شنبه , ۲۰ آذر ۱۳۹۵
جدیدترین شعرها و مطالب:
خانه » داستان حیوانات

داستان حیوانات

هدیه ای برای شهربانو

635616689837496435

هدیه ای برای شهربانو یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود شهربانو به تنهایی در یک خانه ی قدیمی زندگی می کرد. او پیرزن مهربانی بود که به خانه ی قدیمی و باغچه ی باصفای آن علاقه ی …

ادامه نوشته »

نمایشگاه نقاشی

نمایشگاه نقاشی. نویسنده: مهری طهماسبی دهکردی

نام داستان:نمایشگاه نقاشی به نام خدا داستان نمایشگاه نقاشی  توی شهر پرنده ها جنب و جوشی به چشم می خورد.همه داشتند به خانم هدهد کمک می کردند تا نمایشگاهی  از آثار نقاشی خود برپا کند. لک لک و طاووس و …

ادامه نوشته »

قصه پیشی و پاندا

قصه پیشی و پاندا در جنگل سبز همه ی بچه های حیوانات به مدرسه می رفتند و خانم آهو به آنها درس می داد. بچه ها خانم آهو را خیلی دوست داشتند. او خوش اخلاق و مهربان بود و قصه …

ادامه نوشته »

مورچه ها بازنشسته نمی شوند

توی شهر مورچه ها،هیچ کس بیکار نبود و هر کس کاری می کرد. عده ای از مورچه ها مشغول کشاورزی بودند. کوشا یکی از مورچه های کشاورز بود. او همراه بقیه ی مورچه ها، برگ های گیاهان  را می چید …

ادامه نوشته »

دایناسور تنها(قسمت دوم)

به نام خدا بچه های عزیز داستان دایناسور تنها نوشته  سرکارخانم الهام تاوتلی را یادتان هست؟این داستان یک داستان دنباله دار است.خانم تاوتلی قسمت دوم این داستان را برایمان فرستاده اند.با تشکر از ایشان، شما را بخواندن بخش دوم این …

ادامه نوشته »

دایناسور تنها(نویسنده:الهام تاوتلی)

به نام خدا سالهای خیلی دور در جایی پر از حیوانات مختلف ،داینا سوری زندگی می کرد که هیچ دوستی نداشت.دایناسور داستان ما که اسمش سیوان بود تنهای تنها در یک غار تاریک و بدون هیچ دوستی روز رو به …

ادامه نوشته »

کامیلو خرس شجاع

به نام خداوند مهربان کامیلو خرس شجاع نویسنده: الهام تاوتلی در روزگاران خیلی دور در جنگلی بزرگ و پر درخت خرسی به همراه مادرش در غاری زندگی می کرد. اسم این خرس کامیلو بود.کامیلو باهوش ، شیطون وسرشار از هیجان …

ادامه نوشته »

قصه ي مار زنگي

به نام خدا قصه ي مار زنگي يك روز گرم تابستان ،خانم مار زنگي از خواب بيدارشد.دمش را تكان داد و راه افتاد تا برود و كمي گردش كند.همين طور كه بدنش را روي زمين مي كشيد و جلو مي …

ادامه نوشته »

تولّد کره الاغ کوچولو

به نام خدا تولدِّ كرّه الاغ كوچولو يكي بود يكي نبود  ننه گلاب و بابا حيدر پيرزن و پيرمرد مهربان و زحمتكشي بودند كه يك مزرعه و دوتا الاغ داشتند. اسم يكي از الاغها خاكستري و اسم ديگري گوش بلند …

ادامه نوشته »

برفک و هویج

MahPic_Com_Rabbit_(8)

يكي بود يكي نبود،غير از خدا هيچكس نبود يك روز خانم خرگوشه با پسر كوچولوي تپل مپلش برفك، رفتند مزرعه و مقداري هويج از خاك بيرون آوردند، در سبد ريختند و به لانه آوردند. هويج ها را شستند و خوردند …

ادامه نوشته »