

دويدم و دويدم به باغ وحش رسيدم فيل كوچولو را ديدم چه خرطوم بلندي داشت دندوناي قشنگي داشت نشسته بود بامسواك دندوناشو مي كرد پاك خرگوش ناز تپلي پايين و بالا مي پريد از جلوي فيل كوچولو رد مي شد …

ادامه نوشته »

عمورحیم و تربچه ها

يكي بود يكي نبود زير گنبد كبود عمو رحيم يه باغچه داشت داخل اون، سبزي مي كاشت با دل لبريز اميد، سبزيهاي خوب و مفيد: نعنا و ريحون ، شاهي و ترخون مرزه ، پيازچه ، تره و تربچه ، …

ادامه نوشته »

جبران محبت

به نام خدا                                                                          روزی روزگاری مرد کشاورزی در مزرعه مشغول آبیاری بود.در همان وقت شاهین زیبایی که برای شکار یک خرگوش به زمین نزدیک شده بود، در دامی افتاد که مرد کشاورز برای به دام انداختن یک گراز …

ادامه نوشته »

مهمان ِپدربزرگ و مادربزرگ

بابک دانش آموز کلاس چهارم دبستان بود.او خواهر و برادر نداشت و با پدر و مادرش در یک آپارتمان کوچک زندگی می کرد. یک روز پدر و مادرش به یک سفر ده روزه رفتند و او را به خانه ی …

ادامه نوشته »

جادوگر پشيمان

به نام خدا جادوگر پشيمان يكي بود يكي نبود در زمانهاي خيلي دور، در سرزمين ديوها ،جادوگرجواني زندگي مي كرد كه در جادوگري استاد بود وقدرت زيادي داشت. ديوها از او راضي بودند، چون تمام كارهاي آنها را با سحر …

ادامه نوشته »

هیزم شکن و پادشاه

به نام خدا این داستان جالب را در http://dabestaniha.persianblog.ir/post/69/ خواندم.بد نیست شما هم بخوانید. روزی بود و روزگاری. در دیاری پادشاهی زندگی می کرد . روزی از راهی می گذشت و هیزم شکنی را دید. پادشاه به هیزم شکن گفت داری …

ادامه نوشته »

دو تانبات برای محمد

به نام خدا  ساعت دو و نیم بعدازظهر بود.محمد پشت کامپیوتر نشسته بود و بازی می کرد.همین که بازی به آخر می رسید،بازی دیگری را شروع می کرد.اما وقتی صدای زنگ در را شنید،ازجایش برخاست و در را باز کرد.پدرش …

ادامه نوشته »